همه‌ نره دیوان آشوب‌گر؛ دیونامه پارسی

در اسطوره‌ها، ادیان و حتی اندیشه‌های دنیای مدرن ملل مختلف، باور به نبردی همیشگی‌ میان نیروهای خیر و شر، نور و تاریکی و راستی و کژی وجود دارد. در روایت‌های مکتوب و شفاهی ایرانیان باستان نیز شخصیت دیو یکی از این نیروهای افسانه‌ای بوده که با خلقت رازآلود خود ردپای شناخته‌شده و تاثیرگذاری در زندگی روزمره‌ی آنها داشته است. واژه‌ی دیو در اوستایی به‌صورت دَئو، در پهلوی به‌شکل دِو و در فارسی همان دیو است. براساس متون اوستایی و پهلوی، دیوان با هیبت هولناک خود از نیروهای پلید برمی‌خیزند و هر کدام نام‌های متفاوت و کارکردهای شومی دارند که نمودی از گناه و بیماری، ویژگی‌های ناپسند و زشت هستند و رنج، تباهی، گمراهی و بلایای طبیعی میان آدمیان می‌پراکنند. در ادبیات پهلوی، قلمروی اصلی دیوان دوزخ است. زیرا جمشیدشاه برای شکست دیوان از دروازه‌های جهان مردگان می‌گذرد تا برای سیزده‌سال میان آنها در دوزخ بماند و رازها و رزم‌‌های آنها را فراگیرد. گاهی در ادبیات شفاهی فارسی، معنای ‌دیو، عفریت است یا گاهی خود ابلیس و در ادبیات عرفانی همان شیطان است. در این دیو‌نامه، تنها به آشنایی با دیوان نامدار آیین زرتشتی،‌ اسطوره‌های حماسی و روایت‌های معاصر ایرانی می‌پردازیم.

 

  • خصوصیات دیوان:

در دوران آریایی‌ها دیوان دسته‌ای از پروردگاران آریایی بودند که روی زمین زندگی می‌کردند ولی پس از ظهور زردتشت چون موجوداتی گمراه‌کننده و مردود معرفی می‌شوند با قدرت‌های مافوق‌طبیعی خود به اعماق زمین تبعید شدند، دیگر مرئی نبودند و جولانگاه آنها بیشتر در آسمان بود. یکی از بارزترین صفات دیوان این است که وفای به‌عهد ندارند و برعکس گفتارشان عمل می‌کنند. بنابر اسطوره‌شناسی دیوان، آنها می‌توانند در کالبد آدمیان حلول کنند و کسی که دیو یا سایه‌ی او را ببیند و بترسد در خوی‌ و‌ منش هم‌آواز دیوان می‌شود و او را دیوزده می‌‌نامند. عموم ایرانیان هنوز هم می‌پندارند که اگر کسی کار اشتباهی انجام دهد که ضد ارزش‌ باشد، دیوانه است و رفتارش را دیوانگی گویند. دیوان موجوداتی تیزپا هستند و به‌سرعت ناپدید می‌شوند. به هر زبانی سخن می‌گویند. از هر راز سر‌ به‌مُهر و گنج نهانی آگاهند و اسرار سرنوشت و اخبار آینده می‌دانند چون در آسمان‌ها فال‌گوش می‌ایستند. روزها در خوابند و شب‌ها در کار. دختران زیباروی آدمیان را می‌ربایند و در زیرزمین، چاه یا غاری اسیر و عاشق خود می‌کنند تا از آنها فرزندی به‌بار آورند. شخصیت دیوزاد در افسانه‌های ایرانی ریشه در این خصلت دیوان دارد. دیو، طلسم عمرش را در شیشه‌ای مخفی نگه می‌دارد که اگر بشکند او یا دود می‌شود یا خاکستر. محل زندگی دیوان طلا و گنج‌های بسیار دارد چون می‌توانند آهن و فلزات کم‌‌ارزش را به طلا و جواهرات بدل کنند. در افسانه‌های قدیمی، ماهیت ظلمانی دیوان با اسم اعظم خداوند آشکار می‌شود و برای تسخیر دیو باید حلقه‌ای فلزی یا نعل اسبی بر گوششان آویخت تا مهار شود و همیشه در خدمت آدمی بماند. برای احضار دیو باید از او مو یا پَر به‌عنوان گرو گرفت و آتش زد تا برای خدمت‌گزاری بیاید. دیوان هنگام ظاهر شدن یا ناپدید شدن تنوره می‌کشند و مانند گردباد می‌چرخند.

  • دیوان آیین زرتشتی:

در ادبیات زرتشتی، دیوان بی‌شماری در برابر ایزدان قراردارند ولی هفت دیو اصلی را زاده‌ی اهریمن و دست‌نشانده‌‌ی او می‌دانند که به کَماله دیوان یا سَردیوان معروفند. این هفت دیو، ترتیب آفرینش دارند و کارکرد زیان‌بار هرکدام از آنها در برابر یکی از جلوه‌های پاک و مقدس اَهورامزدا معروف به اَمشاسپَندان قرار می‌گیرد. کَماله یا کَمارگان در پهلوی و در اوستایی به‌معنای سَرکردگان است. مابقی دیوهای آیین زرتشتی در رده‌ی پایین‌تری از اهمیت و قدرت عمل قرار دارند مانند آز، اَپوش و بوشاسپ و… که همگی تجسم بدکاری و کژرفتاری‌اند. کتاب وندیداد، دیوان را سبب بیماری و ناخوشی می‌داند و اشاره می‌کند که نباید بریده‌های ناخن یا ریزه‌های موی آدمیان به دست دیوان افتد. در این کتاب با تاکید بر ریشه‌های دین زرتشتی، قوانین ضد دیو یا پلیدی گردآوری شده‌است.

الف: هفت کَمارگان دیو (کَماله دیوان یا سَردیوان):
۱.اَکومَن: یا اَکَه‌مَنَه در پهلوی، به‌معنای کژاندیش یا بدسگال است. اَکومَن برگزیده‌ی دیوان است و در دین زردتشتی نخستین دیوی است که اهریمن می‌آفریند و همواره با اَمشاسپند وُهومَن یا بَهمن یعنی اندیشه و منش نیکو در دشمنی‌ است و آدمیان را وسوسه می‌کند و پندار‌ آنان را می‌آلاید. بعضی از اسطوره‌شناسان،‌ این دیو را همان اَکوان‌دیو شاهنامه‌ی فردوسی می‌دانند که پیک اهریمن است و همکار دیو خشم.
۲. اَندَر: دومین دیو فریبکار زاییده‌ی اهریمن که سبب دلتنگی، غم‌وغصه در آدمیان می‌شود و همیشه با اَمشاسپند اردیبهشت دشمنی دارد.
۳. ساوول: سومین دیو که اهریمن می‌آفریند و با اَمشاسپند شهریور دشمن است. این دیو در کار گسترش پادشاهی بد و حکمرانی ستمگرانه ‌است و همیشه آشفتگی و بی‌نظمی را رواج می‌دهد.
۴. ناگهیس: چهارمین دیو از آفریدگان اهریمن که مظهر تهمت و نافرمانی، نماد وسوسه و کج‌اندیشی و گسترش دهنده‌ی بی‌دینی است. هرگاه آدمیان به دام سختی روزگار افتند این دیو آنها را به‌ سوی ناسپاسی و ناخشنودی از یزدان پاک می‌کشاند و گوششان را از پند و اندرز تهی می‌کند. ناگهیس همیشه با سپندارمَذ یعنی نگهبان و ایزدبانوی زمین، سرسبزی و زایش در جدال است.
۵و۶. تَریز و زَریز: نام این دو دیو در ادبیات زرتشتی باهم می‌آید. تَریز در پهلوی نابودکننده‌ی گیاهان است و در اوستایی معنای تارومارکننده دارد که همیشه با اَمشاسپند خرداد در تقابل است. زَریز در پهلوی و در اوستایی ‌معنای زردرنگ دارد و دشمن دیرین اَمشاسپند اَمرداد است و این دیو زرد، زهر می‌سازد و با همکاری تَریز سبب اتلاف، فساد، تشنگی و گرسنگی می‌شوند و در دوزخ به روان بدکاران خورش‌های پلید و ناپاک می‌خوراند.
۷. اَئِشمَه: به‌معنای خشم است. دیو بدترکیبی‌ در کتاب اوستا که شریرترین دیوان است و صفت خونین‌ْگرز یا خونین‌ْدرفش دارد. این دیو وحشی هم‌رده‌ی اهریمن است و تجسم بدخویی، تندمزاجی و برافروختگی‌ است تا دنیا روی آسایش نبیند و همیشه با امشاسپمد سروش می‌جنگد. خشم هفت نیرو برای نابودی آفریدگان دارد تا نظم الهی و جهانی را برهم زند و پیام‌آور خشونت و کشتار است. اَئِشمَه سبب فراموشی فرد در پرستش و نیایش یزدان و انجام کارهای نیک می‌شود و اگر میان آدمیان بهانه‌ای نیابد دیوان را به‌جان هم می‌اندازد. خشم با دیوهای آز، شهوت، نیاز، و بدعت همکار و همگام است تا مردم در گناه پابرجا شوند و به دستور اهریمن برای کمک به دیو آز سالار شرق می‌شود تا همه‌ی دیوان در لوای او جمع شوند ولی فرجام بدی دارد چون درآخر توسط دیو آز بلعیده می‌شود.

ب: سایر دیوهای معروف در ادبیات زرتشتی:
1. آز: ملقب به دیوداد (آفریده‌ی دیو) که اهریمن از او نیروی زیادی می‌گیرد. نماد حرص و زیاده‌خواهی ا‌ست و همه‌چیز را در شکم خود انباشته می‌کند و حتی اگر همه‌ی دنیا را به او بدهند باز هم سیری‌ناپذیر است. او عامل اصلی افراط و تفریط و رقیب سرسخت ایزد میانه‌رَوی یا اَمشاسپند سروش است، از این رو آدمیان را به رنج بسیار می‌اندازد. دشمنان دیگر او خِرد و خرسندی هستند. این دیو فریبکار مردم را وامی‌دارد تا ثروتمندان را بزرگ بدانند و بی‌خردان را دانا بپندارند. دیو آز در روز بازپسین همه‌چیز را می‌بلعد بعد بر اهریمن حمله می‌برد و در آخر توسط سروش از بی‌غذایی می‌میرد.
2. آشموغ: یا اَهْلول دیوی زهرآهگین است که در دین و آیین مردمان بدعت می‌گذارد. برای فراری دادن این دیو باید یَشت(نیایش) کرد وگرنه چنان زمین را به‌درد می‌آورد که انگار گرگی شکم گوسپندی را می‌درد. در رستاخیر گیتی، سوشیانت یا موعد مَزدایَسنا با او می‌جنگد و درون سوراخی زندانی‌اش می‌کند.
3. آگاش‌: دیوی که شورچشم است و آدمیان را چشم می‌زند.
4. اَپوش: دیو معروفی که خشکسالی به‌بار می‌آورد، آب‌ها را از بین می‌برد و همیشه با فرشته‌ی باران به نام تیشتَر سر جنگ دارد. این دیو از بالارفتن بخارآب‌های باران‌زار به آسمان جلوگیری می‌کند و در هیبت اسبی زشت، سیاه و بی‌مو با سُم‌های گرد در تصاویر می‌آید.
5. اَژگهانی‌: این دیو در آفریدگان سستی و رخوت می‌اندازد و آنها را به تنبلی می‌کشاند. او حریف کوشایی ا‌ست.
6. اسپَزَگ‌: دیو که با غیبت و نمامی میانه‌ی آدمیان را برهم می‌زند و چنان منفوری‌ است که در دوزخ برخلاف حرکت طبیعی دیوان،‌ او عقب‌عقب راه می‌رود.
7. اِسپَنجروش: این دیو در ابرها خانه دارد تا جلوی بارش را بگیرد و در نبرد با ایزادن باران‌ساز، یاور اَپوش‌ است.
8. اَستِویداد‌: به‌معنای زوال تن یا خردکننده‌ی استخوان است. این دیو، دلیل غایی مرگ است و به‌محض اینکه جنین انسان شکل می‌گیرد ریسمانی بلند برگردن او می‌افکند که کسی را یارای باز کردن آن نیست مگر خودش که می‌تواند در زمان مرگ، شخص را با این بند خفه‌کند. اگر فرد درگذشته، انسان نیک و درستکاری باشد بند از گردنش رها می‌شود وگرنه این دیو گردن او را بندکشان تا دوزخ می‌برد.
9. اَکه‌تش: به‌معنای هیبت بد. دیو انکار است و آدمیان را وا می‌دارد تا هر چه راستی و نیکی‌ است را پس بزنند.
10. اودَگ‌: ماده‌دیو معروفی است که جمشید‌شاه را فریب می‌دهد و به کام خوشی‌های تنانی می‌کشاند. او را مادر دیوان کَماره می‌شناسند و در ادبیات پهلوی او را مادر ضحاک می‌‌دانند. این دیو آدمیان را وا می‌دارد تا جایی که سکوت لازم است، زبان‌بگشایند و ژاژ گویند.
11. اَناست‌‌: دیوی که ویرانی و تباهی برای آدمیان به بار می‌آورد و آنها را به زورگویی وا می‌دارد.
12. بُت‌: یا بوئیتی ماده‌دیوی که عفریته‌ی بت‌پرستی‌ است و آدمیان را به ستایش بت‌ها وادار می‌کند.
13. بوشاسپ: در اسطوره‌های زرتشتی، هنگام خروس‌خوان دیوی به نام‌ بوشاسب بر‌می‌خیزد تا آدمیان را از بیداری در سپیده‌دم باز دارد و همواره می‌کوشد تا تباهی و بدکاری را میان ایشان برانگیزد. این دیو به درازدست نیز ملقب است. معنای بوشاسپ در پارسی میانه و در اوستایی یعنی هرچیزی که پیش‌آمدنی باشد.
14. پریمتی‌: ماده‌دیو تکبر که با سِپَندارمَذ در جدالی همیشگی ا‌ست.
15. پَنی: دیوی که نماد بارز چشم‌تنگی و خسیسی است. آدمیان را مجبور می‌کند تا انبار کنند، نه خود ‌بخورند و نه به دیگری دهند. این دیو دشمن ایزد گشاده‌دستی و رادمردی ‌است.
16. پئیری: یا همان پری. دیوی مونث در ادبیات زرتشتی که به جلدی زیبا و پیکری فریبا در می‌آید تا اغواگر آدمیان باشد و آنها را به کارهای اهریمنی وا دارد.
17. تاریگیه: دیوی که تاریکی از آن پدید می‌آید.
18. تب: دیوی که حرارت بدن آدمیان را بالا می‌برد و فهم آنها را مخدوش می‌کند.
19. تُرومَت‌: دیوی که اندیشه را خوار و پست می‌کند و او را تجسم غرور و نخوت می‌دانند. در کار دشمنی با سپندارمَذ او را در خودپرستی بدلی از ناگهیس در دیوان کَماله می‌شناسند.
20. جَهی‌: ماده‌دیوی که او را دختر اهریمن می‌دانند و نمادی از فساد اخلاقی و شهوترانی‌ است. این دیو، بدکاران و هرزه‌ها را پناه می‌دهد. بنابر اساطیر زرتشتی، اهریمن در زمان آفرینش نخستین انسان یعنی کیومرث،‌ از شدت ناراحتی بیهوش شد و هیچ‌یک از دیوان نتوانستند رمق او را برگردانند تا اینکه جهی‌دیو به او وعده داد که می‌تواند آنقدر تباهی و زشتکاری میان آدمیان حتی وارستگان و پرهیزکاران بگسترانند تا از درون بپوسند و هرز روند. این وعده اهریمن را خشنود ساخت و او را به‌هوش آورد. پس اهریمن پیشانی جهی‌دیو را بوسید و از این بوسه، نجاست در ماده‌دیو نمایان شد و تا ابد ناپاک ماند.
21. چشمک: به یک چشم‌برهم‌زدن سبب زلزله و گردباد می‌شود و همواره با ابرها و بادهای سودمند دشمنی دارد. در اسطوره‌ی زایش زرتشت از نقش این دیو یاد شده ‌است.
22. دُروج:‌ یا دروغ. ماده‌دیوی بسیار زورمند که اهریمن برای رواج سخن ناراست و فریبکاری می‌آفریند و ناپاک‌ترین دیوی‌ است که آدمی را گرفتار چنگال قهرآمیز خویش می‌کند. جایگاه او در پست‌ترین بخش دوزخ است.
23. دریوی‌: دیوی که سبب دریوزگی و گدایی در زندگی آدمیان است.
24. دُژیائیری: به‌معنای بدسالی. ماده‌دیوی که خشکسالی به‌بار می‌آورد و تیشتَر، ایزد باران او را با زنجیرهای ناگسستنی به بند می‌کشد.
25. رشک: دیو کینه و حسد است و می‌کوشد تا بر گوهر درونی آدمیان چیره شود. این دیو یکی از پرکارترین آفریدگان اهریمن است که زندگی را بی‌مزه می‌کند.
26. زَرمان‌: دیو پیری و فرتوتی است که نفسی بَدبو دارد.
27. سیج‌: ملقب به‌ نهان‌روش. دیو درد و فراموشی‌ آدمیان‌ است. این دیو به خانه‌هایی که کودک دارند آسیب می‌زند و بنابر باورهای کهن ایرانی، برای جلوگیری از خطر زوال و گرفتاری توسط این دیو باید خروسی در خانه نگه داشت.
28. سیلتیم: دیوی بدنهاد که در جنگل‌ها جای دارد و سبب می‌شود تا مردمان راه را گم کنند و در جنگل سرگردان بمانند.
29. فریفتار: این دیو در کار فریب آدمیان است و آنها را به گمراهی می‌کشاند.
30. فریه‌بد: دیوی که آدمیان را به‌سوی کارهای غیراخلاقی می‌کشاند و به زیاده‌روی در امیال وا می‌دارد.
31. کُند: یا کُندگ. دیو سستی و مستی‌ است. نره‌دیوی که بر پشت او جادوگران سوار می‌شوند و برایشان مانند یک حصار است. ماده‌دیو آن را کوندیره می‌نامند و همیشه با اَمشاسپند سروش سر دشمنی دارند.
32. مَرشئون‌: دیو که در انجام امور دینی، سبب فراموشی و کاهلی می‌شود. گاهی در متون پهلوی او را با سیج‌دیو یکی می‌دانند.
33. مرو: به‌معنای شکست‌ناپذیر. دیو دشمنی و خصومت است.
34. مَلکوس: دیو سرمای شدید. در اساطیر ایران ‌زمین از سوی اَهورامزدا، وعده‌ی آمدن سرمایی سخت و جان‌فرسا به‌همراه آیینی براساس جادو و پرستش پریان به جمشید‌شاه داده می‌شود و این دیو در زمان او، جهان را با برف و سرما منجمد می‌کند به‌طوری که هیچ جانداری تاب نمی‌آورد. در این فاجعه برای سه‌سال بارانی سنگین و پیوسته به نام ملکوسان می‌بارد.
35. نَسو: یا نسوش در ادبیات زرتشتی یعنی لاشه و مردار و در کل هر چه فاسد و گندیدنی باشد چه در انسان یا حیوان. این ماده‌دیو‌ گندیدگی به‌شکل مگسی زشت و کثیف از شمال می‌آید و می‌تواند درون جسم زندگان هم لانه‌ کند و کالبدی که هنوز جان دارد را با بیماری بپوساند. از طرفی دیو مردار و لاشه است و بر تن مردگان حلول می‌کند و آنها را ناپاک و نجس می‌سازد.
36. نوبه‌نو: با هر گناه تازه‌ای که از آدمیان سر زند این دیو شاد می‌شود و بر آنها می‌جهد.
37. وای‌بدتر: دیوی که هنگام مرگ، از کالبد خاکی هوش، ذکاوت، احساس و جان را جدا می‌کند. چون به آدمیان دست بزند آنها به‌خواب می‌روند و اگر سایه‌ی او بر کسی بیافتد آدمی تب می‌کند. در روز چهارم بعد از مرگ، همراه با دیوانی چون خشم و استویداد و دیگر دیوان بر سر پل چینود می‌ایستد.
38. ویزَرَش‌: هرکس که نیکی او از پلیدکاریش کمتر باشد، هنگام مرگ، روان گناهکارش توسط این دیو تا سه شب غذاب می‌کشد. او همکار استویداد‌ است و مانند او کمندی دارد که برگردن فرد درگذشته‌ می‌افکند و بی‌توجه به ناله و زاری او روحش را که میان زمین و دنیای باقی سرگردان است، کشان‌کشان تا مکان واپسین داوری یعنی پل چینود که مانند پل صراط است، می‌برد.
39. هیچ‌‌: دیوی که تنگ‌دستی و خشکسالی به‌بار می‌آورد.
40. ننگ‌گر: دیوی که آدمی را به کارهای ننگین می‌کشاند.

 

  • دیوان نامدار شاهنامه‌ی فردوسی:

دیگر دیوان معروف در باور ایرانیان از داستان‌های اسطوره‌ای و پهلوانی برخاسته‌اند مانند دیوسپید یا اَکوان‌دیو در شاهنامه‌ که همگی ناسپاس و بدذات هستند و تجسمی از تاریکی درون و نیروهای نفسانی آدمیان‌. آنها گاه در قالب دوست آدمی در می‌آیند تا با چاپلوسی و چرب‌زبانی او را از راه راست به‌در برند. فردوسی در داستان ضحاك، پس از روییدن مارها از دوش او و رخت‌بستن صفات نیک از جهان، چند بار نام دیو را به جای ابلیس و اهریمن آورده‌است. بنابراین در متون ادبی و حماسی فارسی، به‌راه آوردن دیو درون یکی از راه‌های تربیت‌نفس و رهایی از کژاندیشی و بدسگالی شد. داستان دیوان در شاهنامه‌ی فردوسی از ماجرای نبرد سیامک، پسر خوبرو و هنرمند کیومرث‌شاه آغاز می‌شود. ۲۸۷بار واژه‌ی دیو را در شاهنامه‌ی فردوسی می‌بینیم و ترکیباتی چون دیوبچه، نره‌دیو، دیوزاد، چنگال‌دیو،‌ دیوجنگی، دیوبند و… نیز کاربرد دارند. بیشتر دیوهای شاهنامه سیاه‌پیکر و زشت‌روی هستند مانند گرگسانان و دُمی کلفت ‌دارند با شاخ‌هایی هلالی و مارپیچ، بینی پهن و گوش‌هایی بزرگ، لب‌هایی سیاه و چشمانی کبود و آبی، ابروانی پرپشت، ‌هیکلی درشت و پشم‌آلو، دندان‌های نیش بلند و گراز مانند، پاها و دستانی چنگال‌دار و تیز. اغلب، بالا‌تنه‌ی این دیوان برهنه است و با شلوارک یا دامنی کوتاه پایین‌تنه را پوشانده‌اند و گاهی گردنبند، بازوبند، مچ‌بند، زنگوله و خلخالی بر پا دارند یا شالی به‌دور کمر می‌بندند. گاه نیز یک جفت بال دارند و آدم‌خوارند.
1. خزَروان‌دیو: همان دیو سیاهی که بنا بر شاهنامه فرزند اهریمن است و می‌خواهد کیومرث‌ نخستین پادشاه جهان را از میان بردارد ولی فرشته‌ی سروش در قالب پری پلنگینه‌پوشی راز این دیو را بر سیامک پسر زیبا، هنرمند و رزم‌آور شاه آشکار می‌کند و سیامک در نبردی به‌دست این دیو کشته می‌شود. بعدها پسر سیامک به نام هوشنگ برای انتقام پدر با لشکری از مرغان و پریان این دیو پلید را شکست می‌دهد.
2. سنجه‌دیو: یکی از دیوان معروف مازندران که در داستان لشکرکشی کیکاووس به آنجا، پیغام شاه مازنداران را برای یاری طلبیدن از دیوسپید می‌برد و نگهبان چاهی است که کیکاووس و سایر پهلوانان در آنجا کور و اسیر شده‌اند.
3. ارژنگ‌دیو: یکی از سرداران دیوسپید. او نگهبان آب است و رستم باید در خان ششم برای گذر از رودی او را شکست دهد تا به دیوسپید برسد. رستم در حمله‌ به اردوگاه ارژنگ‌دیو سر از تن او جدا می‌کند و همه‌ی دیوان نگهبان می‌گریزند.
4. پولاغندی‌: نره‌دیوی که سپهدار لشکر دوازده‌هزار نفری دیوان جنگی مازنداران است و از چاهساری که کیکاووس شاه و سپاهیان ایرانی در آن اسیرند، محافظت می‌کند. این دیو به دست رستم نابود می‌شود.
5. بید‌: نگهبان چاهساری که در مسیر رفتن رستم به جایگاه دیوسپید است و رستم او را شکست می‌دهد.
6. دیوسپید: نره‌دیو معروفی که سالار کل دیوان جنگی مازندران بود و روزها می‌خوابید. هیبتی بسان کوه داشت، سرش به آسمان می‌رسید با رخسار و هیکلی سیاه و موهایی سپید. در داستان شیفتگی كیكاووس به قلمروی مازندران و لشکرکشی و نبرد او با دیوان این خطه، این دیو پس از گرفتن پیغام پادشاه مازندران مانند ابر سیاهی بر سر آنها می‌تازد و با جادو کاری می‌کند که سنگ و خشت بر سر لشکر ایرانیان ببارد و جهان تیره شود در نتیجه چشمان سپاهیان کیکاووس از این تاریکی کور می‌شود. این خبر به رستم می‌رسد و برای نجات آنان رهسپار مازندران می‌شود و داستان نبرد او با دیوان مازندران در هفت‌خان رقم می‌خورد. پس از خان ششم، رستم به کیکاووس می‌رسد و می‌فهمد که تنها چاره‌ی بازگشت بینایی آنان، چکاندن سه قطره خون از دل و مغز دیو سپید در چشمانشان است. در هفتمین‌خان، رستم به کوه اِسپِروز می‌رود و دیوسپید خفته را برای نبرد بیدار می‌کند. دیو با سنگ ‌آسیاب،‌ کلاه‌خود و زره‌ی آهنی می‌جنگد ولی رستم با بریدن یک دست و پای دیو او را از پای درمی‌آورد و با خنجر جگرش را می‌شکافد. سپس از خون دل و مغز او مرهمی می‌سازد تا چشمان لشکریان بینا شود.
7. اولاد‌: دیو زورمندی که مرزبان بوده و رستم در خان ‌پنجم به اسارتش می‌گیرد و با وعده‌ی پادشاهی مازندران او را راه‌بلد خود می‌کند تا محل دیوسپید را بیابد و هر دو تا خان‌های ششم و هفتم همراه همدیگر می‌روند.
8. جویان‌: یکی از نره‌دیوان نامدار و نیرومند مازندرانی که پس از رهایی کیکاووس شاه، توسط رستم، از بند دیوسپید و لشکرکشی دوباره به مازندران، توسط رستم از پای در می‌آید. این دیو آنقدر تناور بوده که کسی از لشکریان ایرانی تاب جنگیدن و رویارویی با او را نداشته ‌است. از این رو، گاهی در شاهنامه دیو به معنای زورمند و دلیر به‌کار می‌رود.
9. اَکوان‌دیو: نره‌دیوی که در زمان پادشاهی کیخسرو در هیبت گورخری زرد‌رنگ با خطی سیاه از یال تا دم، گله‌ی اسبان شاه را مانند شیری ژیان می‌درد. چون گور نمی‌تواند بر اسب چیره شود، پس کیخسرو دریافت که این جادوی دیو ا‌ست و از رستم کمک خواست. رستم سه‌ روز و سه ‌شب سوار بر رخش، در پی گور می‌گردد تا اینکه روز‌چهارم تا می‌خواهد کمندی بر گردن گور بیافکند، او درجا ناپدید می‌شود و رستم می‌فهمد که این تغییر جلد، کار اَکوان‌دیو است. سه روز دیگر گور را دنبال می‌کند و روز چهارم از خستگی بسیار روی زمین خوابش‌ می‌برد. ‌دیو که از دوردست‌ها رستم را می‌پاید، فوراً به‌شکل باد در‌می‌آید و صخره‌ای را که رستم بر آن خفته‌بود با قدرت گردبادی از جای درمی‌آورد و به آسمان می‌برد. رستم بیدار می‌شود و اکوان‌دیو از او می‌پرسد که می‌خواهد درون آب پرتاب شود یا خشکی. چون رستم از صفت وارونه‌کاری دیوان باخبر بود، خشکی را انتخاب می‌کند، پس، دیو او را به دریا می‌اندازد. رستم شناکنان خود را نجات می‌دهد و با کمندی ‌دیو را در بند می‌کشد و با کوبیدن گُرزی بر سرش او را می‌کشد.
10. شبرنگ: نام پسر دیوسپید که از زنی در حرم‌سرای او به‌نام ماهیار زاییده شد. دیو‌زادی سیاه‌رو با دندانی چون عاج فیل که قصد داشت انتقام پدرش را از رستم بگیرد و مادرش را ملکه‌ی ایران کند ولی زمان کشتار دیوان مازندران به‌دست رستم کشته شد.
11. هوش‌دیو: فرمانده‌ی سپاه ارجاسب‌شاه تورانی در جنگ با ایرانیان که اگر کسی از میدان جنگ می‌گریخت این دیو او را می‌کشت.
12. پولادوند: دیو نامدار تورانی که در شاهنامه صفاتی چون دیوجنگی، دیوگرد، دیو ناسازگار و مرددیو دارد. افراسیاب از این دیو برای شکست رستم کمک خواست و دیو توانست پهلوانان ایران را در کمندی اسیر کند اما در نبردی با رستم شکست خورد. رستم او را به زمین کوبید و به‌خیال اینکه مرده است، رهایش کرد ولی دیو که زنده بود برخاست و از سپاه افراسیاب گریخت.

 

  • دیو در فولکلور معاصر ایرانی:

در فرهنگ عامیانه‌ی معاصر ایرانی دیوان دیگری وجود دارند که از مشهورترین آنها فولادزره دیو در داستان امیرارسلان نامدار است. این ماجرا در عهد قاجار توسط نقال دربار ناصرالدین شاه به نام محمدعلی نقیب‌الممالک روایت شده‌است.
فولادزره: عفریت بزرگ شاخداری که در آسمان جولان می‌داد و دختران و زنان زیبارو را می‌دزدید. مادرش جادوگر چیره‌دستی بود که بدن فولادزره را با طلسمی دربرابر همه‌ی سلاح‌ها ایمن‌ کرد به‌جز شمشیری به نام زمردنگار که در اصل متعلق به حضرت سلیمان بود و ضد هر سحر و جادویی به‌کار می‌رفت. سرانجام هر دو به‌دست امیرارسلان هلاک می‌شوند.

آخرین مقالات منتشر شده

تازه ها

به گزارش گروه فرهنگی یکتا پرس، هنوز تاریخ پخش سریال ارباب حلقه‌ها به شکل رسمی اعلام نشده است. اگرچه سرپرست استودیوهای آمازون، جنیفر سالک، طی گفتگو با هالیوود ریپورتر در

ادامه مقاله »

خدایان زمستان

آنچه از اساطیر اسکاندیناوی به دست ما رسیده است، خلاف سایر تمدن‌ها مانند بین‌النهرین، مصر، یونان و … مختصر و فاقد توضیح مفصل پدیده‌های خلقت است. این امر را می‌توان

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist