فرهنگ منتخب ادبیات فانتزی – بخش سوم

«فابل‌ها آن‌چه در ظاهر به نظر می‌رسند، نیستند؛ معلمان اخلاق در آن‌ها، موش‌ها و جانورانی چون یك گوزن كوچك‌اند. ما در سخنرانی‌ها خمیازه می‌كشیم اما با كمال میل به قصه‌های اخلاقی گوش می‌دهیم و در نهایت لذت، می‌آموزیم.» ژان دو لافونتین

ژان دو لافونتین

  • مقدمه‌ی مترجم

مطلبی كه در ادامه می‌خوانید، فصلی از كتاب جامع «فرهنگ منتخب آثار كودك و نوجوان» است كه با چهار ویرایش، چاپ شده. ادنا جانسون در سال 1935 به همراه كری ای. اسكات ، اولین ویرایش آن را منتشر كردند. وی در سال 1948 به همراه اولین آر. سیكلز، نسخه‌ی دوم و در سال 1959، به اتفاق سیكلز و فرانسیس كلارك سیرز، ویرایش نهایی را آماده كردند. كتاب حاضر(ویرایش چهارم) به قلم گروه اخیر، در سال 1970 به همت انتشارات هوتون میفلین منتشر شده است. این فرهنگ، در دست ترجمه است تا محققان و نویسندگان عرصه ادبیات كودك ایران نیز بتوانند به منبع ارزشمندی دسترسی پیدا كنند.
آن‌چه بیش از همه در این كتاب حائز اهمیت است، كتاب‌شناسی‌ پایان هر بخش است كه با در اختیار قرار دادن اطلاعات تفكیك شده، راه را برای محقق هموار می‌سازد. اگرچه این فرهنگ، منتخبی از آثار فانتزی را در خود جای داده است اما با بخش‌بندی مناسب و ذكر تبارشناسی هر عنوان، علاوه بر ارائه‌ی یك نمونه‌ی جامع و كامل از پژوهش در عرصه‌ی ادبیات فانتزی، بسیاری از اطلاعات پراكنده خواننده را نیز طبقه‌بندی می‌كند.
این روزها پس از چند تجربه‌ی كم و بیش موفق تألیف آثار فانتزی در سال‌های پیش- كه البته هنوز هم با جلدهای تازه ادامه دارند- شاهد انتشار آثار فانتزی مختلفی برای كودكان هستیم كه برخی قابل تأمل‌اند و برخی، تنها روی جلد، هیاهو و قیمت نجومی را از این دسته آثار به ارث برده‌اند. به هرحال امید است مطالعه‌ی بخش‌هایی از این فرهنگ «ساده» اما عمیق بتواند در راه پرمشقت پژوهشگرانی كه دستی در كار تألیف فرهنگ دارند و نیز نویسندگانی که در گونه‌ی فانتزی قلم می‌زنند چراغی روشن كند.

ب- فابل‌های پنچاتنترا و بیدپای

  • بز برهمن

روزی در شهری برهمنی به نام دوستی زندگی می‌كرد كه مسئولیت حفظ آتش را به عهده گرفته بود. یك روز در ماه فوریه، وقتی نسیم ملایمی وزیدن گرفت، زمانی كه آسمان با ابرها و قطرات باران پوشیده شده بود، او به دهكده دیگری رسید و چیزی برای قربانی كردن طلب كرد و به مردی گفت:« ای قربانی‌كننده، آرزو داشتم در نزدیك‌ترین روز ماه جدید نذری می‌كردم. از خدا خواسته‌ام كه یك قربانی به من عطا كند.» و مرد، بز چاق و چله‌ای به او داد، درست شبیه آنچه در كتاب مقدس مقرر شده است. برهمن این كار او را منطقی یافت، بز را روی شانه گذاشت و با عجله به طرف شهرش به راه افتاد.تا این‌كه در راه سه آدم ناقلا كه از شدت گرسنگی بی‌رمق شده بودند، چشم‌شان به او افتاد و بز زبان‌بسته را روی شانه‌های او دیدند و پچ‌پچ كنان گفتند:« چه عالی! اگر بتوانیم آن حیوان را بخوریم، از این مهلكه جان سالم به در می‌بریم. بیایید كلاه سرش بگذاریم، بز را به چنگ بیاوریم و از سرما نجات پیدا كنیم.»
آن‌وقت یكی از آن‌ها لباس‌هایش را عوض كرد، از جاده فرعی بیرون آمد تا برهمن او را ببیند و سپس خطاب به مرد پرهیزكار گفت:« ای برهمن مؤمن! چرا كارهای عجیب و غریب و احمقانه‌ای می‌كنی؟ تو داری یك حیوان كثیف را حمل می‌كنی، یك سگ روی شانه‌ات است. مگر این شعر را فراموش كرده‌ای كه می‌گوید:
«سگ و خروس
جلاد و الاغ
و شتر نجس‌اند؛
لمس كردن‌شان ناروا، اما بخشیدنشان رواست!»
حرف‌های مرد شیاد كه تمام شد، برهمن خشم خود را مهار كرد و گفت:«كوری مرد كه این چیزها را به بز نسبت می‌دهی؟»
مرد شیاد گفت:«عصبانی نشو! هرجا می‌خواهی برو.»
اما به محض آن‌كه كمی دور شد، مرد شیاد دوم جلو آمد و گفت:«افسوس! آقا، افسوس! حتی اگر این گوساله‌ی مرده عزیز هم می‌بود، نباید آن را روی شانه‌ات می‌گذاشتی. یك ضرب‌المثل می‌گوید:
«از روی بی‌عقلی به آدم یا حیوان مرده دست نزنید:
مگر این‌كه شیر و را با هبه كردن، تطهیر كنید.»
سپس برهمن با خشم گفت:«مگر كوری مرد؟ تو به بز می‌گویی گوساله؟» و مرد شیاد گفت:«ای مرد مقدس! عصبانی نشو.من جهت تذكر گفتم. هر كاری دوست داری بكن.»
مرد شیاد رفت اما هنوز كاملاً در جنگل ناپدید نشده بود كه نفر سوم با لباس مبدل جلو آمد و گفت:« آقا! این موضوع خیلی مهم است. شما یك میمون روی دوش‌تان گذاشته‌اید. مگر این ضرب‌المثل را نشنیده‌اید كه می‌گوید:
اگر میمونی را لمس كنید – عمدی یا غیرعمدی- باید لباس‌ها را بشویید و استحمام كنید تا لكه گناه پاك شود.
قبل از آن‌كه كسی شما را ببیند، به درگاه خدا استغفار كنید.»
برهمن به این نتیجه رسید كه بز، در واقع، دیوی به شكل یك چهارپا است. آن را روی زمین انداخت و وحشت‌زده به طرف خانه دوید. در این حین، سه مرد شیاد هم بز را برداشتند و مطابق نقشه‌شان بردند.

ج – قصه‌های جاكاتا

  • روح درخت

روزها آمدند و رفتند و روح بودا در كالبد درختی دمیده شد. در آن‌جا (بنارس) پادشاهی حكومت می‌كرد كه روزی به خودش گفت:« در سرتاسر هند، پادشاهان در قصرهایی زندگی می‌كنند كه ستون‌های بسیاری دارد. من می‌خواهم قصری برایم بسازند كه فقط روی یك ستون استوار باشد. اگر موفق شوم، بزرگ‌ترین پادشاه خواهم شد.»
در جنگل، درخت سال باشكوهی بود؛ بلند و تنومند، كه همه‌ی اهالی شهر و روستا شیفته‌اش بودند و حتی اغلب خانواده‌ی سلطنتی به این درخت ادای احترام و تقدیسش می‌كردند و آن درخت را مایه‌ی افتخار خود می‌دانستند. اما ناگهان پادشاه دستور داد كه درخت را قطع كنند.
مردم به شدت از این فرمان به وحشت افتادند اما نجاری كه جرأت سرپیچی از فرمان پادشاه را داشت، با دستانی پر از حلقه‌های گل خوشبو به باغ آمد و با حلقه كردن ریسمانی به دور درخت، دسته‌های گل را به تنه‌ی درخت چسباند و با دلی سوخته و عاشقانه فریاد زد:«ای درخت! در هفتمین روز باید تو را به خاطر فرمان نفرت‌انگیزپادشاه، قطع كنیم. اكنون به خدایانی كه در تو سكونت دارند بگو به جای دیگری بروند كه ما ناچاریم از دستور پادشاه اطاعت ‌كنیم. ما را به خاطر این اشتباه سرزنش نكن و به كودكان‌مان آسیبی نرسان!»
روحی كه در درخت زندگی می‌كرد، این كلمات را شنید و در پاسخ گفت:« كسانی كه این درخت را كاشته‌اند، تصمیم گرفته‌اند كه آن را قطع و خانه‌ای را كه در آن زندگی می‌كنم خراب كنند. اكنون زندگی من به اندازه‌ی عمر این درخت است. و حال به نهال‌های سال كه در اطراف‌تان قد كشیده‌اند، نگاه كنید! جایی كه خدایان در آن سكونت دارند.بستگان من، كه بسیار‌ند، نابود خواهند شد. نابودی من، به اندازه‌ی نابودی فرزندانم غمگینم نمی‌كند. پس باید از زندگی آن‌ها دفاع كنم.»
از این رو، پاسی از شب گذشته، در شمایل الهه‌ای باشكوه، وارد قصر مجلل پادشاه شد و همه‌ی حجره‌ها را از نور درخشانی پر كرد. گریان بالای سر پادشاه ایستاد. پادشاه به محض دیدن او، بر ترسش غلبه كرد و گفت:« تو كیستی كه روی هوا ایستاده‌ای و چرا گریه می‌كنی؟»
روح درخت در پاسخ گفت:« در قلمرو تو، من به درخت خوشبختی مشهور بودم. ششصد سال سرپا بودم و همه تقدیسم می‌كردند. در این مدت خانه‌ها و شهرهای بسیاری ساخته شد اما كسی به من تعدی نكرد. به من رحم كن ای پادشاه!»
سپس پادشاه به دنبال پاسخی گشت و گفت:«هرگز چنین تنه‌ی درختی ندیده بودم، به این ضخامت و تنومندی. اما من می‌خواهم قصری برایم بسازند كه تو باید تنها ستون آن برای اتكا باشی و باید برای همیشه همان‌جا زندگی كنی.»
سپس درخت گفت:«از وقتی تصمیم گرفته‌ای كه جسمم را از من جدا كنی، خدا خدا می‌كنم من را به آرامی قطع كنی، یك شاخه بعد از دیگری و ریشه را آخر از همه.»
و پادشاه گفت:« ای درخت جنگلی! این چه خواهشی است كه از من داری؟ این راه پردردی برای مردن است. با بریدن ریشه، روی زمین می‌افتی، چرا می‌خواهی به تدریج بمیری؟»
درخت به سخن درآمد كه:«ای سلطان! فرزندان من، نهال‌های سال، كنار پاهای من رشد كرده‌اند. آن‌ها سرپناه‌های سرسبز و خوبی‌اند. اگر آن‌ها ببینند كه من ناگهانی و با صدای مهیبی روی زمین می‌افتم، از بین می‌روند.»
پادشاه وقتی این همه فداكاری را از روح درخت دید، منقلب شد و گفت:« ای درخت باشكوه و بزرگ! من تو را از نگرانی نجات خواهم داد و چون مرگ را برای نجات فرزندانت با آغوش باز پذیرفتی، نباید بمیری. به خانه‌ات در جنگل كهن برگرد.

 

د- قصه‌های ایرانی

  • دانه‌ها و گندم

روزی روزگاری مرد كارگری مشغول كاشتن دانه در مزرعه‌ی گندم بود كه چند تا دانه را دزدكی برداشت. صاحب مزرعه ماجرا را دید و از او خواست كه دلیل كارش را توضیح بدهد. دزد پاسخ داد:«ارباب! من هیچ دانه‌ای از شما ندزدیده‌ام. شما فقط دانه می‌كارید در حالی‌كه آن‌چه من برداشته‌ام گندم رسیده است. چرا به من تهمت دزدی می‌زنید؟» دو مرد پیش قاضی رفتند و از او پرسیدند:«كدام یك از ما درست می‌گوید؟» قاضی جواب داد:« حق با كسی است كه دانه‌ها را كاشته و كسی كه دانه‌ای نكاشته، حقی ندارد. هر كسی آن درود عاقبت كار كه كشت.»

 

هـ- ترجمه‌ای از اپیون

  • اندروكلس و شیر

(گیلكریست برودور در كتاب خود تحت عنوان «پژوهش ادبی مدرن» كه به همت انتشارات دانشگاه كالیفرنیا منتشر شده است، بسیار قاطعانه عنوان می‌كند كه این حكایت، از زمره‌ی آثار عامیانه‌ی منابع مشرق زمین محسوب نمی‌شود و حكایتی پیچیده از اپیون است. آولوس گلیوس آتنی كه در قرن دوم می‌زیسته، این حكایت را از كتاب اپیون اقتباس كرده است. آیگیپتیاكا گم شده، جایی است كه اپیون می‌گوید در آن‌جا قصه‌ی اندروكلس را «در مورد شیری هنگام ورود به سیرك» شنیده است. اندروكلس، برده‌ی فراری، برای نجات جانش به جنگل پناه برد. او نتوانست مدت زیادی آن‌جا بماند چون شیری را دید كه از درد ناله می‌كرد. او پا به فرار گذاشت اما وقتی دید شیر تعقیبش نمی‌كند و همچنان از درد به خود می‌پیچد، برگشت و نزدیك شیر رفت. شیر به جای حمله به او، پنجه‌ی زخمی و خون‌آلودش را نشان داد. اندروكلس دید كه حیوان بیچاره حسابی درد می‌كشد و تصمیم گرفت كه كمكش كند. نزدیك شد و پنجه‌ی شیر را وارسی كرد. تیغ بزرگی را دید و به سرعت آن را از پنجه‌ی شیر بیرون آورد و درد حیوان ساكت شد. شیر برای قدردانی، او را به غار خود برد و هر روز برایش غذا آورد. مدتی بعد، هر دو اسیر و به رم منتقل شدند. برده محكوم بود كه در طول نبردی با شیر گرسنه‌ای كه چندین روز غذا نخورده است، كشته شود. اندروكلس، در حضور امپراتور و اعضای دادگاهش وارد میدان می‌شود و همزمان، سربازان شیر را آزاد می‌کنند. شیر با تمام سرعت به طرف قربانی خود می‌رود اما وقتی به نزدیكی اندروكلس می‌رسد، به جای حمله به او، مثل سگ مهربانی جست و خیز می‌کند و دم تكان می‌دهد. امپراتور به شدت متعجب می‌شود و از اندروكلس می‌خواهد كه ماجرا را تعریف كند. سپس پادشاه هم برده و هم شیر را آزاد می‌کند چون فكر می‌کند كه چنین مهربانی و سپاسی، شایسته‌ی این پاداش هست.

 

و- فابل‌های لافونتین

  • كبوتر و مورچه

كبوتری كنار جویبار زلالی فرود آمد و آب خورد. همان موقع مورچه‌ی تشنه‌ای توی آب افتاد و داشت به سرعت غرق می‌شد. موجود کوچولو برای نجات دست و پا می‌زد. ولی هربار برای چنگ انداختن به چیزی که نجاتش دهد شکست می‌خورد. اما حركت سریع كبوتر نشان داد كه هنوز مهربانی نمرده است؛ چون او پر كاهی را برداشت و در هوا رها كرد. موقعی كه دوستش حسابی از نفس افتاده بود، پر كاه مثل خاكریزی عمل ‌كرد. این ترفند جواب داد. اما همزمان یک آدم وحشی که تصادفاً از تپه بالا رفته بود و تیر و كمانی را در خورجین شكار پرندگانش گذاشته بود، کبوتر را دید. شیطان او را برای استفاده از تیر و كمان وسوسه كرد؛ چشمانش از شوق گرفتن كبوتر قشنگ، برقی زد. آن آدم شیاد و سنگ‌دل، در فكر این بود كه كبوتر را بیندازد. اما مورچه که شاهد ماجرا بود، رفت و پاشنه‌ی پای شکارچی را گاز گرفت و آن‌وقت آن آدم رذل، قبل از تیراندازی ناله‌ای کرد و كبوتر صدایش را شنید و فرار كرد و بدین ترتیب شامی برای آن آدم ظالم نماند و تلاشش بی ثمر شد. «نه پول سیاه و نه كبوتری برایش نماند.»

 

ز- فابل‌های مدرن

(فانتزی دوست‌داشتنی«چندین ماه» جیمز تربر، در عمل شرح یك فابل است، اما این‌جا او با سرمشق اخلاقی، بیان موجز و نمونه‌های ساده‌اش از راه تصویرسازی، روح حقیقی فابل را به چنگ می‌آورد. شوخ‌طبعی او و نیز استفاده‌ی ماهرانه‌اش از شكل‌های كهن در یك سبك معاصر، گاهی ما را به اشتباه می‌اندازد.)

  • شب‌پره و ستاره

روزی روزگاری، شب‌پره جوان و عاشق پیشه‌ای، به ستاره‌ای دل باخت. قضیه را با مادرش در میان گذاشت و مادرش به او توصیه كرد كه به جای ستاره، دل به چراغ پل ببندد.
مادر گفت:« ستاره‌ها چیزی نیستند كه بشود دور و برشان پرسه زد. اما لامپ‌ها، دم دست‌اند.» پدرش هم در آمد كه:« باید چیزی مثل آن‌ها پیدا كنی. نباید دیگر چشمت دنبال ستاره‌ها باشد.» اما شب‌پره گوشش به این حرف‌ها بده‌كار نبود. هر شب در تاریكی، وقتی ستاره‌ها در می‌آمدند، دلش می‌خواست به طرف‌شان پرواز ‌كند و هر صبح كه می‌رفتند، سلانه سلانه، خسته و خراب، پس از تلاش بی‌ثمری به خانه برگردد. یك روز پدرش به اوگفت:«تو نباید عمرت را تلف كنی، پسر، و به نظرم می‌رسد كه دیگر خیالش را هم نداری. همه‌ی برادرانت مدام دور چراغ خیابان می‌پرند و خواهرانت هم با عشق دور چراغ‌های خانه می‌گردند. بیا و دست بردار و به بخت خودت لگد نزن. شب‌پره قوی و بزرگی مثل تو نباید حرف پشت سرش باشد!»
شب‌پره خانه پدریش را ترك كرد اما تن به گشتن به دور لامپ خانه و خیابان نداد. او راه رسیدن به ستاره را انتخاب كرد هرچند چهار هزار سال نوری یا چهل تریلیون كیلومتر دورتر بود. او هیچ‌وقت به ستاره نرسید اما تلاشش را كرد؛ هرشب و هرشب و زمانی كه شاپرك پیری شد، احساس كرد كه واقعاً به ستاره و به آن‌چه می‌خواست، رسیده است. این حس به او لذتی عمیق و جاودان ‌داد و او سالیان زیادی با آرامش زندگی كرد. پدر و مادر و خواهر و برادرهایش، همگی از بین رفتند، در حالی‌كه او شب‌پره‌ی آرامی بود.
نتیجه اخلاقی: كسی كه بالاتر از عالم روزمرگی‌ها سیر می‌كند، جاودان است.

آخرین مقالات منتشر شده

فرهنگ منتخب ادبیات فانتزی

«فابل‌ها آن‌چه در ظاهر به نظر می‌رسند، نیستند؛ معلمان اخلاق در آن‌ها، موش‌ها و جانورانی چون یك گوزن كوچك‌اند. ما در سخنرانی‌ها خمیازه می‌كشیم اما با كمال میل به قصه‌های

ادامه مقاله »

تازه ها

نویسنده «هری‌پاتر» کتاب جدید منتشر می‌کند «جی. کی. رولینگ» خالق دنیای جادویی «هری‌پاتر» پاییز آینده دومین کتابش در ژانر کودک را همزمان در ۲۰ کشور جهان منتشر می‌کند. به گزارش

ادامه مقاله »

وقتی قهرمان به خانه باز می‌گردد

اسطوره‌شناسی، ادبیات عامیانه (فولکلور) شامل قصه‌ها و افسانه‌ها پیوند دیرینی با کهن‌الگوها و خرد جمعی یک قوم دارد. بنا بر دیدگاهی، افسانه‌ها، پاسخ جمعی یك قوم به پرسش‌های ازلی ابدی

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist