همزمانی داستان های غیرهمسطح – بخش سوم

آنچه گذشت:
بهزاد می‌فهمد نیلو آن روز گربه‌اش را از دست داده. می‌روند به مهمانی تولد. تماس‌های مهرناز را هم جواب نمی‌دهد. بهزاد به دست خود و بدون نیت خاصی، برنامه‌ی شب‌ تولد مهرناز را لحظه‌به‌لحظه بیشتر خراب می‌کند. بیرونِ مهمانی پلیس‌ها را می‌بیند و می‌فهمد که در جستجوی ردی از دختری گمشده هستند که دوست‌هایش تولد او را جشن گرفته‌اند. مردی به نام رضا به مهمانی می‌آید و مورد استفبال قرار می‌گیرد. از دیدِ بهزاد بسیار شبیه همان مردی‌ست که چند ساعت پیش، پدرش از او خاطره تعریف می‌کرد. بهزاد به عکس‌های دسته‌جمعی‌ای برمی‌خورَد از آدم‌های توی مهمانی. در همه‌ی عکس‌ها دو گربه حاضرند و عکسِ دختری را در همه‌ی عکس‌ها با ماژیک سیاه کرده‌اند. احساس می‌کند همان دختر گمشده است و به دست دوستانش سربه‌نیست شده است. غریبه‌ای با بهزاد تماس می‌گیرد و ادعا می‌کند که بهزاد چند لحظه پیش با او تماس گرفته. شماره‌ی خانه‌ی بهزاد را می‌دهد و می‌گوید تماس از طرف این شماره بوده و اصرار دارد که او هم به همین شماره زنگ زده است. بهزاد با عجله مهمانی را ترک می‌کند تا زودتر برسد خانه‌ی خودش.

 


 

رییس! بهزاد تنها سیگارش را داد به پدر.
«نه…» پدر خم شد، لب‌هایش را غنچه کرد و آورد پایین، نزدیک دست‌های بهزاد. «بذار اینجا»
بهزاد سیگار را گذاشت گوشه‌ی لب‌های بابا. توی تاریکی، جرقه‌ای سرخ چند ثانیه درخشید. بعد از اولینِ پکِ خیلی عمیقش، سیگار را از لب برداشت و دودِ کلفتی را از لای پَرهای سبیل بیرون داد؛ نرم. یک لحظه فکر کرد چه حالی دارد آدم با پدرش سیگار بکشد آن هم طوری که انگار همدیگر را نمی‌شناسند. خودش دیگر سیگار نداشت که حداقل بعد از بابا تنهایی بکِشد. بابا از او کش رفته بود.
«جلو خونه بِلبشو کردند.»
خوبه! نگفت جلوی خونه‌ات.
«اونی که قرار بوده براشون آب‌شنگولی بیاره، یهو غیب شده. زده بساط‌شون رو ناقص کرده. پلیس می‌گفت چند شبه که شبی یه نفر گم می‌شه.»
پس واقعاً قرار نبود به روی هم بیاورند که هم را می‌شناسند؛ که پدر و پسرند.
«بقیه به این راحتی بی‌خیال نمی‌شن. می‌گردن دنبال گمشده‌شون.» یک دودِ دیگر را نرم داد بیرون. «چرا ما هیچوقت به فکرمون نرسید درست و حسابی دنبال مادرت بگردیم؟» دود پودر شد توی هوا. «زن من، مامان تو، درست شب تولدش نیست شد.»
لعنتی! داشت نقش عوض می‌کرد. حتما الان بحث را می‌کشاند به امشب و کوه و مهرناز و…
«تو مگه نگفتی امشب با مهرنازی؟ پس چرا تنها اومدی خونه!» کشاند! «اگه بهت بر نمی‌خوره، فردا شب بریم.»
«شما که گفتی امشب می‌خوای بری!»
«فردا. گفتم فردا شب. اصلاً حواست به من نیست.» مردمک‌های نقره‌ایِ بابا اطراف را می‌پایید. «کوه نمی‌ریم. می‌ریم جنگل ولی جنگلِ دور نمی‌ریم. محوطه جنگلیِ دم بزرگراه خوبه. همون‌جا یکی دیگه از رفقا رو سوار می‌کنیم.»
پدر با سیگارِ لای انگشت‌هایش به جلو اشاره کرد و با صدای دودی گفت «رضا جون…»
دست‌ها را طوری باز کرده بود انگار می‌خواهد کسی را در آغوش بگیرد. «رضا…». رفت جلو. مردی که لابد رضا بود، نزدیک می‌شد. جثه‌ی ریز، شلوارِ سفید، پیراهن آستین‌کوتاهِ خاکی و جیب‌هایش را می‌تکاند. پدر گفت «داش رضا زدی تو کار ساقی‌گری. توی این دوره زمونه، خوب کاری کردی.» رضا نزدیک‌تر شده بود. به هم که رسیدند، پدر سیگارش را انداخت روی زمین و شانه‌به‌شانه‌ی رضا، چرخیدند و سوار جیپ شدند. جیپِ جاداری بود. خرناس کشید، دورِ درجا زد و از آنجا رفت. بابا یک دستی رانندگی می‌کرد. بازوی دستِ بی‌فرمانش از شیشه‌ بیرون بود و موهای آن دست، آخرین تصویری بود که در ذهن بهزاد ماند. آهنگِ غایب در اتاقِ شیشه‌ای به این تصویر می‌آمد. شاید هم نمی‌آمد. معلوم نبود چی می‌آید، چی نمی‌آید. سیگار می‌خواست. به خودش قول داد برعکس نکند.
سوار شد و پیچید و صاف رفت توی محوطه، جلوی خانه‌اش. خبری از آدم و ماشین نبود و فقط صدایشان می‌آمد. همهمه‌، آهنگ، آژیرِ آرامِ ماشین پلیس. همه‌ی چیزهایی که چند لحظه پیش، آن جایی که باید باشند نبودند.
بالا را نگاه کرد. پشت پنجره‌ی پذیراییِ خانه‌اش یک نور نارنجی‌ِ می‌لرزید. یادش رفته بود آباژور را خاموش کند یا واقعا کسی توی خانه بود؟
موسیقیِ ماشین‌های غایب بالا گرفت. دیگر داشتند گرم می‌کردند که راه بیفتند.
بعضی وقت‌ها صدا، بعضی وقت‌ها هم سکوت، حالِ ذهن را جا می‌آورَد؛ حواسِ آدم را برمی‌گردانَد و این‌بار صدا، صدای همان همهمه، به یادِ بهزاد آورد که آباژور را از اتاق خواب تکان نداده بود. کسی آن را آورده توی پذیرایی و گذاشته است زیر پنجره.
جرئت پیاده شدن و بالا رفتن نداشت. آن وقت شب فقط گودال جواب می‌داد.
پارک کرد نزدیکِ گودال؛ نزدیکِ پله‌های کلبه. آن سه نفر، باز هم جلوی کلبه‌ی بستنی بودند. اولین بار بود که آنها را شب آنجا می‌دید. چند نفر دیگر هم جلوی دریچه جمع شده بودند. همه آمده بودند برای بستنی ولی کلبه سیگار هم داشت. چیزهای دیگر هم داشت اما بهزاد فقط سیگار می‌خواست؛ یک نخِ آدمیزادی فقط. پله‌ها را بالا رفت. دختری، پشت به او، بستنی‌اش را از دستِ دریچه گرفت و با اولین لیس، چرخید سمت او. صورت‌شان خیلی نزدیک هم بود؛ مثل دو صورتِ آماده‌ی بوسه. مهرناز بود.
«اومدی.»
زاویه‌ی بوسه داشتند ولی یخِ بستنی، لب‌های مهرناز را مثل یک جفت خط چسبانده بود به هم. اومدی را گفت و چشم‌ها را با غرورِ یک زن بالغ بست.
«می‌دونستم میای. نمی‌تونستی اینجوری ادامه بدی.»
بهزاد چیزی نگفت.
«نه که نتونی، نمی‌خوای. دلت نمیاد بی‌خیال بشی و بذاری همینجوری بگذره.»
بهزاد چیزی نگفت.
«می‌دونستم امشبو خراب‌ نمی‌کنی. یعنی خراب‌تر از اینی که کردی.»
بهزاد چیزی نگفت.
«یه چیزی هم حالا باید بهت بگم که بعدا می‌گم. بستنی بگیرم برات؟»
«سیگار می‌خوام.» بین سیگار و می‌خوام، فهمید که دارد با بغض حرف می‌زند.
مهرناز از قبل آماده بود و یک نخ سیگار گرفت جلوی بهزاد. چشمک نزد ولی از دیدِ بهزاد انگار زد. بهزاد از نوشیدنی‌های روی اپن نخورده بود ولی دورِ چشمهایش گیج می‌رفت. کم مانده بود گریه کند و به مهرناز التماس کند برعکس نمی‌خوام. فقط یه دونه مثل آدم بکشم. محکم پلک زد تا حرف زدنش گیج نرود و بتواند محکم بپرسد.
«تو از کِی سیگار می‌ذاری تو کیفت؟ سیگاری شدی؟»
«تو خودت از کِی موهاتو اینجوری می‌زنی؟»
باید در اولین فرصت می‌رفت و موهایش را درست می‌کرد.
«سیگاری نشدم فقط می‌خواستم هر وقت تو هوس‌شو کردی، دم دستم باشه. می‌خواستم سورپرایزت کنم.»
مهرناز سیگار را گذاشت لای لب‌های بهزاد، لیس دیگری به بستنی‌اش زد، فندکش را بالا آورد و لب‌های متعجبِ بهزاد داغ شدند. خواست بگوید من هوس کنم؟ تو خودت اصرار داشتی دیگه سیگار نکشم اما مهرناز امان نداد. «بذار من برات روشن کنم.»
توی تاریکی، جرقه‌ای سرخ چند ثانیه درخشید.
«همیشه دوست داشتم یه بار این کارو بکنم برات.» و با لذت، لیسی دیگر به بستنی زد و رنگ زبانش بیشتر پرید. بهزاد دودِ اول را بیرون داد. کِیف کرد. دست کرد توی جیب جلوی شلوار و احساسش کرد. از جیب بیرون آورد و به حالتِ تقدیم کردن گرفت جلوی مهرناز.
مهرناز با رضایت، با غرورِ بچه‌گانه‌ای، زیر لب انگار ورد خواند. با دو انگشت، سرِ نخِ روی بسته را کشید و بسته راحت باز شد. گردن‌بندِ برقی مثل جواهری در صدف، درخشید. نه که بدرخشد، ناگهان ظاهر شد.
«وای بهزاااد.» بستنی را از آن بالا انداخت پایین و بستنی صاف رفت توی گودال، گم شد. «همونی رو که خودم گفتم، برام خریدی!»

***

یک بسته سیگارِ باز نشده، روی اپنِ خانه‌اش بود.
پذیرایی تاریک بود. بهزاد سیم بلند آباژور را از وسط گرفته بود.
تَق/خاموش
صورتِ روی اپن را چندان روشن نمی‌کرد ولی نرمی‌ِ کلفتِ صورت را می‌شد حس کرد.
تَق/روشن
سوی نارنجیِ نورِ آباژور، کمرنگ می‌رسید به اپن و نورِ روی بسته‌ی سیگار، کمی کمتر از نوری بود که می‌اندازند روی بازیگر یک تئاترِ تاریک.
تَق/خاموش
خاموش که می‌کرد، یک چیزهایی را راحت‌تر می‌فهمید و به یاد می‌آورد؛ برقِ گردنِ مهرناز را بعد از انداختنِ گردن‌بند. برقِ چشم‌هایش را که دوخته شده بود به نگین‌های گردن‌بندِ روی سینه‌اش؛ سرِ پایین، چانه‌ی چسبیده به گلو، غبغبِ اجباری، نگاهی که برق داشت.
تَق/روشن
صدای مهرناز هم برق داشت. «ناراحت نشو!»
تَق/خاموش
«کلیدت رو کش رفتم و یکی واسه خودم ساختم. ولی به خدا دفعه‌ی اوله که ازش استفاده کردم. به هیچی هم دست نزدم. یعنی اصلاً فرصت نشد دست بزنم. از ترس زود اومدم بیرون… فقط آباژور رو بردم تو پذیرایی. به خدا نمی‌خواستم کش رفتن‌های تو رو تلافی کنم…»
تَق/خاموش
تلافی؟ آن هم وقتی کش رفتنِ موبایل مهرناز باعث دوستی‌شان شده بود؟ اول موبایلش را کش رفت، بعد دوست شدند. «ناراحت نشو. چی رو تلافی کنم آخه! اون کارِت باعث شد با هم دوست بشیم. فقط خواستم یه بار سرزده در رو باز کنم و سورپرایزت کنم…»
تَق/خاموش/تَق/روشن
«…یعنی راستش اگه با یک دختر دیگه بودی، در رو باز کنم و حالتو بگیرم… سورپرایز منفی.»
یک متر بیشتر با صورتِ اپن فاصله نداشت و قاعدتا نباید پُرزِ پشم‌هایش را احساس می‌کرد که می‌کرد. نگاهِ گردی هم داشت.
«عوضش خودم سورپرایز شدم. بهزاد اولش اونقدر ترسیده بودم که داشتم سکته می‌کردم.»
یادش نمی‌آمد که توی ماشین، کنار گودال، منتظر یکی از آن بوسه‌های غافلگیرکننده‌ی مهرناز بود یا منتظر بود حرف‌هایش را بزند. مهرناز درِ ماشین را باز کرده بود؛ یک پا را گذاشته بود کف خیابان و بعید نبود بی‌بوسه، بدون تمام کردن حرف و اعترافش برود.
«بهزاد تو هیچوقت بهم نگفته بودی حیوون خونگی دوست داری.»
حیوان خانگی را به شرطی دوست داشت که خودش انتخاب کند.
«حالا عیب نداره که نگفتی ولی بهتر بود می‌گفتی. می‌تونستم به عنوان هدیه تولد، سورپرایزت کنم.»
ای تف به هرچی سورپرایزه! بهزاد این را نگفته بود. هر حرفی می‌توانست مهرناز را سرِ لج بیندازد و بگذارد برود.
«یه ذره بزرگ‌تر از حالت عادی هست، چشم‌هاش هم زُل هست ولی… ولی نمی‌دونم چی!»
و رفته بود. چشمک‌زنِ آبیِ دم گودال و نورِ قرمز بالای دریچه. مهرناز بدون خداحافظی رفته بود. بدون یک می‌بینمتِ خشک و خالی. در را هنوز نبسته بود که گفت «ولی وقتی رفتی خونه، به آباژورِ زیر پنجره‌ی پذیرایی دقت کن ببین چقدر بهتره اونجا. قبلاً هم بهت گفته بودم، حرف گوش نمی‌دی که. حالا ببین چجوریه. به اپن هم دقت کن… البته اگه اون هیولا بذاره تو به چیزی دقت کنی.»
حالا چند دقیقه‌ای می‌شد که بهزاد آمده بود خانه. همان دمِ در، موجود پشمالویی از لای پاهایش رد شده بود. به اندازه‌ای بزرگ بود که موقع رد شدن، بمالد به تخم‌هایش. بهزاد بدون آنکه چراغ را روشن کند، دویده بود و زیر پنجره‌ی پذیرایی پناه گرفته بود؛ دورترین جایی که می‌شد از آن گربه‌ی هیولا پیدا کرد. سیم بلند آباژورش را مثل اسلحه گرفته بود لای انگشت‌ها و یکی‌درمیان دکمه‌اش را می‌زد. خیره بود به موجوداتِ روی اپن؛ گربه و بسته‌ی سیگار.
گربه، گردن‌لخت بود. انگار به‌زور زنجیرِ گردنش را کَنده بودند. یاد گربه‌ی زنجیربه‌گردنی افتاد که توی عکس‌های کابینِ تولدِ لیدا دیده بود. آن دختر ماژیک‌شده.. گربه آماده‌ی حمله بود. گربه‌ها معمولا به آدم حمله نمی‌کنند ولی معلوم بود این یک گربه‌ی خاص است. نفهمید کِی نشست ولی حالا گربه را لای زانوهایش می‌دید. زانوها مثل دو کله‌قند تیره – به خاطر رنگ شلوارش – مثل دو قله‌ی باریک، تصویری در میان خود داشتند. نشسته بود زیر پنجره‌ی پذیرایی، تکیه‌اش به دیوار و زانوهایش بالا. پاهایش مثل یک آدمِ وا داده، باز مانده بود و …
«می‌تونیم با هم حرف بزنیم.»
گربه گفت. سبیل‌های نازکش رفته بود لای پف لُپ‌ها و خوب دیده نمی‌شد.
«پیشنهاد نمی‌دم. دارم بهت می‌گم که بدونی من می‌تونم حرف بزنم و می‌تونیم با هم حرف بزنیم.»
لب‌هایش هم همینطور. سرش را آرام مالید به ساقِ بهزاد.
«من گربه‌ی خاصی‌ام.»
اختر هم گفته بود که گربه‌ی خاصی‌ست.
«تو فکر می‌کنی که من دارم حرف می‌زنم. دارم با فکرهای تو حرف می‌زنم.»
گربه‌ی خاصی بود. از ساقِ بهزاد فاصله گرفت و حالا درست وسطِ زانوهای او بود. انگار با نرمیِ خاصی بگوید آخِی، سرش را کمی کج کرد. «آخِی…» این بار واقعاً گفت ولی تکان خوردنِ لب‌هایش باز هم معلوم نشد. «…تنها موندی امشب. می‌تونستی نمونی ولی اینقدر آشفتگی برای خودت درست کردی که تنها موندی…»
صدایش چقدر شبیه صدای او بود؟ یعنی ممکن بود صدای یک صاحب و حیوانِ خانگی‌اش آنقدر زود شبیهِ هم بشود؟
«…می‌تونستی با بابات باشی. اصلاً حواست بود که شد عینِ برعکسِ مدلی که همیشه حرصت می‌داد؟.»
گربه‌ی خاصی بود ولی شاید فقط به نظر اختر. هر خاصیتی هم داشت، حرف نمی‌توانست بزند. دنیای واقعی دیگر نمی‌توانست آنقدر فانتزی باشد. سینه‌خیز رفت سمت در. گربه پاورچین پاورچین، دنبالش آمد. گربه‌ها یک جور لوسیِ خاص دارند که می‌تواند حمل بر محبت شود ولی محبت نیست. برعکس سگ‌ها.
دم در، مطمئن شد که سگ بهتر بود. صبح مطمئن شده بود دوست دارد حیوان خانگی داشته باشد ولی مطمئن نبود چه حیوانی دوست دارد. رفته بود پیش اختر و برای یک هفته، یک گربه امانت گرفته بود. یک گربه‌ی به قول اختر، خاص! با نوکِ پا آرام گربه را هل داد و دلش سوخت. آخی! یک لحظه، حسِ یک مادر بهش دست داد که دارد بچه‌اش را در خانه تنها می‌گذارد تا برای همیشه غیبش بزند. اگر با گربه می‌رفت، بعید نبود آن بیرون، او را ول کند و برود دنبالِ جفتِ تازه. اختر گفته بود گربه‌هایش عاشقِ جفتند. فقط گربه‌ها یا همه‌ی انواعِ حیوان‌های خانگی اینطوری‌اند؟
«بد نیست همه‌ی حیوون‌های خونگی رو امتحان کنم.» در را بست. از توی خانه صدای میو/مامان نیامد. دست کشید و مطمئن شد که کلید توی جیبش است.
اختر گفته بود «بعضی‌ها حتی مار هم میارن تو خونه.»
فعلاً باید می‌رفت خانه‌ی پدری و کتاب فانتزی را از روی تخت برمی‌داشت. تازه، و دیر، یاد اسمش افتاده بود.

***

خواهر هنوز بود. جلوی تلویزیون، توی اتاق تاریک و نورِ تلویزیون روی صورتش کم و زیاد می‌شد. نور چشمش را نمی‌زد، چشم از تلویزیون برنداشت و مثل مسخ شده‌ها گفت: «موبایل اون دختره رو برداشتی که منو بچِزونی، هان؟»
بهزاد رفت توی اتاق، بالاسر تخت.
«بهزاد، من یک هفته نیستم رییس جان!» یک ورق کاغذِ صاف و تا نخورده، کنار کتابِ کلفتِ فانتزی، روی تخت بود که برنداشت و خواند. «پهلوی رو می‌ریم بالا تا سرِ تجریش و از اون‌ور می‌ریم کوه»
کتاب را برداشت. اسمش را کامل خواند. هم‌زمانیِ داستان‌های غیر هم‌سطح.
از خانه زد بیرون.
دوباره با ماشین، دمِ گودال. دفعه‌ی قبل با مهرناز آمده بود که مهرناز پیاده شد و او تنها ماند توی ماشین. حالا از اول تنها آمده و تنهایی پیاده شده بود. هیچکس نبود؛ نه جلوی کلبه‌ی بستنی، نه پایینِ پله‌ها، نه هیچ‌جای دیگرِ پیاده‌رو.
بالای گودال، کتابِ فانتزی سنگین‌تر شده بود. مقاومت می‌کرد. بهتر! اینطوری بیشتر می‌چسبید. اول خواست پرتش کند ولی ناگهان تصمیم گرفت محترمانه‌تر رفتار کند. دودستی، بالا و پایین کتاب را گرفت. دست‌هایش آویزان و کتاب، پایینِ شکمش. انگشت‌ها را شُل کرد و فانتزیِ کلفت، به همان راحتی آزاد شد، افتاد پایین و در گودال گم شد؛ هیچ صدایی هم نداد. ‌‌سیاهیِ گودال ته نداشت. عمقش را با نگاهی دقیق هم نمی‌شد فهمید. تازگی‌اش خالی بود ولی خودِ گودال نه و این خالی نبودن را فقط بهزاد می‌دانست. با پاهای بازتر از حالتِ معمول، ایستاده بود بالای گودال، سرِ یک تاریکیِ گرد که همانطور گرد، پایین می‌رفت ولی معلوم نبود چقدر. نمی‌خواست به عمقِ گودال فکر کند؛ به این‌که امشب آمده اینجا. به هیچ چیزِ آن شب نمی‌خواست فکر کند. تهِ شب یا سرِ صبح، سلمانی‌اش و هیچ آرایشگاهِ مزخرفِ دیگری باز نبود تا برود موهایش را درست کند. باید می‌رفت و خاطره‌ی گودال را هم باید فراموش می‌کرد.

آخرین مقالات منتشر شده

داستان سنگ

– باید برسانمش زیارت شاه پریان. پیرمرد اینطور گفته بود و خیره شده بود به برهوت روبه‌روی پاسگاه. – علی نظری را پیدا کردید؟ سرهنگ داد زده بود و جواب

ادامه مقاله »

هزارتوی پیرانزی

جانشین باشکوه و شگفت‌انگیزِ جاناتان استرنج و آقای نورل ارزش این‌همه انتظار را داشت. پیرانزی در «خانه» زندگی می‌کند. خانه، عمارتی عادی نیست. اتاق‌هایی وسیع و دالان‌هایی بی‌انتها دارد. او

ادامه مقاله »

روانشناسی فانتزی

من از کودکی به داستان‌های خیالپردازانه علاقه داشتم و بسیاری از معلم هایم من را به سربه هوایی متهم ‌‌می‌کردند. به روشنی به یاد ‌‌می‌آورم که معلم کلاس اول از

ادامه مقاله »

تازه‌ها

نامزدهای «ساترن 2021» معرفی شدند «جنگ ستارگان» با کسب 12 نامزدي پيشتاز علمي تخيلي و فانتزي‌هاي سال چهل و ششمین دوره‌ی جوایز ساترن اسامی نامزدهایش را از سوی آکادمی فیلم‌های

ادامه مقاله »

ماجراجویی معرکه بیل و تد

اگر قبل از این موفق به دیدن فیلم «ماجراجویی معرکه‌ی بیل و تد» (Bill &Ted’s Excellent Adventure) شده‌اید، تبریک می‌گویم؛ شما یک عاشق واقعی سینما هستید چون حتی راجر ایبرت

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist