گاه نامه ویکی تماس شماره 88 – ویکی فانتزی

منتشر شده در 3 اسفند 1399
گاه نامه ویکی تماس شماره 88 -فانتزی شماره 10

فهرست گاه نامه ویکی تماس شماره 88 – ویکی فانتزی

نگاهی بر آنچه در این شماره خواهید خواند

فانتزی؛ راوی رنج های بشر

مسعود ملکیاری

افسانه‌ها و داستان‌های اسطوره‌ای، همواره دست‌کم به دو دلیل، دستمایه‌ی کار نویسندگان علاقه‌مند به ادبیات شفاهی، شگفت‌انگیز و بخشی از ادبیات تخیلی، قرار گرفته است؛ نخست آن‌که این افسانه‌ها، پاسخی جمعی به پرسش‌های هستی‌شناختی بشرند؛ چرا که در آن‌ها، آدمی خود، خدایان و اهریمنان را می‌آفریند و با سرگردان ساختن قهرمان، میان دو نیروی کلانِ «خیر» و «شر»، سرگردانی پس از تنزیل یا «هبوط» خود را یادآور می‌شود و به کوششی برای یافتن راز سرمنزل و هدف آفرینش و چیستی و چگونگی جهانِ پیش و پس از خود دست می‌زند. پس چنان‌چه بپذیریم که این روایات، مجموعه‌ای از گزاره‌های موجود نزد آدمی برای تبیین هستی‌اش است، می‌توانیم نتیجه بگیریم نویسنده می‌کوشد تا سرگذشت غم‌انگیز آدمی پس از هبوط و تنزل از بهشتی جاودانی به برزخ دنیا را روایت کند و با افسانه‌ی نیاکان، تصویری از وضعیت انسان زمانه‌ی خویش به دست دهد…

تازه ها

تحریریه مجله

گروهی از نویسندگان جوان به کمک «استیون کینگ»، نویسنده برجسته‌ی ژانر وحشت، کتابی را درباره‌ی تجربیات کرونایی خود منتشر می‌کنند.به گزارش آسوشیتدپرس، بنیاد استیون کینگ نویسنده آثار معروفی چون درخشش، رستگاری در شاوشنگ و مسیر سبز، تمام ۶ هزار و ۵۰۰ دلار هزینه چاپ کتاب ۲۹۰ صفحه‌ای گروهی از دانش‌آموزان اهل زادگاهش، ایالت مِین، را متقبل می‌شود.این نویسندگان جوان که در یک برنامه‌ی مطالعاتی شرکت کرده بودند، کتاب خود را با داستان Fletcher McKenzie and the Passage to Whole اثر گری سوج آغاز کرده و سپس داستان را به گونه‌ای تغییر داده‌اند که بازتاب تجربیاتشان از دوران همه‌گیری کرونا باشد.استیون کینگ نویسنده ۷۲ ساله آمریکایی و یکی از پرطرفدارترین نویسندگان ژانر وحشت و فانتزی در جهان است. از این نویسنده‌ی پرکار که اولین بار با رمان کَری پا به عرصه نویسندگی گذاشت، تاکنون بیش از ۲۰۰ اثر منتشر شده است، کتاب‌هایی که جوایز متعددی چون جایزه‌ی برم استوکر، جایزه‌ی جهانی فانتزی و جایزه‌ی جامعه‌ی فانتزی انگلیس را برای وی به ارمغان آوردند. کینگ که به عنوان سلطان وحشت شناخته می‌شود، در ادامه‌ی افتخارات ادبی خود در سال ۲۰۱۵ مدال ملی هنر آمریکا را دریافت کرد. این نویسنده با قلم جادویی خود آثار ماندگاری را برای علاقه‌مندان به داستان‌های ترسناک خلق کرده که بسیاری از آن‌ها به فهرست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز نیز راه یافتند…

داستان خاکستر و استخوان – بخش اول

شیرازه اسکندری

جوری مراقبش باش که انگار از خود توست یا بنشین و ذوب شدنش را ببین که چگونه خاکستر و استخوان می‌شود. اینها جملاتی بودند که هنگام عبور از میان درختان یادم می‌آمد و در ذهنم می‌پیچید.در جنگل، درختان برهنه‌ی خواب‌زده، پراکنده بودند. با ریشه‌های در هم‌پیچیده‌ی برآمده از اعماق زمین که روی سطح خاک تیره دیده می‌شدند. ریشه‌هایی که تنه‌‌ی نقره‌ای درختان را استوار به زمین می‌چسباندند. هنگام گام برداشتن باید شش دانگ حواسم را جمع می‌کردم که روی کلاف این ریشه‌های درهم‌تنیده، سُر نخورم.سکوت، در هوا موج می‌زد. ‌به‌جز صدای قِرچ‌قِرچ چکمه‌هایم روی زمین خشک و مرده‌ی جنگل، هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. تنها فرسودگی اینجا بود یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید که بافت بی‌رنگ این زمین‌ها، مرده است و زندگی در آن جریان ندارد. جنگل، گستره‌ای خالی بود، به‌دور از آنچه انتظار می‌رفت در یک زمین جنگلی وجود داشته باشد. بی‌ هیچ حیوانی، برکه‌ای یا شاخ و برگی. نور خورشیدی نبود که بتواند سایه‌روشنی کف جنگل پخش کند و این زمین‌های وامانده‌ زیر آن ابرهای سنگین، همیشه از نور خورشید بی‌بهره بودند…

حیوانات؛ از قصه تا طبیعت

لیام هنیگن | مسعود ملکیاری

…سفر ما با الاغ‌های تنها، غازهای وحشی و ترانه‌هایی درباره‌ی دایناسورها آغاز شد و چند سال بعد طی طبیعت‌گردی‌هایی که با پدرم داشتم، با حیوانات مختلف و عادت‌های‌شان آشنا شدم. پدرم عاشق طبیعت بود و مثل یک حشره‌شناس مبتدی یا دانشجوی علاقه‌مند به نرم‌تنان، صبح روزهای تعطیل به ساحل می‌بردمان تا دنبال صدف و حلزون بگردیم. تمام صدف‌ها را در کیسه‌ی قدیمی او جمع می‌کردیم و بر اساس کتاب راهنمای‌مان تا ظهر به دنبال گنج ساحلی، شن‌های کرانه‌ی دوبلین را وجب به وجب می‌گشتیم. صد البته روزهای پس از طوفان بهتر بود؛ چرا که کم‌کم بوی سفرهای زمستانی می‌آمد. ما زیر آسمان‌های خاکستری و دور از دودکش‌های مصیبت‌بار نیروگاه برق دوبلین که خلیج را محاصره کرده بودند، پرسه می‌زدیم. گشت‌های ما چندان هم علمی و تخصصی نبود و به جز کتاب راهنما، پدرم چند جزوه و کاغذ در مورد خانه‌ها به همراه داشت که همیشه تصویرهایش بساط سرگرمی ما را فراهم می‌کرد…

گاه نامه ویکی تماس شماره 88 - ویکی فانتزی 1 - 57935
گاه نامه ویکی تماس شماره 88 - ویکی فانتزی 2 - 57935

مجله اینترنتی ویکی تماس

شماره 88 – ویکی فانتزی
نسخه کامل گاه‌نامه را از اینجا تهیه نمائید

مصاحبه لئونارد مارکوس با تری پراچت

بهزاد خداپرستی

…این واقعیت که من دانستن را، به همان شکلی که تیفانی دانستن کلمه‌ی زمزمه را ارزشمند می‌داند، ارجمند می‌دانم، ناشی از این واقعیت است که در زمان مرگ وایت ارپ پدرم سربچه بود. مردم معمولاً وایت ارپ را به عنوان «شخصتیتی تاریخی» در نظر می‌گیرند نه آدمی معاصر با کسی که هنوز زنده است. اما واقعیت این است که او در سال ۱۹۲۹، زمانی که هواپیما دیگر چیز نادری نبود و پدر من هفت یا هشت ساله بود، مرده است. من فکر می‌کنم فهمیدن اینکه میان چیزی که ما «خیلی وقت پیش» می‌خوانیم و زمان حال این ارتباط‌ها وجود دارد شگفت‌انگیز است. این موضوع چشم‌اندازی از چیستی زمان به ما می‌دهد. من دوست دارم که زمان را با واحدِ پدربزرگ‌ها بسنجم. یعنی متوسط فاصله‌ی سنی میان یک کودک و پدربزرگش یا چیزی حدود ۵۰ سال. برای رسیدن به دوران ناپلئون به تعداد زیادی پدربزرگ نیاز نداریم. یکی از عادت‌های من خواندن مطالب مربوط به غرب امریکاست. برای من غرب وحشی یک دنیای فانتزی است که امتیاز این را داشته است که واقعی باشد. به عنوان یک فانتزی نویس هیچ وقت گذرانی بهتر از خواندن تاریخ اجتماعی یا مشاهدات تاریخی سراغ ندارم…

داستان یک آغاز تازه

شکیبا محب علی

سارا دان، یک معلم سی و پنج ساله، در حالی که دکتر وضعیتش را توضیح می‌داد، روی تخت معاینه نشسته بود. «سارا، من می‌دونم چرا در چند وقت اخیر این‌قدر ناخوش بوده‌ای. آزمایشات نشان می‌ده که تو یه بیماری عضلانی حادشونده داری. باید رُک باشم: ضعف و ناتوانی افزایش پیدا می‌کنه. سرانجام، احتمالاً در طول یه سال، این ضعف باعث می‌شه انجام کارهای معمولی هم برات سخت بشه. داروهایی هست که این روند رو کُند می‌کنه، و ورزش هم کمک می‌کنه. این‌جا اسم یه متخصص هست که افرادی با همین مشکل رو درمان می‌کنه.» و یک کارت ویزیت به او داد. گفت: «با او تماس بگیر. آرزو می‌کنم خوب بشی، سارا.» و رفت.یک سال سپری شد، و شرایط سارا بدتر شد. مجبور شد از شغلش استعفا بدهد چون دیگر نمی‌توانست رانندگی کند، و تبدیل به یک آدم نیمه معلول شد، اسیرِ صندلی چرخ‌دار و تختش. خواهرش پیش او آمد تا کمکش کند، و یک پرستار چهار بار در هفته علائمش را بررسی می‌کرد. شب، در تخت‌خواب دراز کشیده و درباره‌ی تنگنایی که در آن گیر افتاده بود فکر می‌کرد. «نمی‌تونم این‌طوری ادامه بدم. دارم بدتر می‌شم. کم‌کم دیگر حتی نمی‌تونم از پس نیازهای اساسی‌ام بربیام. چقدر طول می‌کشه تا وقتی که مجبور شم به یه آسایشگاه برم.» هق‌هق کرد. زیر لب گفت: «ترجیح می‌دم، بمیرم.» و اشک‌ها روی گونه‌هایش سرازیر شدند. هق‌هق‌کنان گفت: «چرا این اتفاق برای من می‌افته؟ خدایا، لطفاً، بذار بمیرم.»…

چه چیز یک ابر‌قهرمان می سازد؟

جی.ام گرین | پگاه خدادی

…ابر‌قهرمان بودن مسئله‌ی پیچیده‌ای است و به نظر می‌آید هالیوود برای آن همیشه یک راه حل دارد: تا زمانی که خشونت و زد و خورد در کنار تخیل رویا‌پردازانه برای نسل جوان وجود داشته باشد، بقیه‌ی چیز‌ها مهم نیست. کشتن ضد قهرمان داستان جالب است، مگر نه؟ مهم نیست در این جنگ چه میزان خسارت به بار بیاید و چند انسان بی‌گناه جان‌شان را از دست بدهند؛ انفجار را ببین! وقتی صحنه‌هایی چنین جذاب هست چه کسی به حمایت و دفاع اهمیت می‌دهد؟یکی از مثال‌های بارز این مورد آلبرتو گنزالس، دادستان کل ایالات متحده در زمان ریاست جمهوری جرج بوش است که از تعهدات معاهده‌ی ژنِو با اصطلاح «قدیمی» استفاده کرد؛ چشمه‌ای از تصمیمات ویران‌گری که دولت بوش می‌رفت تا با آن‌ها چهره‌ی جهان را تغییر بدهد. نگاه جامعه‌ی استرالیا نیز نسبت به پناه‌جویان در سال‌های اخیر از پذیرش همراه با بی‌میلی، به اتهامات بی‌اساس و توهین همراه با مجازات تغییر کرده است. این که آیا جهان به طور آهسته به سمت اخلاق جمعی پیش می‌رود، جای بحث دارد و زمان آن نیز مشخص نیست…

آرمانشهر دختر بی صورت

ضحی کاظمی

…توصیفات برج، تال و محله‌ها تصویر قابل درکی از مکان متفاوت و فضای خاک‌گرفته داستان ارائه می‌دهند. داستان پلات محکمی دارد. ابتدا دنیای عادی را با توصیفات مناسبی از مراسم وصل شدن نورا و خرید عینک در برج می‌خوانیم و کم‌کم در خلال داستان با قوانین دنیا آشنا می‌شویم. سپس همانطور که همه‌ی آرمانشهرها دچار ترک و تزلزل می‌شوند، در کنار نورا، می‌فهمیم که همه‌چیز آنطور که به نظر می‌رسد نیست و در سفر نورا برای یافتن حقیقت، با او همراه می‌شویم. دستاورد این سفر فروپاشی کامل تمام باورهای نورا و گذر او از یک مرحله به مرحله‌ی دیگر در سلسه مراتب آگاهی است. داستان به صورتی نمادین نوشته شده و نمادهای آن به خوبی پرداخت شده‌اند. ساکنین این دنیا حق ندارند احساساتشان را بیان کنند و حس‌گویی جرم غیر قابل بخششی است. بیشتر زمان خود را صرف سرکوب احساسات با مصرف چمن یا مواد مخدر می‌کنند. بر خلاف ساکنین دانگن و زمیر و میانه که با هربار آب‌نوشی، حافظه‌شان ریست می‌شود و در چرخه‌ای باطل به سر می‌برند، نورا چرخه را می‌شکند و از حلقه‌ی آگاهی آنها بیرون می‌رود…

پیشنهاد سردبیر

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist