«بنینی»؛ پرتره اجتماع معاصر ایتالیا

  • روبرتو… روبرتو…

شامگاهِ دوشنبه -بیست‌ویکم مارسِ حدود بیست سال قبل، «سوفیا» پاکتِ سفید رنگ را دست گرفت و مقابل چشم‌های منتظرِ صدها نفر حاضر شد. پیش از گشودن پاکت، صداهایی -به شوق- از جای‌جای صحنه شنیده می‌شد که: روبرتو، روبرتو، روبرتو… سوفیا لبخندزنان پاکت را گشود و نامی که بر آن نوشته شده بود را با خوش‌حالی فریاد زد: روبرتو… و جمعیت شادمان، تشویق‌کنان، روبرتو را به روی صحنۀ هدایت کرد. روبرتو شاد و شیفته می‌نمود امّا به نظر می‌رسید دارد نقشِ شیفته‌گان را بازی می‌کند. رقص‌کنان به روی صحنه رفت و در اوج مسروریت، قطعه‌ای از دانته خواند و جایزه‌اش را از دستان «سوفیا» دریافت کرد. شاید تنها کسی که در جمع خوش‌حال نبود، فیلم‌سازی بود که سعی داشت در ازای یک جفت کفشِ کهنه، اُسکار را از آن خود کند -هرچند سال‌ها بعد به کفش‌های بسیاری رسید که اندوهِ نگرفتن جایزه را زدود؛ ولی دیگر هیچ‌وقت نتوانست لنگۀ آن جفت کفش را بیابد. آن شب، شبِ روبرتو بود؛ نه به‌خاطر یک یا سه اُسکار، نه برای یک فیلم و نه حتّی برای تجلیل از یک استعداد. در آن شب روبرتو، به عنوان یک شمایل تثبیت شد. از آن شب به بعد، روبرتو تنها یک بازیگر یا کارگردان نبود -یک پرسونا بود؛ پرسونای «بنینی».
«بنینی» شمایل یک انسان بسیار ساده و معمولی است و همه چیز را مطابق با ساده‌انگاری‌اش پیش می‌برد. نه مانند چاپلین رند است و زرنگ و نه مثل پرسونای وودی الن، متفکر. نه فکرهای بزرگِ «گروچو» را در سر می‌پروراند و نه مانند «چیکو» خنگ است و بی‌عرضه. یک آدم عادی است با کسب و کاری معمولی که تمام دغدغه‌هاش در کار و خورد و خوراک و غرایزش خلاصه شده است. کت و شلوارِ گشاد، ریش‌های تراشیده و موهای ژولیده، فکرها و حرف‌های معمول -که با لحنی توأمان طنز و حماسی و زبانِ کم‌تر محاورۀ بیرون آمده از دلِ «کمدی الهی» اداش می‌کند؛ چیزی که مربوط است به فرهنگ و زبان ایتالیا. دوبله،‌ این پرسونا را نابود می‌کند -درست مثل «توتو» که تنها در زبان ایتالیایی معنای کامل خود را می‌یابد. «بنینی» در فرهنگ معاصر ایتالیا، ملغمه‌ای است از «دانته» و «برلوسکونی»؛ همان‌قدر شاعر و عاشق‌پیشه که میل‌طلب و عیاش. شمایلی از جامعۀ ایتالیا. میل به پلیدی دارد امّا ساده‌دلی‌اش، مذهب نصف و نیمه و احساسات‌گرایی‌اش، مانع از بدذاتی‌اش می‌شود؛ «بنینی» پرترۀ اجتماع معاصر ایتالیاست -چونان که در آمارکورد یا رمِ فلینی، دکامرونِ پازولینی، یک روز به‌خصوصِ اِسکولا، همه حال‌شون خوبه‌ی تورناتوره، پشت درهای بسته‌ی دینو ریسی، به‌خاطر عشق و طلای مونیچلی، طبقه کارگر به بهشت می‌رودِ الیو پتری و … «بنینی»‌های بسیاری را می‌توان مشاهده کرد؛ شمایلی هم‌سو با مردمِ ساده‌دل و روشن‌فکرگریز. تفاوت عمدۀ پرسونای «بنینی» با نابغۀ نیویورک -وودی اَلن، در جهان‌بینی‌هاست. «اَلن» مطابق با زبان، مناسبات فرهنگ و صورت‌بندی‌های سیاسی/ اجتماعی دوران و نسبت تاریخ آمریکا با بروز جریان‌ها و احزاب گوناگون و …، پدیده‌های جهان را به بدبینانه‌ترین شکل، به دیدۀ تحقیر می‌نگرد. و در مفرح‌ترین لحظه‌ها، سایۀ «نیچه» همراه او است امّا «بنینی» از طریق ساده‌انگاری‌اش، پدیده‌های اطراف را به دیدۀ تمسخر نگاه می‌کند. عمیق‌ترین پدیده‌ها براش پیش پا اُفتاده است. و برعکس، دغدغه‌های روزمرّه برای او جدی می‌نماید. او وارث «دانته» است که دَم را غنیمت می‌شمارد. برای «اَلن» اگر «عشق و مرگ» مسئله است، در جهان «روبرتو بنینی» -با تمام مصائب و سختی‌هاش- «زندگی زیباست». عشق و شهوت در نگاه «اَلن» از جنبه‌های فرویدی برخوردار است امّا گوش «بنینی» بدهکار چنین عقاید نیست. برای «بنینی» ماحصل عشق، اسپاگتی سر یک میز دونفره است و خوش‌گذرانی‌های پس از آن.. چیزی که «الَن» آن را درک کرد و در یکی از فیلم‌هاش نقش یک کارمند عادی و ساده‌دل را به «بنینی» سپرد (در رُم با عشق)؛ یک شخصیت به‌غایت معمولی که مرد خانواده است و اگر موقعیتش پیش آید، اهل خوش‌گذرانی. امّا پرسش این‌جاست که کارکرد این ساده‌گی و پاکی و این عیاشی چیست؟ روبرتو بنینی از پس این شمایل، در پی اثبات چه چیزی است؟ شاید بتوان از دلِ موقعیت‌هایی که بنینی ِ نویسنده و کارگردان برای نقش‌های خود خلق می‌کند، به پاسخ رسید. خویِ تمسخرزن او، تمسخری است بر پدیده‌های اطراف. برای «بنینی» هیچ چیز جدی نیست؛ امّا او جدیتِ سایرین را نیز مورد هجو قرار می‌دهد و از دل آن، انتقادهای مکرر و پی‌درپی‌اش نسبت به احوالات سیاسی، رخدادهای اجتماعی و مذهب عیان می‌شود. «بنینی» با اجرای سرگردانی و وامانده‌گی‌اش در قبال قدرت‌طلبی‌های تاریخی بشر، با پدیدۀ شوم و دهشتناکِ هولوکاست نقیضه‌پردازی می‌کند (زندگی زیباست)، جنگ عراق را به سخره می‌گیرد (ببر و برف)، حکومت را در نسبت با مافیای ایتالیا زیر سؤال می‌برد (جانی خلال‌دندون)، سازمان اطلاعات و امنیت ایتالیا را مضحک جلوه می‌دهد (هیولا) و از دلِ کاتولیسیزم، تناقضات بسیار بیرون می‌کشد (شیطون کوچولو) -«بنینی» در دهۀ 1980 در یک برنامه زنده تلویزیونی، به پاپ ژان پل دوم رهبر مسیحیان کاتولیک توهین کرد و به این دلیل مدت‌ها از فعالیت در تلویزیون محروم ماند. با تمام این اقدامات، اوج رویکرد هجوگرای او را می‌توان در صحنه‌ای از زندگی زیباست دریافت کرد؛ صحنۀ ترجمه کردن دستورات سرباز آلمانی توسط «بنینی». اوّلین پرسش در مواجهه با چنین صحنه این است: سرباز با آن لحن خشن چه چیزی می‌گوید؟ امّا دمی پس از ترجمۀ مسخره‌آمیزِ او و ربط دادنِ کلام سرد و بی‌روحِ سرباز با «آبنبات» و «قایم‌موشک بازی» دریافت تازه‌ای از پرسونای «بنینی» به سراغ می‌آید: او از طریق این رویکرد، ترجمان دیگری از پدیده‌ها ارائه می‌دهد -این‌که حتّی بزرگ‌ترین و تلخ‌ترین وقایع تاریخی، جدی‌تر از یک شوخی بزرگ نیست. کاری که چاپلین در دیکتاتور بزرگ به سرانجام رساند (که برای امروز کمی محافظه‌کار می‌نماید!) یا در ببر و برف، وقتی «بنینی» به عراق می‌رسد مجسمه‌ای بی‌سر را در میدان بزرگ شهر شاهد است؛ مجسمه‌‌ای که در دل بمباران و مرگ‌ومیر، می‌تواند تجسمی از «هیچ» تلقی شود. «بنینی» به صراحت هیچ‌بوده‌گی دستاورد بشر از پی جنگ‌های پی‌درپی را تصویر می‌کند. در نگاه «بنینی»، بشر بیش از حد شوخی‌ها را جدی می‌گیرد و جدی‌جدی انسان‌ها را به نابودی می‌کشد -«بنینی» با جدیت آدم‌ها شوخی می‌کند تا دستاوردِ تهی بشر را مقابل چشم‌هاش عیان کند و توضیح دهد که: «دوزخی گشتیم و محکوم بدین آمدیم که با آرزو اما بی‌امید بسر بریم»(کمدی الهی: دوزخ/ دانته آلیگیری)؛ بنابراین کمی سخت می‌توان به پایان زندگی زیباست و حضور آمریکایی‌ها به عنوان نجات‌دهنده اطمینان داشت. به نظر می‌رسد همه چیز یک شوخی تلخ باشد تا چیزی که مورخان نوشته‌اند: «کمدی سیاه»! پیداست «بنینی» در گزینش نقش‌ها وسواس جدی به خرج می‌دهد تا مبادا شمایل تثبیت‌شده‌اش را زیر سؤال ببرد. هرچند در اوایل فعالیت‌هاش،کار کردن با فیلم‌سازانی چون برتولوچی در ماه (نقش یک کارگر خُل‌وضع) و کوستا گاوراس در Clair de femme (نقش یک متصدی باشگاه شبانه) -هردو در اواخر دهۀ 1970- و بازی در برنامه‌های تلویزیونی و چند فیلم سینمایی در دهۀ هشتاد، به نوعی تجربه‌گرایی محسوب می‌شد امّا پس از آن سعی کرد حتّی در نقش‌های نامأنوس با آن‌چه بعدتر به عنوان «پرسونا» نهادینه شد، در مسیری حرکت کند که کم‌تر نسبت به «بنینی» ِ امروز دور از دسترس باشد. در این مسیر انتخاب کارگردان نیز برای او مانند انتخاب نقش، قابل اهمیت است -سعی می‌کند در گزینش کارگردان با افرادی کار کند که ارتباطی چند میان فیلم‌های خود و آثار دیگری برقرار شود. برای مثال کارکردن با خالق چند کمدی-کاریکاتورِ ماندگار –بلیک ادواردز- با تمام تفاوت‌های ظاهری دو نوع کمدی، در رویکرد هم‌سوی هم حرکت می‌کنند؛ در پسر پلنگ صورتی نیز «بنینی» در نقش کاراگاه، بیش از حد ساده است و اولاً دیگران از این ساده‌گی سوءاستفاده می‌کنند و ثانیاً این ساده‌دلی مدخلی است برای هیچ‌انگاری خودِ فرد نسبت به همه چیز؛ امّا شاید نزدیک‌ترین فیلم‌سازی که روبرتو بنینی در چند فیلمش نقش‌پردازی کرده، جیم جارموش است. نیهیلیستِ شاعرپیشۀ آمریکایی که قهوه و سیگارش یک بیانیۀ هیچ‌انگارانۀ سینمایی است که «بنینی» هم در آن ایفای نقش کرده است. یا پیش‌تر در مغلوب قانون که او یک مهاجر ساده است (امّا احمق نیست) و به‌خاطر تفاوت‌های زبانی، قادر به برقراری ارتباط با دیگران نیست (گویی خودِ جارموش باشد!) و در التهاب فرار از زندان و تعقیب و گریز، دم را غنیمت می‌شمارد و زن اختیار می‌کند و به آرامی باقی زندگانی‌اش را کنار زن ادامه می‎دهد (گویی خودِ پرسونای «بنینی» است)! این هم‌پوشانیِ خلق و خوی بنینی/ جارموش را می‌شود در نشست خبری فیلم مغلوب قانون در جشنوارۀ کن نیز دریافت کرد: جارموش حوصلۀ حرف زدن ندارد و قادر به برقراری ارتباط نیست امّا بنینی که اتفاقاً بسیار حال صحبت دارد، دائم در حال مزخرف‌گویی است و در حالی که با شوق از همه‌چیز می‌حرفد، به سؤال‌های خبرنگاران پاسخ نمی‌دهد. در ظاهر دو کار متفاوت است امّا در باطن، یکی است: هیچ‌کدام پدیده‌های اطراف را جدی نمی‌گیرند. پس از مغلوب قانون، جارموش تصمیم می‌گیرد برای تحقق آن‌چه از توانایی‌های روبرتو می‌پندارد، فیلمی از شمایل «بنینی» در خود ایتالیا بسازد. نتیجه‌اش می‌شود اپیزودی در شب روی زمین که تمام مؤلفه‌های آشنای «بنینی» به کار گرفته می‌شود تا یک فرد معمولی، در عین جدیت نسبت به آن‌چه به شوخی می‌ماند -گرایش به حیوانات و میوه‌ها در امیال انحرافی جنسی- باورهای مذهبی را به بادِ انتقاد بگیرد. مرگ کشیش در پایان کار، یک زهرخند پوچ‌انگار به کاتولیسیزم است. «بنینی» در فرهنگ معاصر ایتالیا، براندازِ حجاب‌هاست. و لو می‌دهد تهی بوده‌گی‌ها که پشت پرده‌هایی به ضخامت یک تاریخ، پنهان شده‌اند. در پینوکیوی ماتئو گارونه (2019) «بنینی» نقش ژپتو را بازی می‌کند؛ شخصیتی که در باور عوام، دیوانه است و بلندپرواز امّا به مرور به همه اثبات می‌شود که او بیراه نمی‌رفته و انسان صادق و پاک‌دلی است. فیلم اگرچه چندان موفق به نظر نمی‌رسد و در گونۀ لایو-اکشن، از بدترین‌هاش به شمار می‌رود امّا همچنان «بنینی» ِ فرسوده را می‌توان توش تماشا کرد -وقتی برای رفع گرسنه‌گی‌ وارد کافه می‌شود و سعی می‌کند در ازای تعمیر میز، صندلی یا درِ کافه، غذایی دریافت کند. شاید اساسی‌ترین ایراد پینوکیوی گارونه اتکا و احساس نیاز بیش از حد به حضور «بنینی» است حال آن‌که قصۀ کارلو کلودی در بخش‌های قابل توجهی بدون شخصیت ژپتو پیش می‌رود؛ امّا هرچه‌قدر پینوکیوی گارونه ضعیف باشد، پینوکیوی بنینی قابل تحمل نیست! یکی از پرخرج‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایتالیا پینوکیوی «روبرتو بنینی» محسوب می‌شود -اقتباس نه چندان هوش‌مندانۀ او از کتاب «کلودی» که با تمامی اقتباس‌های سینمایی و تلویزیونی دیگر تفاوت داشت. «بنینی»، پینوکیو را با لحن و حال و هوای یک کمدی خانوادگی بنمایش درآورد. مشکل ولی خدشه‌دار شدن شمایلی بود که پس از زندگی زیباست به ثبت جهان رسید و اکنون با پینوکیو -که خود پرسونای دیگری است- در تضاد به سر می‌برد. «بنینی» اصلاً نمی‌تواند پینوکیو باشد. پینوکیو کودک بدذاتی است. نچسب است و سرنوشتش عبرتی است برای تماشاگر. دروغ‌گو است و منفعت‌طلب (تا حالا از این نظر بهش نگاه نکرده بودید؟) و «بنینی» این‌ها نیست. «بنینی»، خودِ رُم است؛ شلوغ و پخش‌وپلا و پر از نگاه‌های و دغدغه‌های مختلف امّا گرم و مطبوع و پر از خوش‌گذرانی. نمی‌توان دربارۀ پرسونای «بنینی» گفت و از «نیکولتا براسکی» در نقش مکمل این شمایل غافل ماند. عاشقانه‌های «بنینی» با «نیکولتا» معنا می‌دهد. «نیکولتا» زن لاغراندام و کم‌حرفِ داستان‌های عشقِ «بنینی»، چنان جای‌گاه خود را به عنوان دلبرکِ روبرتو تثبیت کرده که امروز زنی را نمی‌توان در ارتباط عاطفی با «بنینی» تصور کرد. زنی است ساده و مهربان و هم‌سو با شخصیت مرد، پیشه‌اش صداقت؛ امّا با تفاوت طبقاتی. «نیکولتا» در چند اثر روبرتو بنینی زنِ بالاشهری و متمول می‌نماید و «بنینی» یک روستازادۀ فقیر است. و الگوی آشنای پسر فقیر و دختر پول‌دار محرک روایت چند اثر او است؛ و «بنینی» این کهن‌الگو را هم مورد هجو قرار می‌دهد. در واقع هیچ دشواری در رسیدن پسر فقیر به دختر پول‌دار وجود ندارد حتّی اگر مرد سومی سر راه باشد، کنار می‌رود تا مسئلۀ دیگری مطرح شود (زندگی زیباست، ببر و برف و جانی استکینو). شاید علّت این میزان علاقۀ ایتالیایی‌ها به «نیکولتا» به عنوان هم‌راه «بنینی»، نقشی است که او در مرا بهم ریختی مقابل «بنینی» ایفا می‌کند: مریم مقدس. و به‌واقع یک مریم مقدس معصوم است و زیبا و مهربان با حضوری کوتاه امّا تأثیرگذار. آیا می‌شود یک ایتالیایی این شمایل را ببیند و به او ایمان نیاورد؟ «نیکولتا» در مغلوب قانون نیز همان بازی و زبان بدن را دارد که در فیلم‌های «روبرتو»ی سابق و همسر کنونی‌اش. این نشان می‌دهد که «بنینی» و متعلقاتش دیگر مختص یک فرهنگ خاص نیست و علاقه‌مندان بین‌المللی دارد –درست مثل رُم که هر روز از سرتاسر جهان، صدها توریست به خود می‌بیند. واپسین پرسش دربارۀ پرسونای «بنینی»، حضور او در صحنه‌هایی است که دیگر نمی‌توان شوخی‌وار به آن‌ها نگریست و پیداست که خودش (به عنوان کارگردان) نیز نسبت به آن رخدادها هم‌دلی دارد. مرگ او در زندگی زیباست یا مرگ «فواد» (ژان رنو) در ببر و برف دو مثال بارز این رخدادهاست. به نظر می‌رسد این‌ها صحنه‌هایی است که از مرز شوخی گذر می‌کند و شخصیت‌ها ناگزیر از جدال نابرابر شوخی‌های آثار و جدیتِ هول‌ناک مناسبات خشن انسانی، جان سالم به در نمی‌برند -به‌خصوص دو فیلم او که با مسئلۀ جنگ سر و کار دارد. در این موقعیت‌ها دیگر کاری از شمایل پوچ‌انگار و تمسخرزن برنمی‌آید و جان یک انسان در میان است. خودش دربارۀ مرگ «فواد» می‌گوید: «این واپسین حرکت یک ذهن است که دیگر قادر به زایش نیست. اتفاقی که متأسفانه در اثنای تمام جنگ‌ها رخ داده -به‌خصوص جنگ جهانی دوم. روشن‌فکران، فیلسوفان و شاعران زیادی در مقابل بربریت و خشونت بی‌امان نتوانستند مقاومت کنند و خودکشی کردند. خودکشی فواد هم فقط پاسخ او به مرگ کسانی که در اطرافش قرار دارند نیست، این کار اعتراض او به دهشت‌های جنگ است»؛ در واقع زندگی زیباست با تمام غم‌هاش می‌خنداند. این واکنشی است در برابر عصبیت مخاطب نسبت به سوژۀ هول‌ناک و مسیری که کارگردان به دست می‌دهد که به جای اندوه، اگر نمی‌خندیم، لبخند بزنیم. «بنینی» با تبعات جنگ شوخی نمی‌کند بلکه کانون توجه‌اش موقعیت‌هایی است که آدم‌ها ساخته‌اند؛ امّا گاه این تبعات آن‌قدر جان‌فرساست که نمی‌توان از اندوه‌ناکی‌اش گذر کرد. درست شبیه غروب‌های رُم فلینی که با تمام زیبایی شهر، غمی روی سینه سنگینی می‌کند. «بنینی» با تمام خوشی‌ها و لذت‌ها و دردها و رنج‌ها معنا پیدا می‌کند؛ امّا تصویر «بنینی» در اذهان، همان رویکردی است که او را وامی‌دارد با تمام ناخوشی‌ها، روی صندلی‌ها در مراسم اُسکار خُل‌بازی درآورد -که بعید نیست نقش باشد. «سوفیا» می‌گوید «روبرتو» امّا این پرسونای «بنینی» است که روی صحنه حاضر می‌شود و با اتکا به «دانته» از عشق می‌گوید: «عشق است كه خورشید و ستارگان دیگر را به گردش درمی‌آورد».

آخرین مقالات منتشر شده

اخبار سینمای ایران

بزرگداشت عباس کیارستمی با اکران “همراه با باد” در «ژرژ پمپیدو» «همراه با باد» مستندی به کارگردانی مهدی شادی‌زاده که در ارتباط با وجوه مختلف عباس کیارستمی است، اولین حضور

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist