بعد از مدت‌ها به اصرار مامان که می‌گفت: مادر برو بهش سر بزن، صله‌ی رحم ثواب داره، اون‌که هیچ اولادی نداره و چشمش به اینه که بچه‌های برادرش زنگ در خونه‌اش رو بزنن و یه حالی ازش بپرسن، بالاخره رفتم.
پنجشنبه بعدازظهر با یک جعبه زولبیا بامیه، زییینگ… زنگ در خانه‌ی عموتقی را فشار دادم. یکی از توی حیاط داد زد: “بابا مگه تو کلید با خودت نمی‌بری؟! دو دقیقه واسا، موالم! الان درمیام” بعد از ده دقیقه در باز شد. زمستان و تابستان برایش نداشت. مثل همیشه یک پیژامه‌ی یزدی نازک که پاچه‌هایش را چپانده بود توی جوراب و یک عرق‌گیر آبی کمرنگ به تن داشت. پشم‌های سفید و فرخورده‌ی سینه‌اش از زیر یقه‌ی گرد عرق‌گیر چمبره زده بود بیرون. درست وسط سینه‌اش همان تاج خالکوبی شده‌ی آبی خودنمایی می‌کرد. چشمانش با دیدن من از خوشحالی گرد شد. با دست‌پاچگی پشت و روی دستانش را با شلوار خشک کرد و پرید بغلم. جعبه‌ی زولبیا بامیه در حال له شدن بود.
“ای قربونت برم، سیاسوخته‌ی عمو. قدم رو چشمم گذاشتی. فکر کردم شریفه‌ست چیزی جاگذاشته. آخه رفته قرچک خونه‌ی داداشش شبم نمیاد، امشب رو باید با عموت بد بگذرونی. شاممون رو هم حاضر کرده”. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفتم: “اومدم یه سر ببینمت و برم. موندنم باشه یه وقتی که زن‌عمو شریفه هم باشه.” برگشت گفت: غلط می‌کنی پدرسوخته‌ی سیاسوخته؛ بشین روی تخت پاهاتم دراز کن الان میام…
دوتا بالش گذاشتم زیر دستم و روی تخت فرش‌شده‌ی حیاط خودم را لَش کردم. حیاط مثل همه‌ی روزهای کودکی که توش بازی می‌کردیم، هنوز باصفا بود. درخت توت سفید، دانه‌دانه توت‌های شیرین و رسیده‌اش را کف حیاط می‌ریخت. عمو تقی به معنای واقعی مرد بود. باحال، بامرام و خیلی هم جوک. حدود بیست و پنج سالی می‌شد که بازنشسته شده بود.عاشق بچه بود. اما شریفه را با وجود اینکه اجاقش کور بود، کنار خودش نگه داشته بود و قید پدر شدن را زده بود و توی همه‌ی این سال‌ها دلش به بچه‌های خواهر و برادرش خوش بود.
کاسه‌ی هندوانه‌ی قاچ‌شده را گذاشت وسط؛ “رنگ و رو نداره اما مزه‌ش خوبه، شیرینه… مثِ خودم زشتِ خوشمزس… اینم شلوار راحتی، درآر اونو راحت باش… مشغول شو. منم اینجا مشغول می‌شم.” بعد بساطش را پهن کرد. پیکنیک، سیخ، سنجاق، قُل‌قُلی و شلنگ نیم متری‌اش.
“تفریحی می‌کشم، تفریحی می‌کشم!” چهل سالی بود که به مرض تریاک‌کشی مبتلا بود. می‌گفت: دلخوشیمه. توی همه‌ی این سال‌ها به حرف هیچ‌کسی هم گوش نمی‌کرد. سیخش را گذاشت سر آتیش و حسابی سرخش کرد. و بعد صدای فِس فِس از سیخ و سنجاق و صدای قل‌قل از درون شیشه‌ی خالی مربا سکوت بعدازظهر بهاری حیاط را قلقلک داد.
بعد از اینکه چای استکانی‌اش را با دوتا بامیه رفت بالا، گفت: “گوشیتو درآر ضبط کن. ببین من بهتر می‌خونم یا عباس قادری؟!” خوندن‌های کوچه‌بازاری‌اش را بارها شنیده بودم. صدای گرمی داشت. اما اینکه بخواهد برایش رکورد کنم، برای اولین بار بود! گفتم: “چی از این بهتر، اینم می‌شه یه یادگاری از عمو‌تقی واسه ما.” جرعه‌ای چای تلخ رفت بالا و صدایش را صاف کرد…
“… دیشب اومدم خونتون نبودی
راستشو بگو کجا رفته بودی
یادته قول دادی قالم نذاری…”

بعدش رفت توی گذشته، یعنی توی خاطراتش. اولش جا خوردم. خاطرات شیرین دختر حاج نایب خدابیامرز. اولین بار بود که می‌شنیدم. طوری از شیرینی شیرین و از قول و قرارهاشون حرف می‌زد که انگار همین الانه. به گفته‌ی خودش پنجاه سال از خاطرات عاشقانه‌اش می‌گذشت، ولی انگار شیرین درست مقابل‌اش نشسته؛ جای من…
“خیلی همو می‌خواستیم. سه ماهی هم شیرینی خورده‌ی هم بودیم. اینا رو شریفه نمی‌دونه! بعدش حاج نایب پاشو کرد تو یه کفش و گفت من دختر به تو نمی‌دم. هعععی… البته بگما شریفه هم اِی بدک نیست ولی عین ننه‌اش وراج و تو مخیه. مثِ الاغ بلانسبت یه‌دنده‌ست. به‌زور خدابیامرز خانم‌جون نشستیم پای سفره‌ی عقد. بعدشم که جوونیمون به باد رفت…” صحبت‌های عموتقی در حال تمام شدن بود که کلید در حیاط توی قفل چرخید و زن‌عمو شریفه با غرغر وارد شد. ” امان از حواسِ پرت. پارچه‌ی قواره‌ای عروسشون رو یادم رفت ببرم…” به گوشیم نگاه کردم. دیدم ای دل غافل… دکمه‌ی استوپ رکورد را نزده‌ام. فوری گوشی را جمع‌وجور کردم و چپاندم تو جیبم. بعد از سلام و احوال‌پرسی با زن‌عمو شریفه پاشدم که برم، یکهو عمو درآمد که: “عموجون اون ترانه‌ای رو که الان خوندم رو واسه شریفه پِلی کن بشنُفه! شریفه به مرگ خودت، فقط به عشق خودت خوندم” از من طفره و از عمو اصرار که پِلی کنم. ترانه‌ی عموتقی که تمام شد، صحبت‌ها رفت تو خاطرات شیرین. زن‌عمو که تا حالا اصلاً گوش نمی‌داد عمو چی گفت و چی خوند، گوش‌هاش تیز شد به اسرار مَگوی شنیدنی عمو. عموتقی با سر و صدا و دلقک‌بازی تلاش می‌کرد صدای ضبط شده‌اش را که پر از شور وحال وصف شیرین بود خفه کند. اما با چشم‌غره‌ی شریفه نشست سرجاش. آمدم که گوشی وامانده‌ام را قطع کنم که زن عمو با دست‌های چاق و پت و پهن‌اش گوشی را ازم قاپید.
خُبِ عمیقی از ته حلقش بیرون داد. بعد تا ته خاطرات شیرین و تقی را شنید.
مهمانی زن‌عمو شریفه کنسل شد. عموتقی هرچی زده بود پرید. من هم که صله‌ی رحم بخورد توی سرم، فلنگ را بستم و از در آمدم بیرون. من اصلاً اعتقاد دارم دعواهای زن و شوهری به کسی ارتباط نداره… والله…

سردبیر فایل سوتی ضبط کن

آخرین مقالات منتشر شده

زود باش تکون بده!!!

یکی از کارهای بیهوده‌ای که مردان سرزمینم، هرساله در این روزها انجام می‌دهند، تلاش برای تمارض، زیرآبی رفتن و فرار از زیر بار خانه‌تکانی است که در اکثر موارد هم

ادامه مقاله »

لذت تحمل ناپذیر صف مرغ!

مدتی است شب‎ها خواب و بیدارم. نمی‎دانم این منم که در زمان سفر می‎کنم یا خانه‎ام محل تردد جن و پری شده . در این زندگی شبانه‎ی جدید، گاهی اتفاق‎هایی

ادامه مقاله »

کرسی شعر!

عیب آن جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو! از همان وقت که آمد کرونا آن‎چنان هم نشده بد، کرونا صرفه‎جویی شده در هر چیزی خدماتش شده بی‏حد، کرونا سوی بازار

ادامه مقاله »

شفاف بشم، پرستو شدن بلدی؟!

این‌روزها تا چشم کار می‌کنه، شفاف‌ساز و شفافیت‌خواه ریخته همه‌جا. یعنی اوضاع یه‌طوری شده که شما سرتو برگردونی و حواست به چشم غیرمسلحت نباشه، ممکنه درخشش این شفافیت‌ها بزنه توی

ادامه مقاله »

انتخابات!

با توجه به نزدیک شدن به ایام انتخابات، با چند تا توصیه و نکته در خدمتتون هستیم:   توصیه‌ی اول: اصلح را انتخاب کن وظیفه‌ی ما در ایام تبلیغات انتخاباتی

ادامه مقاله »

سرملاقه؛ فایل سوتی

بعد از مدت‌ها به اصرار مامان که می‌گفت: مادر برو بهش سر بزن، صله‌ی رحم ثواب داره، اون‌که هیچ اولادی نداره و چشمش به اینه که بچه‌های برادرش زنگ در

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist