فرهنگ منتخب ادبیات فانتزی – بخش دوم: نمونه فابل ها

«فابل‌ها آن‌چه در ظاهر به نظر می‌رسند، نیستند؛ معلمان اخلاق در آن‌ها، موش‌ها و جانورانی چون یك گوزن كوچك‌اند. ما در سخنرانی‌ها خمیازه می‌كشیم اما با كمال میل به قصه‌های اخلاقی گوش می‌دهیم و در نهایت لذت، می‌آموزیم.»
ژان دو لافونتین

 

  • مقدمه‌ی مترجم:

مطلبی كه در ادامه می‌خوانید، فصلی از كتاب جامع «فرهنگ منتخب آثار كودك و نوجوان» است كه با چهار ویرایش، چاپ شده. ادنا جانسون در سال 1935 به همراه كری ای. اسكات ، اولین ویرایش آن را منتشر كردند. وی در سال 1948 به همراه اولین آر. سیكلز، نسخه‌ی دوم و در سال 1959، به اتفاق سیكلز و فرانسیس كلارك سیرز، ویرایش نهایی را آماده كردند. كتاب حاضر(ویرایش چهارم) به قلم گروه اخیر، در سال 1970 به همت انتشارات هوتون میفلین منتشر شده است. این فرهنگ، در دست ترجمه است تا محققان و نویسندگان عرصه ادبیات كودك ایران نیز بتوانند به منبع ارزشمندی دسترسی پیدا كنند.
آن‌چه بیش از همه در این كتاب حائز اهمیت است، كتاب‌شناسی‌ پایان هر بخش است كه با در اختیار قرار دادن اطلاعات تفكیك شده، راه را برای محقق هموار می‌سازد. اگرچه این فرهنگ، منتخبی از آثار فانتزی را در خود جای داده است اما با بخش‌بندی مناسب و ذكر تبارشناسی هر عنوان، علاوه بر ارائه‌ی یك نمونه‌ی جامع و كامل از پژوهش در عرصه‌ی ادبیات فانتزی، بسیاری از اطلاعات پراكنده خواننده را نیز طبقه‌بندی می‌كند.
این روزها پس از چند تجربه‌ی كم و بیش موفق تألیف آثار فانتزی در سال‌های پیش- كه البته هنوز هم با جلدهای تازه ادامه دارند- شاهد انتشار آثار فانتزی مختلفی برای كودكان هستیم كه برخی قابل تأمل‌اند و برخی، تنها روی جلد، هیاهو و قیمت نجومی را از این دسته آثار به ارث برده‌اند. به هرحال امید است مطالعه‌ی بخش‌هایی از این فرهنگ «ساده» اما عمیق بتواند در راه پرمشقت پژوهشگرانی كه دستی در كار تألیف فرهنگ دارند و نیز نویسندگانی که در گونه‌ی فانتزی قلم می‌زنند چراغی روشن كند.

 

  • فابل‌های هندی

دومین دسته از فابل‌ها، خاستگاهی هندی دارند. بزرگ‌ترین مجموعه‌ای كه می‌شناسیم، پنچاتنترا ، یا «پنج كتاب» است كه تقریباً در سال 200 قبل از میلاد به وجود آمده است. این فابل‌ها با درهم بافتن و پیچیدن چند داستان در هم، حكایت خود را نقل می‌كنند. شیوه‌ای كه در خاور دور و ایران فراگیر بوده و نمونه‌هایی چون هزار و یك‌شب دارد. حیوانات این فابل‌ها با آن قصه‌های ابتدایی ازوپ تفاوت دارند و مطابق شخصیت‌های حیوانی اصلی‌شان رفتار نمی‌كنند. آن‌ها تقریباً انسان‌هایی هستند كه نقاب حیوانات را زده‌اند، فهم و شعور دارند و در قالب منظومه‌های طنزآمیزی كه از آثار مذهبی نقل می‌كنند، معرفی می‌شوند. « این {قضیه} به گونه‌ای است كه گویی حیوانات در برخی فابل‌‌ها، نماد انگلیسی‌ها هستند چون برای موجه جلوه دادن اعمال‌شان، نقل قول‌هایی از شكسپیر و انجیل می‌آوردند». فابل‌های ازوپ همگی اطلاعاتی در مورد رفتار درست انسان‌ها در اختیار می‌گذارند اما فابل‌های پنچاتنترا به یافتن فلسفه زندگی نزدیك‌ترند.
«بی هیچ مرتبه‌ای، شخص متولد می‌شود، او نمی‌بیند اما عقلی دارد كه می‌بیند؛
خردی حقیقی برای دست كشیدن از خطا؛
قناعت، ثروت است.»
فابل‌های مشابه دیگری نیز هستند که در فرهنگ عربی به فابل‌های بیدپای معروفند. دومین منبع كهن فابل‌ها، كه ریشه در شرق دارد، قصه‌های جاتاكا است؛ داستان‌هایی كه حول درونمایه اصلی تولد‌های متعدد بودا گرد آمده‌اند. كسی كه بنا بر اعتقاد بودایی‌ها، در تناسخ، رنج فراوانی برای به دنیا آمدن در اشكال مختلف در دنیای حیوانات و جهان هستی كشیده است. در اولین نسخه از عاشقانه‌ی هنی پنی و داستان Tar Baby می‌توان اثری از این منبع پیدا كرد.
مری شدلاك ، داستان‌نویس سرشناس انگلیسی، كسی كه مثل یك هنرمند و معلم كاملاً بر سرزمین‌های خارج از مرزهای كشور خودش تأثیر داشت،مجموعه‌ای ممتاز از قصه‌های جاتاكا(افسانه‌ها و قصه‌های شرقی) را فراهم آورد. وی آن‌ها را دقیقاً برای بچه‌ها و‌ برای گفتن یا خواندن با صدای بلند نقل می‌كند. به علاوه این فابل‌ها به عنوان نمونه‌هایی با اهداف اخلاقی، هاله‌ای از شفقت در پیرامون‌شان دارند. آن‌ها به طور چشمگیری معاصر و در راستای نظریه آلبرت شوایتزر به نظر می‌رسند: «تقدیس زندگی».
از همه‌ی نویسندگان فابل‌ها، فقط یكی قصه‌گو نام گرفت: آن قصه‌گو ژان دو لافونتین است (1695- 1621). او فابل‌های ازوپ را مبنا قرار داد، نگاهی به فابل‌های دیگر قرون وسطی داشت و برخی را هم از خودش درآورد. وی از روایت آن‌ها، هنری به وجود آورد و خودش را به عنوان استاد قصه‌گویان معرفی كرد. لافونتین نظم را از قصه‌ها گرفت و آن‌ها را برای زمان و مكان خود بازآفرینی كرد. برای‌شان مطابق با چشم اندازها و سلایق فرانسوی تصویر كشید؛درست شبیه چیزی كه خود او بیان می‌كند: با «جذابیت …نوآوری و طنازی آشكار. وقتی می‌گویم طنازی، منظورم خنده‌دار نیست، چیزهایی افسونگر و جذاب كه می‌توانند در هر موضوعی با وجود جدیت نمایان شوند.» فابل‌های لافونتین یكی از ستون‌های ادبیات فرانسه هستند و كودكان فرانسوی آن‌ها را مثل دعاهای‌شان از برند.
برخی آموزگاران كه راجع به مناسب بودن فابل‌ها برای بچه‌ها، سؤالاتی را مطرح می‌كنند، شاید فراموش می‌كنند كه وقتی بچه‌ها از موعظه اجتناب می‌كنند، با فابل‌ها جذب اصول اخلاقی می‌شوند. نمایش‌های اقتباس كننده از فابل‌ها، شخصیت‌های حیوانی و بازتاب بی‌نظیرشان از یك واقعیت، توجه بچه‌ها را جلب می‌كند. فابل‌ها مانند سنگ‌های كوچك درخشانی هستند كه از كنار دریا گردآوری و توی جیب جمع شده‌اند و مثل یادآوری‌ خاطرات گذشته هستند و در صورت نیاز به ذهن‌مان خطور می‌كنند.
فابل‌های گلچین شده برای این بخش تا آن اندازه كه امكان داشت، كامل فراهم آمده‌اند، شامل نمونه‌هایی از فابل‌های فولكلور موجود در سرزمین‌های مختلف و بسیاری از منابع ادبی.
بسیاری از فابل‌های مشهور فراموش شده‌اند، چرا كه توجه خاص اولیه‌ای كه به آن‌ها شده‌است، بچه‌ها را از مدار جاذبه‌شان دور كرده است.

 

  • نمونه فابل‌ها

(به دلیل محدودیت صفحات، تمام نمونه‌های كتاب آورده نشده و از هر عنوان، چند نمونه ذكر شده است.م)

الف – فابل‌های ازوپ

  • باد و خورشید

روزی روزگاری، زمانی كه همه‌ی موجودات حرف می‌زدند، باد و خورشید سر این‌كه كدام‌شان قوی‌ترند، جر و بحث‌شان شد. دست آخر تصمیم گرفتند كه زورشان را امتحان كنند؛ آن‌ها می‌خواستند ببینند كه كدام‌شان می‌توانند كلاه مردی را كه در جاده‌ای می‌رفت، بیندازند. اول باد بختش را امتحان كرد. او وزید و وزید و وزید. باد، تندتر و سردتر وزید. مرد مسافر و مصمم، كلاهش را سفت چسبید. باد بالاخره ناامید شد و جایش را به خورشید داد. خورشید بنا کرد به تابیدن و مدام گرم و گرم‌تر شد. مسافر باز هم بی‌خیال بود. اما خورشید درخشان‌تر و گرم‌تر تابید تا این‌كه مرد گرمش شد. صورتش عرق كرد و طاقتش طاق شد و روی سنگی نشست و كلاهش را روی زمین انداخت. همان‌طور كه دیدید، با آرامش كارهایی را می‌توان انجام داد كه با زور نمی‌شود.

  • گرگی با پوست میش

روزی گرگی خیلی گرسنه شد. پوست یك میش را به تن كرد و وارد گله‌ی گوسفندان شد و دلی از عزا در آورد. برای همین از فردا هروقت گرسنه‌اش می‌شد، می‌توانست گوسفندان را بكشد و بخورد و چوپان نمی‌توانست او را پیدا كند. یك شب، چوپان بعد از آن كه گوسفندان را توی آغل كرد، تصمیم گرفت كه یكی از میش‌ها را برای شام بكشد و بدون آن‌كه بداند چه كار می‌كند، گرگ را گرفت و درجا كشت. این داستان می‌گوید كه هركس ظاهرسازی كند، تاوانش را می‌پردازد.

  • شیر و موش

یك روز موشی، تصادفاً روی پنجه‌های شیری دوید كه خواب بود و او را بیدار كرد. شیر كه حسابی به خاطر این مزاحمت عصبانی بود، موش را به چنگ انداخت و خواست كه او را ببلعد. موش فریاد ‌زد:« خواهش می كنم! سلطان بزرگ، من نفهمیدم. اگر آزادم كنید همیشه مدیون شما خواهم بود. شاید بتوانم روزی كمك‌تان كنم.» این فكر كه چه‌طور موشی به این كوچكی می‌تواند به او كمك كند، ذهن شیر را مشغول كرد و اجازه داد تا او برود. یك هفته بعد، موش صدای غرش‌های بلند شیر را شنید. موش نزدیك‌تر رفت تا ببیند چه اتفاقی افتاده كه شیر را در تور یك شكارچی، گرفتار دید. قولش یادش آمد و بنا کرد به جویدن و كشیدن طناب‌های دام تا جایی كه شیر بالاخره آزاد شد. از آن روز به بعد شیر فهمید كه ممكن است دوستان كوچك، دوستان بزرگی از آب دربیایند.

  • چوپان دروغگو

پسر چوپان تخسی به دروغ فریاد می‌زد:«آی گرگ! آی گرگ!» و وقتی می‌دید اهالی دهكده با چماق‌ها و چنگك‌های‌شان به كمك او می‌آیند، حسابی كیف می‌كرد و سرگرم می‌شد. هربار به آن‌ها می‌گفت كه شوخی كرده است و به ریش‌شان می‌خندید و دهقانان حسابی عصبانی می‌شدند. روزی گرگی واقعی به گله زد و پسر چوپان فریاد زد:«آی گرگ! آی گرگ!» اما بی‌فایده بود. دهقانان به كارشان ادامه دادند و گرگ هر كدام از گوسفندان را كه خواست، كشت و پسر چوپان یاد گرفت كه كسی حرف آدم دروغگو را باور نمی‌كند حتی اگر روزی راست بگوید.

  • موش شهری و موش روستایی

موش روستایی خیلی خوشحال بود كه پسر عمویش، موش شهری، دعوت او را برای شام پذیرفته است. او بهترین غذاهایی را كه داشت برای پسرعموی شهریش آماده كرد؛ لوبیای خشك، میوه و چند تكه نان. موش شهری سعی كرد نشان ندهد كه غذاها را دوست ندارد و به رسم ادب فقط كمی به غذاها تک زد و قدری مزه مزه كرد. اما بعد از شام گفت:« شما چطور با این غذاها تمام روز سرپا هستید؟ وقتی فكرش را می‌كنم، می‌بینم شما توی روستا تقریباً بد بار آمده‌اید. چرا به خانه‌ی من نمی‌آیی؟ وقتی چیزهای خوشمزه‌ای را كه ما می‌خوریم، یك بار امتحان كنی، دیگر دلت نمی‌خواهد به این‌جا برگردی.» موش روستایی نه برای اینکه بخشش محبت‌آمیز موش شهری و واکنش او را در ازای شامی که نخورده بود جبران کند اما رضایت داد كه همان شب با پسرعمویش به شهر برود. آن‌ها نیمه شب به شهر رسیدند و موش شهری، مثل یك میزبان، پسرعمویش را بلافاصله به اتاقی برد كه شام مفصلی در آن تدارك دیده شده بود. او گفت:« تو خسته‌ای. همین‌جا بمان تا برایت یك غذای حسابی بیاورم.» و برای موش روستایی چیزهایی مثل آجیل، خرما، كیك و میوه آورد. موش روستایی با خودش فكر كرد كه همه چیز چقدر خوب است و دلش خواست كه همان‌جا بماند. اما قبل از آن‌كه بخواهد چیزی بگوید، غرش وحشتناكی شنید. سرش را بالا آورد و دید كه موجود غول پیكری وارد اتاق شد. بند دلش پاره شد. موش روستایی از روی میز جستی زد و دور تا دور اتاق را برای پیدا كردن سوراخی گشت. آخرسر یك جای امن پیدا كرد . مدتی همان‌جا ترسان و لرزان ماند و با خودش فكر كرد كه اگر جان سالم از آن مهلكه به در ببرد، مثل برق به خانه برمی‌گردد. با خودش گفت:« یك لقمه از آن غذاهای معمولی را كه با خیال راحت می‌خوردم، به صد تا آجیل و خرمای با مكافات نمی‌دهم».

  • كلاغ و كوزه

روزی یك كلاغ تشنه، بعد از این‌كه بی فایده دنبال آبی برای خوردن گشت، بالاخره چشمش به آب ته كوزه‌ای افتاد. دیدن آب داخل كوزه‌ حسابی كلاغ را تشنه‌تر از قبل كرد. او بنا كرد به كشیدن نقشه‌ای برای رسیدن به آب تا این كه راه حلی به ذهنش رسید. او سنگ‌ریزه‌های زیادی را توی كوزه می‌انداخت تا آب به اندازه‌ی كافی بالا بیاید و بتواند از آن بخورد. و سرانجام موفق شد و با خودش گفت:«كه این‌طور! حالا فهمیدم كه كار نیكو كردن از پر كردن است یعنی چه.»

  • سگ و تصویرش

روزی سگی در حالی‌كه تكه گوشتی را به دهان داشت، از پل باریك روی رودی می‌گذشت. خیلی اتفاقی چشمش به آب افتاد و تصویر خود را توی آب دید اما فكر كرد كه سگ دیگری با یك تكه گوشت بزرگ‌تر به دهان، توی آب است. او تصمیم گرفت كه گوشت را از چنگ سگ توی آب درآورد و برای همین، پرید توی آب . اما چیزی پیدا نكرد و فهمید كه طمع باعث می‌شود كه همه‌چیز از دست برود.

  • روباه و كلاغ

روزی روباهی، كلاغی دید كه تكه پنیری به منقار دارد و تصمیم گرفت كه پنیر را به چنگ بیاورد. روباه رو به كلاغ كرد و گفت:«صبح به خیر، كلاغ جان، دوست عزیز! می‌بینم كه پر و بالت از همیشه سیاه‌تر و قشنگ‌تر و درخشان‌تر شده. حقا كه زیباترین پرنده جهانی. اما حیف كه صدایت خوب نیست. اگر صدایت هم به قشنگی پر و بالت بود، بی حرف پیش، ملكه‌ی پرنده‌ها بودی!» كلاغ حسابی از این‌كه روباه در زیبایی صدایش شك كرده بود، دمغ شد و یك دفعه بنا كرد به قارقار. بله، پنیر افتاد و روباه آن را به چنگ آورد و فریاد زد:« چیزی را كه می‌خواستم، گرفتم. اجازه بده نصیحتی به تو بكنم؛ حرف چاپلوسان را باور نكن.»

نه خود خورد، نه كس دهد، گنده شود به سگ دهد!

در یك بعداز ظهر گرم، سگ از خود راضی و بد عنقی برای استراحت وارد آخوری شد. وقتی گاو خسته از سر مزرعه برگشت و خواست یونجه‌اش را بخورد، سگ آن‌چنان به طرفش واق واق كرد كه گاو بیچاره جرأت نكرد لب به غذا بزند. گاو با خودش گفت:« نه خود خورد نه كس دهد، گنده شود به سگ دهد.»

  • زاغی با پرهای قرضی

یك روز زاغی، چند تا پر طاووس پیدا كرد و خواست كه خودش را خوشگل كند. پرها را لای پرهای خودش گذاشت و خودش را جای طاووس قالب كرد. اما طاووس‌ها یك دفعه او را شناختند و تمام پرهای دروغی‌اش را كندند و از جمع خودشان بیرون انداختند. زاغ بیچاره پیش زاغ‌های دیگر برگشت. اما زاغ‌ها آن‌قدر از رفتار او دلخور بودند كه اجازه ندادند كنارشان بماند و به او گفتند:« پرهای خوب نشانه‌ی پرنده خوب بودن نیست و نازیدن به پرهای قرضی احمقانه است.»

  • خرگوش و لاك‌پشت

خرگوشی بود كه حسابی به خاطر سرعتش پز می‌داد. روزی حرف‌های لاك‌پشتی را اتفاقی شنید كه می‌گفت:«من با تو مسابقه‌ی دو می‌دهم.» خرگوش گفت:«قبول.» و بعد از این‌كه حسابی به او خندید ادامه داد:« اما بگذار روباه داور باشد.» روباه قبول كرد و آن دو مسابقه را آغاز كردند. خرگوش به سرعت از لاك‌پشت جلو زد و چون فكر می‌كرد كه خیلی از او فاصله دارد، روی زمین لم داد و با خودش گفت:« هروقت از خواب بیدار شوم مثل آب خوردن لاكپشت را می‌برم.» اما از شانس بد، خرگوش به موقع بیدار نشد. با این‌كه خرگوش دونده بهتری بود تا به خودش آمد دید كه لاك‌پشت نزدیك خط پایان است و فهمید كه « رهرو آن است كه آهسته و پیوسته رود.»

  • غاز تخم طلا

سال‌ها پیش، مردی، غازی داشت كه هر روز تخم طلا می‌گذاشت. به همین خاطر او آرام آرام ثروتمند و روز به روز كم طاقت‌تر شد. او می خواست همه‌ی گنجش را یك‌جا به دست بیاورد، برای همین غاز را كشت و شكمش را پاره كرد اما…هیچ گنجی پیدا نكرد. مرد طماع از این بدبدختی بزرگی كه به بار آورده بود، فهمید كه برای موفقیت باید صبر كرد.

  • ملخ و مورچه‌ها

در یك روز آفتابی و زیبای زمستانی، تعدادی از مورچه‌ها مشغول خشك كردن ذخیره زمستانی غذاهای‌شان بودند. ملخی به دنبال غذا آمد و با ولع به غذای مورچه‌ها زل زد. ملخ كه دید مورچه‌ها توجهی به او نمی‌كنند گفت:«می‌شود لطفاً یك چیزی برای خوردن به من بدهید؟ دارم از گرسنگی می‌میرم.» مورچه‌ها پرسیدند:« مگر تابستان گذشته چیزی برای این روزها ذخیره نكردی؟» ملخ جواب داد:«نه. سرم خیلی شلوغ بود و داشتم از رقص و آوازم لذت می‌بردم.» مورچه‌ها گفتند:«كه این‌طور! جیك جیك مستونت بود، فكر زمستونت نبود؟ پس حالا هم بخوان و برقص تا شكمت سیر شود. مثل ما كه نتیجه‌ی كارهای قبل‌مان را می‌خوریم. هركسی آن درود عاقبت كار كه كشت!»

آخرین مقالات منتشر شده

همزمانی داستانهای غیر هم سطح

‌‌ درباره‌ی نویسنده: علیرضا برازنده نژاد نویسنده و مترجم ادبی است و تاکنون کتاب‌های «سقوط طولانی»، «نشتی»، «طرح»، «ایچیگو ایچی» و «دختری که صورتش را جا گذاشت» از او منتشر

ادامه مقاله »

داستان «کاف»

ظل آفتاب ظهر چهارشنبه باباعلی صَفَر به درخواستِ نعش جَنگو کنار حوض چوسه ایستاده بود و اطراف را نگاه می‌کرد. جَنگو سی سال بعد مرگش سه روز بود که از

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist