به اصغر آقا گفتم: حالا چرا این‌قدر تند می‌ری؟ گفت: واسه این‌که پیاده‌تون کنم، از شرهمه‌تون راحت شم! اصلاً می‌خوای تو بیا بشین جای من. انگار مجبورن بدبختا.
نگاهی به چهره‌ی آقا شفیعی حسابدار شرکتمون انداختم؛ که ساکت کنار پنجره وَن نشسته بود و به غرغرهای اصغرآقا، که از وقتی سوارمون کرده بود و داشت به زمین و زمان فحش می‌داد گوش می‌کرد.وقتی متوجه نگاهم شد، با حالت شرمندگی سرش را برگرداند سمت پنجره. کمِ‌کم هفتاد و خورده‌ای از عمرش می‌گذشت؛ به سختی می‌شد غمش را از پشت عینک کلفت و ته استکانی که به چشم داشت دید. اما این‌بار من آن غم را به همراه خجالتی که آمیخته به جبر بود دیدم. واسه این‌که بتواند از پس مخارج درمان همسرش بربیاید مجبور بود بعد از بازنشستگی توی یک شرکت کار پاره وقت گیر بیاورد. مهندس امینی که به غرغرها و بددهنی‎های اصغر آقا عادت داشت همین‌طور که سرش توی گوشیش بود می‌خندید.
باران بهاری فروردین ماه از شب قبل یک‌سره در حال بارش بود. با هر چرخی که اصغر آقا توی چاله چوله‌های آب گرفته می‌انداخت، مشتی بر روی فرمان می‌کوبید. بعد زیر لب یک فحش خاردار حواله می‌کرد. حالا به کی؟ خودش می‌دانست و خدای خودش. در حالی که همین‌طور داشت بد و بی‌راه زمزمه می‌کرد، سیگارش را گذاشت گوشه لبش و آتش زد. دود غلیظ سیگار آرام آرام چرخید و به انتهای وَن رسید. درست زیر دماغ آقای ایمان‌وردی مامورخرید شرکت.عادت همیشه‌گی‌اش بود که به محض سوار شدن می‌چپید توی صندلی انتهای وَن. پاهایش را به حالت چمباتمه بالا می‌آورد؛ یقه‌های کت را بالا می‌داد و نیم ساعت راه رسیدن به شرکت را برای خودش می‌خوابید. مخصوصاً حالا که هوای شهر بارانی و کمی هم سرد بود و حسابی داشت لذت می‌برد. اما حالا بوی سیگار اصغر آقا خوابش را پرانده بود. با لهجه شیرین آذری گفت: “مرتیچه راوانی باز سیقارِشِ روشن کرد؛ آلله هامی دَلی‌لَره شفا ورسین.” مهندس امینی غش‌غش خندید. من که کناردستِ اصغرآقا نشسته بودم آرام سرم را آوردم زیر گوشش و گفتم: اصغر آقا جون، نوکرتم. گفت: هاااا. گفتم: می‌دونی که خانم ساکتی آسم داره، مشکل تفسی و اینا..شیشه ها هم که بخاطر بارندگی بالاست. اون سیگار رو.. هنوز جمله من تمام نشده بود که اصغر آقا با فریاد درآمد که: خُب به دَرک. بکشه پایین. مهندس امینی که شیک و مجلسی به صندلیش تکیه داده بود هاهار خندید- جوش نیار، شیشه رو می‌گه. دستش را محکم گذاشت روی شانه‌ام و دوباره گفت: بی‌خود تلاش نکن برادر، این اصغر آقای ما از اوناست که شیاف دیکلوفناک رو جای آدولت‌کولد می‌ندازه بالا..نَوَفهمهههه، به قول معروف “نرود میخ آهنین در سنگ” بعدش این جمله را به ضرب المثلش اضافه کرد که: ما فقط زبان مشترک داریم، اما فهم مشترک یا بهتر بگم درد مشترک یه چیز دیگه‌اس که حتی الفباش رو هم نمی‌دونیم. حالا بکش پایین..[خنده] شیشه رو می‌گم بابا.. نمی‌بینی دود خفه‌مون کرد.
دوسه دقیقه ای پشت چراغ قرمز ایستادیم. رنگ قرمز قانون داشت می‌گفت صبر کنین، اون‌وریها هم حق رفتن دارن. اما صبر!؟ مگه اصغر آقا حالیشه؟ توی این انتظار قرمزی که پر شده بود از دود سیگار و ناسزاهای تکراری داشتم به حرف مهندس امینی فکر می‌کردم. فهم مشترک، درد مشترک و تصویر میخی که به شکل مضحکی کمرش برای فرو رفتن به تن سخت سنگ خمیده شده بود.
شکرخدا به سلامت جلوی شرکت رسیدیم. همکارها یکی یکی از توی وَن پیاده شدند و من نفر آخر بودم. حس کردم اصغر آقا که حالا با بند آمدن باران کمی عصبانیتش فروکش کرده بود، این پا آن پا می‌کند از دری سخنی بگوید که مثلاً از دلمان دربیاورد. که برگشت رو به من و گفت: “ایزی لایف چِقد گرون شده!..” درحالی که داشتم درب کشویی وَن را می‌بستم گفتم: “اون داروخانه‌ای رو که ازش ایزی لایف می‌خری، طبقه بالاش یه کلینیک اعصاب و روان داره، بدنیست جلوی نشتِ اون بالا رو هم بگیری.”

ارادتمند، سردبیر

آخرین مقالات منتشر شده

کرسی شعر؛ بی اعصاب

از تورم دائماً هستم عقب چیست آخر شیبِ تندش را سبب؟ پشت‎ها زیر فشارش خم شده از گرانی جان ما آمد به لب تا نمایم جور، رهن خانه را من

ادامه مقاله »

لولی وش حزب گاگول

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت. هر نفسی که از بالا می‌رود ممد حیات است و چون از پایین بر می‌آید مفرح

ادامه مقاله »

شفاف بشم، پرستو شدن بلدی؟!

این‌روزها تا چشم کار می‌کنه، شفاف‌ساز و شفافیت‌خواه ریخته همه‌جا. یعنی اوضاع یه‌طوری شده که شما سرتو برگردونی و حواست به چشم غیرمسلحت نباشه، ممکنه درخشش این شفافیت‌ها بزنه توی

ادامه مقاله »

لذت تحمل ناپذیر صف مرغ!

مدتی است شب‎ها خواب و بیدارم. نمی‎دانم این منم که در زمان سفر می‎کنم یا خانه‎ام محل تردد جن و پری شده . در این زندگی شبانه‎ی جدید، گاهی اتفاق‎هایی

ادامه مقاله »

سرملاقه، حزب گاگول

استوپ بابا.. استوپ. اینجوری که نمی‌شه! ما همینطور شماره به شماره داریم منتشر می‌شیم، کارتون و محتوای طنز تولید می‌کنیم توی این مجله، بدون اینکه حزب یا تشکیلاتی واسه خودمون

ادامه مقاله »

سرملاقه؛ فایل سوتی

بعد از مدت‌ها به اصرار مامان که می‌گفت: مادر برو بهش سر بزن، صله‌ی رحم ثواب داره، اون‌که هیچ اولادی نداره و چشمش به اینه که بچه‌های برادرش زنگ در

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist