داستان «نغمه ابرها برای ابرا»

افسانه‌های زیادی در موج موهای آبی‌اش بودند. افسانه‌هایی به بزرگی روحش! هنگامی که آفتاب سوزان مانند نگاه‌های تیز پدرش بدنش را داغ‌تر از قبل می‌کرد و نسیم گرم به سراغش می‌آمد، چشمانش را می‌بست و به صدای درونش گوش می‌کرد. از وقتی روح پدر و مادرش در آن هواپیمای کهنه به پرواز در آمده بودند، او در خانه‌ی بزرگش، آن هواپیمای غول پیکر زندگی می‌کرد. ابرا به ظاهر مانند شمشیری برنده (سخت و بی احساس) می‌آمد. امّا هیچکس نمی‌دانست چقدر مهربان است.
چشمان بادامی‌اش بی‌روح و ناامید بودند امّا نور کم‌رمق ته وجودش می‌گفت که ممکن است پدر و مادرش زنده باشند.
هر صبح که در کابین خلبان از خواب بلند می‌شد، لبخند می‌زد و از پنجره‌های کثیف وغبار گرفته به باند متروک نگاه می‌کرد تا شاید آن‌ها با یک فرود غیر منتظره دنبال دختر تنهایشان بیایند و او را با خود به خانه ببرند. روزی از همان روزهای ناامید کننده، در کابین خلبان از خواب بیدار شد. آفتاب که همیشه او را یاد نگاه پدرش می‌انداخت. چشمانش را آزار می‌داد. بلند شد و با حرکت‌هایی آهسته به سمت بخش اصلی هواپیما راه افتاد تا نان بیاتی از آنجا بردارد. ناگهان سرش را بالا آورد. پسری کوتاه قد با موهای مرتب خرمایی، مانند بچه‌ای که مادرش را گم کرده به او خیره شد بود. نان از دست ابرا به زمین افتاد.چشمانش را گرد کرد و به عقب رفت.
– محض رضای خدا کمتر زل بزن !
نگاه سردش را از پسر برداشت و به صبحانه‌ی از دست رفته‌ی آن روز شوم نگاه کرد و ادامه داد:«بزن به چاک ! هواپیمای من فروشی نیست!»
پسر که عصبانی به نظر می‌آمد روی صندلی نشست و به بیرون نگاه کرد:«هواپیمات خریدار نداره! قدیمی و بلا استفاده است. برای کار دیگه‌ای اومدم ابرا.» و لبخند کنایه‌آمیزی زد.
ابرا با مشت آستین‌های کت مشکی رنگش را فشار داد و غرید:«اولاً این خونه‌ی منه و بلا استفاده نیست آقای…»
به سر و وضع پسر نگاهی انداخت و ادامه داد:«کوتاه خان! ثانیاً اسم من رو از کجا میدونی؟»
هودی گشاد پسر در تن ظریفش تکان تکان می‌خورد با انگشت به یکی از پنجره‌ها اشاره کرد:«خودت با آبرنگ اسمت رو روی پنجره نوشتی!» و بعد خندید و به ابرا نگاه کرد:«دیدی دختر؟ مثل اسمت روی ابرایی!»
ابرا که موهای آبی‌اش را مرتب می‌کرد پاسخ داد:«ایش!» و بعد از چند ثانیه ادامه داد:«بر فرض که روی ابرام ! چی نصیب تو میشه؟»
پسر دست به سینه به موکت آبی رنگ هواپیما نگاه می‌کرد.
ابرا با مشقت در هواپیمای غول پیکر را باز کرد و ابروهای طلایی و کم پشتش را بالا انداخت:«از آشنایی باهات خوشحال شدم کوتاه خان. حالا بزن به چاک و برو برای خودت یخمک بخر و حالشو ببر.» و همان‌طوز که سریع به سمت کابین خلبان می‌رفت دستش را بلند کرد: «تو رو به خیر و ما رو به سلامت!»
پسر هنوز روی صندلی نشسته بود و قصد بلند شدن نداشت. ابرا پاهایش را به زمین کوبید و به موهایش دست کشید: «ای بابا! تو که هنوز نشستی، از جون من چی میخوای؟ پول؟ ندارم! خونه؟ خبری نیست! من جز خودم چیزی ندارم پسر!»
پسر بلند شد و با صدای بلند گفت:« منو ببر مثلث برمودا! خودت می‌دونی که هیچ پروازی به اونجا نیست! امّا تو بلدی این هواپیما رو برونی.»
ابرا دستش را جلوی صورت پسر برد و داد زد:«صبر کن، صبر کن ببینم پسرجون!»
پسر داد زد: «این پسره اسم داره! اسم من بارمانه.»
– حالا هرچی ! چرا باید به خاطر یک آدم نیم وجبی خودمو به فنا بدم؟ برو یه روانی رو اجیر کن.
بارمان داد زد:«باشه اخمو خانم باشه! امّا مادر و پدرت دارن زجر می‌کشن!»
ابرا دستش را در هوا تکان داد:«وایسا، وایسا، وایسا!» پدر و مادر من رو از کجا می‌شناسی؟»
پسر پاسخ داد:«خیر پیش خانم.» و از در هواپیما بیرون رفت. ابرا مثل گربه‌ای که می‌خواهد موش شکار کند دوید. لباس آبی پسر را کشید. پسر روی پله‌های هواپیما افتاد و سرش را بادست گرفت. خون از پایین سرش روی باند کهنه چکه می‌کرد. با اخم و تخم گفت:«روانی!»
ابرا بالای سر بارمان ایستاده بود. کفش پاشنه بلند پولک دارش با کت مجلسی‌ای که برتن داشت ترکیب زیبایی ساخته بودند. یک پایش را روی پله و پای دیگر را روی پسر گذاشت. بارمان داد زد:«کفشت کمرمو اذیت می‌کنه می‌کنه. برش دار!» و به کفش ابرا اشاره کرد. ابرا خندید:«آاااا. نمیشه که! بارمان خان اول بگو خانواده من رو از کجا می شناسی؟ تا ببینم آیا لازمه بردارم یا نه؟» ابرا اخم کرده بود امّا لبخند شیطنت آمیزی برلب داشت. ادامه داد:«اگرنه اونقدر با پاشنه‌ها روی کمرت رژه می‌رم که…»
بارمان که روی پله‌های هواپیما دراز کشیده بود داد زد:«پدر خونده‌ی من، رئیس یک یتیمخونه توی شهره! من هم هروقت حوصله‌ام سر می‌ره، پرونده‌های اونجا رو می‌خونم. اسم خواهر کوچیکت برفا رو دیدم. توی پرونده نوشته بود پدر ومادرش خلبان بوده‌اند و اطراف منطقه‌ی برمودا غرق شده‌اند و یک خواهر بزرگتر داره به نام ابرا. اونجا نوشته بود تو چند ساله اینجا زندگی می‌کنی.» و دوباره ناله کرد:«حالا ابزار شکنجه‌ات رو از روی کمرم بردار!»
ابرا از پله‌ها بالا رفت. باد موهایش را در هوا تکان می‌داد. داد زد:«اول خواهرم رو تحویل من میدی و بعد می‌برمت اونجا، از اون مرحله به بعد هم به من ربطی نداره. دوست داشتی خودتو بنداز پایین.»
بارمان از روی پله‌ها بلند شد و شلوارش را تکان داد. خون روی پوست شیری رنگش خشکیده بود. داخل هواپیما رفت و روی زمین نشست.
ابرا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و آب نبات قرمزی را لیس می‌زد. آن را از دهان بیرون کشید و با حالتی تهاجمی گفت:«چطوری بهت اعتماد کنم؟»
بارمان سرش را کج کرد و با صدای بلندی نفسش را بیرون داد:«مجبوریم به هم اعتماد کنیم ابرا، اگر خواستی من رو ببند تا مطمئن بشی فرار نمی‌کنم.»
ابرا صورت مثلثی شکلش را بالا گرفت و آبنبات را به عقب پرت کرد و از صندلی پایین پرید. «نیازی نیست! مجبورم اعتماد کنم !»
بارمان به کمرش اشاره کرد و خندید:«پرزوریا! ببین با کمرم چی کار کردی؟ انگار نه انگار خوراکت فقط آبنبات و نون خشکه !»
ابرا گردنبند مرواریدش را در شست دستش تکان داد و لبخند زد.
سؤال بارمان سکوت را شکست:« از کی خلبانی یاد گرفتی؟»
ابرا که روی صندلی دراز کشیده بود و پاهای ظریفش را به صندلی تکیه داده بود جواب داد:«از پدر و مادرم.»
با چشمان تیزش به پسر نگاه کرد و ادامه داد:«شاید باور نکنی امّا اولین کلمه‌ای که یاد گرفتم، پدر یا مادر نبود، پرواز بود!»
بارمان سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد:«متأسفم.»
بعد از کمی سکوت به سمت جلو خم شد و گفت:«باید بگم که…. دلیل اینکه می‌خوای منو ببری بالای اون مثلث خطرناک این نیست که خواهرتو می‌دم بهت. خودت خوب می‌دونی این سفر برگشتی نداره…»
ابرا عصبانی شد و بینی گرد و عروسکیش را چین داد:«پس برای چی میخوای مثل دیوونه‌ها ببرمت و بعد هم بمیرم؟ اگر خواهر منو نمی‌دی همین الان برو بیرون!»
بعد کفشش را از پا در آورد و از پاشنه چرخاند:«برفا زندگی منه! این سال‌ها نمی‌دونستم کجاست اما…» لحنش ملایم شده بود و آرام‌تر از همیشه حرف می‌زد:«همیشه بهش فکر می‌کردم.»
بارمان از پنجره به نورهایی که از دور دست مشخص بودند نگاه کرد و گفت:«دلیلش پدرو مادرت‌اند. مادربزرگ من یک کتاب جلد چرمی قدیمی داشت که پایین صفحاتش سوخته بودند. اون قبل از مرگ ادعا می‌کرد این کتاب رو فرازمینی‌ها نوشتند. در اون کتاب تصاویر عجیبی بود. نوشته بود در اقیانوس آرام، در منطقه‌ی مثلث برمودا، برای کسانی که کشته شده‌اند حیات در زیر آب ادامه داره. فقط نمی‌تونند ازآب بیان بیرون!»
بعد ابروهای کم پشتش را صاف کرد و ادامه داد:«مادر و پدر من هم غرق شدند و چند ماه بعد مادر بزرگم هم فوت کرد…کسی جز تو نبود که منو ببره اونجا…»
ابرا کفش را پایش کرد. دامن صورتیش برق می‌زد. ایستاد و چشم غره رفت:«از کجا معلوم این چیزی که میگی درست باشه؟»
بارمان به در باز هواپیما خیره شد و دستش را زیر چانه‌اش گذاشت:«اگه راست بود چی؟ میخوای شانس بودن با خانوادت رو از دست بدی؟ تا آخر عمر تنها زندگی کنی؟»
ابرا سکوت کرد و از در هواپیما بیرون رفت:«من میخوام آسمون رو نگاه کنم اگر خواستی بیا!»
تیغ آفتاب افتاده بود و داشت شب می‌شد.
بارمان کنار ابرا نشست و به ستاره‌ها نگاه کرد. صدای جیرجیرک‌ها گوشش را نوازش می‌داد. پرسید: «خواهرتو نمی‌بریم؟»
ابرا با صدای بلند نفسش را بیرون داد:«نه! اگه اون کتاب دروغ باشه اون بچه هم فدای چندتا کاغذ میشه!»
بعد مکث کرد و ایستاد:«هر دوتامون توی هواپیما دنیا اومدیم. به خاطر همین اسمامون انقدر عجیبه! نمی‌خوام هر دوتامون توی هواپیما از دنیا بریم! وجودم پر از تردیده و نمی‌دونم چرا دارم این کارو می‌کنم! صبح آفتاب نزده راه می‌افتیم.»

***

 

خورشید جای خودش را با ماه عوض کرد. بارمان که سرش را به پنجره چسبانده بود و خروپف می‌کرد با صدای پاشنه‌ی کفش ابرا از خواب پرید. هوا گرگ و میش بود و فضای کابین سوز زیادی داشت. بارمان به یکباره ترسید و ترس وجودش را لبریز از سرگردانی کرد. آیا داشت زندگی‌اش را فدای یک افسانه می‌کرد؟ آیا مادربزرگش زنی شیدا بود که از سرهم کردن قصه‌ها لذت می‌برد؟
چشمان مرددش را در کاسه چرخاند و داد زد:«نمی‌ریم!»
ابرا ابروهایش را بالا داد و چشمانش را بست:«چی؟»
بارمان گفت:«می‌گم بهتره نریم!»
ابرا صدایش را نازک کرد:«حالت خوبه؟» و ادامه داد:«پسر جون! من دارم همه چیز رو برای اون افسانه‌ی مسخره فدا می‌کنم! منم از خدامه 120 سال عمر کنم امّا به خاطر تو قراره جوون مرگ بشم!»
بارمان ایستاد و داد زد:«به خاطر خودته! تو می‌خوای پدر و مادرتو ببینی و خودت هم به این افسانه‌ای که مسخرش می‌کنی اعتقاد داری!»
ابرا به سمت کابین خلبان رفت و گفت:«کمربند و دهنت رو ببند. وقتی هم هواپیما داره بلند میشه سفت بشین که بلایی سرت نیاد بچه!»
قدم‌های ابرا محکم بودند. انگار مطمئن بود سرانجام این پرواز خطرناک دیداری دوباره است. دوباره به بارمان هشدار داد که ممکن است به خاطر عدم اجازه‌ی پرواز، پهبادها آن‌ها را هدف بگیرند. هواپیما بلند شد. تکان‌های شدیدش حال بارمان را بد می‌کرد. آسمان آبی او را یاد چشمان اقیانوسی مادرش می‌انداخت. چشمانی که مطمئن نبود آن‌ها را خواهد دید یا نه. با اوج گرفتن هواپیما قلب او هم در اوج خودش می‌تپید. هیجان، ناامیدی و احساسات وصف ناپذیر دیگری در دل جمع شده بودند.

***

چند ساعت بعد با صدای ابرا که از بلندگو پخش می‌شد، بارمان از خواب پرید:«نزدیکیم. بیدار شو و سفت بشین!»
بارمان چشمانش را بست و منتظر ماند… هواپیما با نیروی عجیبی از کنترل خارج شد. نیرویی قدرتمند آن را به سمت پایین می‌کشید. بارمان جیغ می‌زد و دستانش را در هوا می‌چرخاند، امّا ابرا به آرامی نشسته و چشمانش را بسته نگه داشته بود. لحظاتی بعد با شدت به سطح آب برخورد کردند و آب از شیشه‌های شکسته وارد شد. تاریکی همه‌جا را فرا گرفت و اقیانوس کم کم هواپیمای غول پیکر را بلعید. آب به سرعت وارد هواپیما می‌شد. بارمان سعی می‌کرد سرش را بالای سطح آب نگه دارد امّا آب سریع‌تر از او کار می‌کرد. بارمان دست و پا ‌زد و سعی کرد در هواپیما را باز کند. آب تا سقف هواپیما بالا آمده بود و او تلاش می‌کرد تا دهانش را بسته نگه دارد.
ابرا از کابین خلبان، شناکنان به سمت در اصلی حرکت کرد. موهای آبی‌اش در آب تکان می‌خوردند. کفش پاشنه دارش از پایش افتاده و در آب شناور بود. به سختی در را باز کردند. اقیانوس از سیاهی شب تاریک‌تر بود، چشمان ابرا و بارمان می‌سوخت و نمی‌توانستند چیزی ببینند. ابرا احساس سردرگمی می‌کرد، کم کم چشمانشان به سردی آب عادت کرد و توانستند اطراف را ببینند. شنا کردند و پایین‌تر رفتند…
وقتی بیشتر سمت پایین دست و پا زدند متوجه وجود برج‌ها و ساختمان‌هایی شدند که رنگی بودند و ترکیب زیبایی داشتند. با چشمانی که از حیرت گرد شده بود، تند‌تر از قبل شنا کردند. حس می‌کردند قرار است قلبشان منفجر شود. راهشان را از هم جدا کردند. نهنگ‌های بزرگی رفت و آمد می‌کردند که آدم‌های زیادی روی آن‌ها نشسته و به این سو و آن سو می‌رفتند. ابرا چشمانش را به هم فشار داد چون خیال می‌کرد رؤیایی گذراست. اما نبود.
هنوز هم ساختمان‌ها و آدم‌ها را می‌دید. اشک شوق ابرا میان آب‌ها پیدا نبود…

آرام شنا می‌کرد و اشک می‌ریخت. بارمان به او خیره شده بود. ناگهان صدایی لطیف و آشنا شنیدند:«دخترم!؟»

آخرین مقالات منتشر شده

تازه ها

خانه‌ی اژدها ساخته می‌شود به نقل از الجزیره، شبکه‌ی اچ بی او که تهیه کننده سریال «بازی تاج و تخت» است، سریال جدیدی با نام «خانه اژدها» را در همان

ادامه مقاله »

افسانه ها، تاریخ موازی

در میراث فرهنگی بشر، اسطوره‌ها و افسانه‌ها قدمتی دوچندان دارند. این روایات، مستقیم و یا غیرمستقیم، برای پاسخگویی به سؤالات ازلی-ابدی بشر (سؤالاتی از این دست كه از كجا آمده‌ایم

ادامه مقاله »

داستان «گدوک»

سر شب پانزدهم دیماه بود و عَلیکو از وسط پارک ملت می‌‌توانست گِدوک غول پیکر را ببیند که نوک برج میلاد نشسته بود و از تمام منافذ تنش حرارت بیرون

ادامه مقاله »

ماجراجویی معرکه بیل و تد

اگر قبل از این موفق به دیدن فیلم «ماجراجویی معرکه‌ی بیل و تد» (Bill &Ted’s Excellent Adventure) شده‌اید، تبریک می‌گویم؛ شما یک عاشق واقعی سینما هستید چون حتی راجر ایبرت

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist