همزمانی داستانهای غیر هم سطح

‌‌ درباره‌ی نویسنده:
علیرضا برازنده نژاد نویسنده و مترجم ادبی است و تاکنون کتاب‌های «سقوط طولانی»، «نشتی»، «طرح»، «ایچیگو ایچی» و «دختری که صورتش را جا گذاشت» از او منتشر شده است.


آنچه گذشت:
مادر بهزاد، سالها پیش و درست در شب تولدش، آنها را برای همیشه ترک کرد. شب تولد مهرناز، بهزاد بر خلاف خواسته‌ی او – گردن‌بند- یک کتاب قطور فانتزی می‌خرد که اصلا سلیقه‌ی مهرناز نیست. بهزاد موبایل دختر صندوق‌دار را که سرتق و لجباز به نظر می‌آید، کش می‌رود. موهایش را به شکل عجیبی درست می‌کند و برای انتخاب حیوان خانگی می‌رود پیشِ اختر. می‌رود خانه‌ی پدری تا به پدر منزوی‌اش سر بزند. خواهرش هم هست و پدر به‌کل عوض شده. مدام خاطره‌های بامزه از جوانی‌اش تعریف می‌کند و به بهزاد پیشنهاد جدی می‌دهد بروند کوه و چادر بزنند. دخترِ صندوق‌دار به موبایل دزدیده‌شده‌اش زنگ می‌زند و بهزاد را برای شب دعوت می‌کند به یک مهمانی تولد. تولد مهرناز است ولی بهزاد دعوتِ غیرمنتظره‌ی دختر را ترجیح می‌دهد. دختر از بهزاد می‌خواهد برود دنبال یکی از دوست‌هایش – نیلو- و با او بیاید. می‌گوید نیلو همان روز بچه‌اش را از دست داده است.

 

«تو نیلویی؟» احساس کرد صدایش محو است بینِ باد و سکوت بیرون که از شیشه‌ی پایین‌آمده‌ی ماشین می‌آمد توُ. دختر برگشت سمت او. احتمالا تازه گریه کرده بود. موهایش فر بود و تابدار و به رنگ خاک؛ نه بلند، نه کوتاه.
آمد نزدیکِ ماشین. دست‌هایش را از جیب در نیاورد و بندِ یک پاکت کادویی از مچ یک دستش آویزان بود.
«تویی؟» بهزاد احساس کرد این «تویی» یعنی چه خوب که تویی! چه موهای باحال و تخسی داری تو!
سوار شد. زیرِ چشمهایش واقعا ورم داشت. یا گریه کرده بود یا تازه از یک خوابِ عمیقِ بی‌موقع بیدار شده بود.
بهزاد می‌خواست فرز دنده عوض کند، فرمان را نرم بچرخاند و حینِ رانندگی، از آن نگاه‌های گستاخ بیندازد به بغل‌دستی؛ عینِ یک راننده‌ی قهار.
نیلو کیف نداشت که از آن دستمال کاغذی در بیاورد. چشمهایش را پاک نکرد و پرسید:
«تو لیدا رو چقدر می‌شناختی؟»
«لیدا رو؟.. والا…» لعنت به بعضی آدم‌ها و بعضی سوال‌هایشان که تسلط آدم را به هم می‌ریزند.
«خداتو شکر کن که نمی‌شناسی.»
راننده‌های قهار با فرمان و دنده، خیلی نرم کار می‌کنند. دست‌ و شانه‌هایشان چابک است و به جای جلو، بیشتر به بغل‌دستی نگاه می‌کنند. بغل‌دستیِ او واقعا مادری بود که همین امروز عزادارِ بچه‌اش شده؟
«خودت خوبی؟ شنیدم ظاهرا امروز…»
«قضیه‌ رو می‌دونی؟ بچه‌ام تومور داشت طفلی! همیشه حواسم بهش بود ولی خب اونم همیشه عادت داشت بره رو هِره‌ی بالکن. از همون‌جا خودش رو پرت کرد پایین. میُوی آخرش هنوز تو مغزمه…»
بچه، مامان، لعنتی! کسی نباید می‌توانست او را غافلگیر کند یا بفهمد که توانسته غافلگیرش کند. نیلو مامان نبود، بچه‌اش هم آدم نبود. حیوان خانگی مد شده بود و آدم‌های تنها در خانه، یک حیوان را با خودشان جُفت می‌کردند یا شاید هم خودشان را با یک حیوان.
«کی فکرشو می‌کرد دمِ آخری یک میُوی کشدار بگه. اصلا عادت نداشت میو میو کنه.»
مامان و میو به شبیهند. میوی بچه، یک گربه، یعنی دارد مادرش، یک آدم، را صدا می‌زند «مامان». خودِ او، وقتی مادرش می‌خواست برای همیشه غیبش بزند، با مامان مامان التماس کرده بود؟
دنده را عوض کرد و به نظرش عوض کردنِ نرمی نیامد. انگار رانندگی‌اش مصنوعی شده بود. «ولی گربه رو که از هر جا ول کنی، چهار دست و پا میاد رو زمین…»
«بچه‌ی من نخواست بیاد.»
«آخه غریزیه. ارادی نیست که نخو…»
«نخواست.»
«شاید به خاطر تومور، نتونسته تعادلش رو حف…»
«نخواست! می‌گم نخواست…»
بزرگراه کمی جلوتر ته می‌کشید و می‌رسید به سه خروجیِ دنج‌.
«اینقدر تند نرو. دومی رو باید بری توُ. مگه آدرس نداری!»

 

پاکت کادوییِ لای زانوهایش را برانداز کرد. «دست‌انداز رو نرم رد کن. تو هم با این رانندگیت.» بهزاد به راست راهنما زد. صدای راهنمای راستش این اواخر خوب نبود. از آن صداهای بم و توپُری نبود که در سکوتِ شبِ ماشین، به آدم بچسبد. دست‌انداز را نمی‌شد کاری‌اش کرد. دست‌انداز، نور را روی صورت‌شان بالا و پایین می‌کرد. توی کم و زیاد نور و تاریکی، ورم چشمهای نیلو بیشتر به چشمهای بهزاد آمد.
کنار یک ساختمانِ سینوسی، خانه‌ای انگار سوسو می‌زد. لبه‌هایش موج خورده بود؛ تاب داشت. بهزاد نرسیده به‌اش پارک کرد.
«با این پارک کردنت! گوشی رو بده.» کف دستِ نیلو آمده بود بالای ترمز دستی. «نمی‌خوام دیر برسم. اینجایی که تو پارک کردی، باید تا خونه رو پیاده برم. بده.» موبایل بهزاد زنگ زد. دوباره مهرناز بود. نیلو گفت «تو گوشیِ خودتو جمع کن. اون یکی رو بده من.»
باید می‌داد. پای تلفن با دختر دخلی همین قرار را گذاشته بود.
نیلو – بدون دو کلمه‌ی خشک و خالیِ توُ می‌بینمت – پیاده شد و از آینه‌ی ماشین بهزاد گم شد. بعد هم نور سرخابیِ چرخانِ جلوی خانه، بلعیدش.
گوشی، راحت از دست بهزاد پریده بود. به همان راحتی‌ای که آن را کش رفته بود. حیف که این دختره کیف نداشت. وگرنه کیفشو کِش می‌رفتم.
با بی‌خیالی پاشنه‌ی پا را می‌کشاند روی کف خاکی و به خانه نزدیک می‌شد. از نزدیک سینوسی نبود، موج نداشت و لبه‌هایش بی‌تاب بودند. از سوله‌ی چسبیده‌به‌خانه با تابلوی استخر سرپوشیده – روزهای زوج آقایان/ روزهای فرد خانم‌ها و برعکس رد شد. چند پسر و دخترِ جدی جلوتر از او ‌رفتند توی خانه. نورِ سرخابیِ چرخان را که از نزدیک دید، فهمید چرا آنقدر سوت و کور است. چراغ سقفیِ ماشین می‌چرخید. دو مامور تکیه داده بودند به ماشین.
«اسمش چی بود؟»
«اسمشو ول کن. بچسب به این که دوباره شروع شد!»
«خودم یادم اومد. لیدا.»
درِ راننده باز بود، مامورها دست‌به‌سینه تکیه داده بودند به درِ عقب، با هم حرف می‌زدند و به هم نگاه نمی‌کردند. به هیچکس نگاه نمی‌کردند.
«دوباره آدم‌هایی که گم می‌شند و ما نمی‌تونیم پیداشون کنیم.»
«لیدا! چه اسم تُخم…»
توی خانه، نورش کم بود ولی نه از آن کم‌های خاص و غیرعادی. روی کاناپه‌ی گرد وسط پذیرایی چند نفر دور هم نشسته بودند و گپِ درِ گوشی می‌زدند. چشمهایش نباید غریبه بودنش را لو می‌دادند. روی اپن آشپزخانه پر از شیشه‌های باریک، لیوان و کاسه‌های تنقلات بود؛ جلویش چند صندلیِ پایه‌بلند که چند نفر دورشان ایستاده بودند. از هیچ‌ آهنگِ بزن و بکوب یا بگیر و بشینی خبری نبود. صدای نجوای دو نفر را از راهروی کناری شنید و دید زد. توی راهروی بی‌عمق، یک سرهنگ با پسرِ جوانِ چهار شانه‌ای حرف می‌زد.
«هنوز هیچ خبری ازش نداریم… برام عجیبه که براش تولد گرفتید.»
«خب تولدشه. نیست شده ولی تولدش که هست، نیست؟ پیداش می‌کنید؟ پسرش گناه داره‌ها.» پسرِ چهارشانه، یک کت صورتیِ نازک تن‌اش بود.
«بیا اینجا پیش من… ما با همیم بچه‌هااا.»
صدا از گودی آمده بود؛ از آن سوی کاناپه‌ی گرد و صندلی‌های پایه‌بلند. رفت سمتِ صدا. یک شومینه توی گودی بود. دخترِ پشت دخل، پشت به شومنیه لم داده بود توی یک صندلی حصیری که با دو بند از سقف آویزان بود؛ مثل تاب. نیلو هم کنارش بود، یکی دیگر هم آن طرفش. قبل از ما با همیم یا بعد از ما با همیم، لب‌هایش کنجِ لب‌های نیلو را بوسیده بود و گفته بود «چقدر نرمه لُپ‌های تو آخه.» حالا با لذت خاصی به بهزاد نگاه می‌کرد. لذتش به خاطر نرمیِ لُپ‌های نیلو بود یا سیخیِ موهای او؟
«قشنگه؟»
بهزاد نگاهی به گردن‌بندِ برقی دور گردنِ لُخت دختر انداخت. از همان‌هایی بود که تازه مد شده بودند و چشم مهرناز دنبالش بود.
«بهت میاد ولی من راستش با اینجور چیزها که یهو …»
«اینو نمی‌گم که بابا! کادوی لیدا رو می‌گم. البته عین گردن‌بندِ خودم براش خریدم پتیاره رو. راستی مرسی عزیزم گوشی‌مو برگردوندی.» دختر زیرچشمی نگاه شیطنت‌آمیزی به بقیه کرد و به بهزاد گفت «بشین پیشم.»
مشتش از زنگِ مهرناز لرزید و صدای زنگش، چند ثانیه، شد تنها آهنگِ آن مهمانی. قطعش کرد و رفت روی صندلی حصیری کنار دختر نشست. تنگِ بقیه نشسته بود. جلو یک مکعبِ نارنجی بود شکلِ باجه‌ی تلفن عمومی.
دختر خیلی آرام گفت: «اسمم لیداست.» و نگذاشت بهزاد چیزی بپرسد. «آره، اسم صاب‌تولد هم لیداست. تشابه اسمیه فقط.» یک بسته‌ی کادوپیچ شده‌ی کوچک را توی دست، مثل بچه‌ها تکان داد و از بهزاد پرسید «دوستش داری؟ کادوی من و تو به لیداست.» خندید؛ بلندتر از همه‌ی حرف‌های تا الانش. «به اون یکی لیدا.»
نیلو بلند شد و رفت توی اتاقِ پشتی که دیوارِ شیشه‌ایِ مات داشت. جا باز شده بود و بهزاد راحت‌تر نشست.
«بپا نیشت نزنه!»
نگاهِ نیشدار لیدای دخلی را پایین رفت. روی زمین یک مارِ آکاردئونی دورِ خودش تاب خورده بود.
«نترس بابا. نمی‌زنه. پلاستیکیه.» پاکتِ کادویی افتاده بود وسط تابِ آکاردئونیِ مار.
لعنتی! یعنی واقعا قرار بود از آن گردن‌بندهای مسخره‌ی تازه مد شده، هدیه بدهد؟
«مثلا امشب تولد منه‌ها. رفتی خودتو گم و گور کردی.»
پیام مهرناز بود. می‌دانست الان بعدی‌اش هم از راه می‌رسد. رسید!
«باز سینوسی‌ شدی؟»

 

و بعدی..
«چرا دوباره سِر شدی! نکنه سیگار کشیدی که هیچی نمی‌گی، هیچ کاری نمی‌کنی.»
بعدی هم حتما در راه بود.
«باز افتادی رو اون دنده. معلوم نیست کجایی، جواب نمی‌دی!!»
پیام آخر بود. با دو علامت تعجب، به نشانه‌ی یک پایانِ موقت، به سبک اینطور موقع‌های مهرناز.
«معلوم هست کجا بودی؟… رضا جان.» لیدای دخلی بود. دست‌هایش را انگار بخواهد کسی را در آغوش بگیرد، باز کرد. رضای دیگری گفت و از کنار بهزاد بلند شد. جای بیشتری باز شد. یک پسر که لابد رضا بود، تازه آمده بود توُی خانه و هنوز از اپن و کاناپه‌ی گرد نگذشته بود. لیدا جلوتر نرفت. خوشبختانه رضا جثه‌ی ریزی داشت و قابل حسادت نبود. آمد سمت لیدا و بدون آنکه همدیگر را بغل کنند، مثل یک برنامه‌ی از قبل‌توافق‌شده، از صندلیِ حصیری‌تابی که دیگر فقط بهزاد رویش بود، رد شدند و رفتند جلوی در شیشه‌ای. در باز شد. آن سوی در غوغا بود. نیلو هم را می‌شد قاطیِ بقیه دید. لیدای دخلی، قبل از توُ رفتن، سرش را برگرداند و با صدای شُلی به بهزاد گفت «لیدا هیولا بود.»
در پشت سرش بسته شد. یک موسیقیِ رقصیِ تند، باید بیرون می‌آمد که نیامد.
به کادوی دست‌هایش نگاه کرد و بلند شد. دو دستش را کرد توی جیب‌های جلویی و بسته‌ی کادویی راحت رفت توی جیبِ راست. درست قدِ جیبِ او بود. رفت نزدیکِ مکعب. همه‌ی دیوارهای تویش را عکس‌های دسته‌جمعی چسبانده بودند. نیلو توی عکس‌ها بود، لیدای دخلی بود، پسر صورتی بود و خیلی‌های دیگر هم بودند؛ و دو گربه،‌ توی همه‌ی عکس‌ها. یکی درشت، دیگری کمی کوچک‌تر. یک‌جا سرِ یکی‌شان کلاه گذاشته بودند، تنِ آن یکی، جلیقه. یک‌جور رقابت و حسادت بین‌شان بود و توی نگاه‌شان. یکی‌‌شان یک‌جا، هم کلاه داشت هم یک زنجیر غیر عادی دورِ گردن و آن یکی لُخت و انگار تحقیرشده… صورتِ یکی از دخترها را با ماژیک سیاه کرده بودند. تصویرِ دخترِ ماژیکی را تند از روی مارِ کف زمین رد کرد و زل زد به اتاق شیشه‌ای. از آن تکانِ و تابِ سریع سر، گردنش درد گرفت. ماتی‌ِ شیشه داشت می‌رفت. رقص نورِ توی اتاق و آهنگِ بی‌صدا و لابد زننده‌اش، محویِ شیشه را می‌بُرد و صورت‌ها را بیشتر نشان می‌داد. صورت‌های وحشی‌شده از رقصِ لیدای دخلی، نیلو و بقیه را‌ می‌دید. نمی‌خندیدند ولی دندان‌هایشان را از آن پشت به رخ می‌کشیدند. دندان‌های نیش! سفید، تیز و پُر. هر گوشتِ نرم و سِفتی را می‌توانستند پاره کنند. سگانِ وحشیِ پشتِ شیشه. عوضی‌ها لیدای متولد را سر به نیست کرده و حالا برایش تولد گرفته بودند؟ طوری که انگار اتقاق خاصی نیفتاده، و نه مثل کسی که همین الان بقیه تنهایش گذاشته‌اند، رفت سمت اپن. باید خود را می‌رساند به پلیس‌های بیرون. شاید این مکعب را ندیده باشند.
به یکی از لیوان‌ها دست کشید. حیف که برنامه‌ی تولد مهرناز را خراب کرده بود وگرنه با تلفن صحبت کردن، می‌توانست خودش را مشغول نشان بدهد. سیگار که نمی‌شد؛ با خودش توی شرط بود.
گوشی‌اش زنگ خورد. شماره را نمی‌شناخت.
«الو؟»
«شما چند دقیقه پیش با این شماره بهم زنگ زدین؟» صدای تیزِ یک دختر جوان بود.
«من؟ نه!»
«زدی. همین شماره بود…» و شماره‌ی خانه‌ی بهزاد را گفت.
«شماره‌ی خونه‌مه ولی من خونه نیستم!»
«مگه ساقی نیستی تو؟» شما، شده بود تو و این بیشتر به آن لحنِ تیز می‌آمد.
«ساقیا رو دوست دارم ولی…»
«اذیت نکن دیگه. گفتی برام مشروب می‌فرستی… چی شد پس؟»
بهزاد آرنجش را گذاشت روی اپن و نگاهش بینِ آدم‌های توی سالن گشت. به‌زور خندید. «والا من نزدم.»
«همه جمع شدیم، الان اونم می‌رسه. بفرست دیگه. می‌خوام سورپرایزش کنم.»
«باور کن اگه داشتم برات می‌فرستادم.»
«بفرست دیگه.. آفرین. دوست‌پسرام قراره بیان.»
«دوست‌پسرهات؟»
«من و دوست‌پسرم و دوست‌هام و دوست‌پسرهاشون. بی‌مشروب، ضد حال می‌شه. هر مزه‌ای بگی جور کردیم.»
«دمتون گرم…»
«خودت هم بیا. با خانومت بیا. اگه نداری، بازم بیا. اینجا از تنهایی در میای. دوست‌های من هستند. بدو دیگه ریضا. همیشه از خودت می‌گیرم.»
راحت‌تر خندید. «ساقی هستم ولی نه الان. اگه داشتم برات می‌آوردم.»
«بابا جان می‌گم قراره سورپرایزش کنم.»
یاد صاحبِ سگ موقر افتاد که پای تلفن دنبالِ ساقی و سورپرایز بود.
«سورپرایز نکن. کار بی‌خودیه.»
«می‌خوام نمک‌گیرش کنم بیاد منو بگیره.»
«نمی‌گیره. وقت نذار.»
«مگه رضا نیستی تو؟ هستی! اذیت نکن ریضا… همیشه بهت می‌گم ریضا.»
بهزاد را گاهی دوست‌هایش تند می‌گفتند. می‌شد چیزی شبیه بزاد. یا تندتر، بزا… و مسخره‌تر؛ بیزا..
«چرا ساکتی؟»
«والا دارم به این فکر می‌کنم اگه کسی از خونه‌ام بهت زنگ زده باشه، یعنی کسی رفته تو خونه‌ی من…»
«مگه الان خونه نیستی؟»
«نه!»
«مگه این، شماره‌ی خونه‌ات نیست؟» و دوباره شماره‌ی خانه‌ی بهزاد را گفت. این بار، شمرده‌تر.
«چرا شماره‌ی خونه‌مه ولی تو الان موبایلمو گرفتی…»
«موبایلت رو که ندارم. من الان این شماره رو گرفتم.» و باز شماره‌ی خانه‌ی بهزاد را خواند و بعد از چند جمله‌ی قاطیِ خنده، بلافاصله قطع کرد.
بهزاد خواست دوباره دستی به لیوان بکشد ولی الان وقتش نبود. داشت دیر می‌شد. سیگار نکشیده بود ولی هوای بیرون، ریه‌اش را سرِ حال آورد. آن دو مامور هنوز به درِ ماشین تکیه داده بودند و حرف می‌زدند.
«بعضی‌ از این حیوون خونگی‌ها رو باید خیلی حواست باشه. غافل شی، زدن بیرون. می‌رن دنبالِ جفت. هی جفت عوض می‌کنن. عشقِ جفتند.»
لیدای متولد، آدم بود یا حیوانِ خانگی؟ شک کرد که توی عکسهای مکعب، صورتِ کی را سیاه کرده بودند. هی دیرتر می‌شد. کسی از خانه‌ی او – به عنوان ساقی – زنگ زده بود به یکی دیگر. باید می‌رفت خانه. ریه‌هایش بیشتر از این خنک نمی‌شد، آن مهمانی هم بیشتر از این، ماندن نداشت.

یک سیگار بیشتر نداشت و نمی‌توانست مثل آدم بکِشد. مجبور بود برعکس بگذارد گوشه‌ی لب و روشن کند.
رسیده بود نزدیکِ محوطه‌. خیابانِ جلوی خانه‌اش، یک گودی داشت که آن شب، برعکسِ همیشه، سر و صدای زیادی بیرون می‌داد؛ از همان صداهایی که توی تولد لیدای گمشده انتظار داشت و نشنیده بود.
یک جیپ از کنارش رد شد. آرام، انگار نمی‌خواست رد شود. صورتِ راننده از شیشه بیرون بود و او را نگاه می‌کرد. مثل یک راننده‌ی قهار، چشم ندوخته بود به جلو. راننده سبیل‌هایی شکل لوله داشت. پوک و سفید و … پدرش بود. زد روی ترمز، بهزاد زودتر زده بود. بابا با آن جیپ واقعا داشت می‌رفت کوه؟ جیپ پُر بود. کلی آدم دورِ خودش جمع کرده بود. شلوار جینِ چند جیب و ریش‌ریش پا کرده بود؛ کوتاه‌تر از یک شلوار عادی، شبیه این شلوارهای مثلا مردانه‌ی کوتاهی که چند وقت پیش مد شده بودند. یادِ موهای تازه‌ی خودش افتاد. هر دویشان بیشتر یک یارو، یک طرف، بودند.
«این بچه‌ها هیچکدوم سیگار ندارند. همه‌شون تموم کردند.» آمده بود و دستش را گذاشته بود روی شانه‌ی بهزاد. «تو اگه داری یکی بده بهم رییس.»

آخرین مقالات منتشر شده

تازه ها

خانه‌ی اژدها ساخته می‌شود به نقل از الجزیره، شبکه‌ی اچ بی او که تهیه کننده سریال «بازی تاج و تخت» است، سریال جدیدی با نام «خانه اژدها» را در همان

ادامه مقاله »

داستان «گدوک»

سر شب پانزدهم دیماه بود و عَلیکو از وسط پارک ملت می‌‌توانست گِدوک غول پیکر را ببیند که نوک برج میلاد نشسته بود و از تمام منافذ تنش حرارت بیرون

ادامه مقاله »

وقتی قهرمان به خانه باز می‌گردد

اسطوره‌شناسی، ادبیات عامیانه (فولکلور) شامل قصه‌ها و افسانه‌ها پیوند دیرینی با کهن‌الگوها و خرد جمعی یک قوم دارد. بنا بر دیدگاهی، افسانه‌ها، پاسخ جمعی یك قوم به پرسش‌های ازلی ابدی

ادامه مقاله »

داستان سنگ

– باید برسانمش زیارت شاه پریان. پیرمرد اینطور گفته بود و خیره شده بود به برهوت روبه‌روی پاسگاه. – علی نظری را پیدا کردید؟ سرهنگ داد زده بود و جواب

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist