منشأ اخلاق؛ چگونه یاد گرفتیم که سرنوشت خود را به دست یکدیگر بسپاریم؟

خلاصه:
بذرِ اخلاقِ انسانی حدودِ 400هزار سالِ پیش کاشته شد؛ هنگامی که افراد، همیاری در شکار و کارهایِ جمعی را آغاز کردند. همکاری‌هایِ مشارکت‌جویانه، احترام و انصاف نسبت به سایرِ اعضای گروه را در آنها پرورش داد. پس از آن، افزایشِ جمعیّت، احساسِ هویتِ جمعیِ گروه را استوار ساخت و آن هم به‌نوبۀ‌خود، زمینه‌سازِ شکل‌گیریِ آدابِ فرهنگی و هنجارهایِ اجتماعی شد.


درباره نویسنده: «مایکل توماسلو» استاد روان‌شناسی و علوم عصبی در دانشگاه «دوک» و مدیر بازنشسته موسسۀ انسان‌شناسی تکامل «ماکس پلانک» در «لایپزیگ» آلمان است.


 

اگر نظریۀ تکامل از بقایِ سازگارترین سخن می‌گوید، چطور انسان‌ها موجوداتی اخلاقی شده‌اند؟ اگر برطبقِ تکامل، هر فرد برای بیشینه‌کردنِ سازگاریِ خود برای بقا می‌کوشد، چطور انسان‌ها به این نتیجه رسیدند که باید به دیگران کمک کنند و نسبت ‌به آنها نیک‌خواه باشند؟
به‌طورِ سنّتی، دو پاسخ به این پرسش‌ها داده می‌شود؛ نخست اینکه کمکِ افراد به خویشاوندانِ خود،‌ که با آنها هم‌خون هستند، قابل‌فهم است؛ فرایندی که به‌عنوان سازشِ فراگیر شناخته می‌شود. دیگر اینکه یک بِده‌بستانِ متقابل می‌تواند شکل بگیرد که در آن من، پشتِ تو را می‌خارانم و تو پشتِ مرا و در بلندمدت هردو از این کار سود می‌بریم.
امّا اخلاق‌ منحصر به نیکی به خویشاوندان نمی‌شود؛ آن‌طور که زنبورها و مورچه‌ها در قالبِ سازشِ فراگیر با هم همکاری می‌کنند. بده‌بستانِ متقابل هم کُنشِ مخاطره‌آمیزی است، زیرا هر زمان یکی از طرفین می‌تواند سودش را بردارد و برود و طرفِ دیگر را قال‌بگذارد. افزون ‌بر این، هیچ‌یک از این پاسخ‌هایِ سنّتی، به آن‌ چیزی که گوهرِ اخلاقِ انسانی نامیده می‌شود اشاره ندارد؛ یعنی به احساسِ مسئولیتی که انسان‌ها نسبت به یکدیگر دارند.
اخیراً رویکردِ تازه‌ای به مسئلۀ اخلاق پیدا شده است. بینشِ کلیدیِ این رویکرد این است: افرادی که در یک گروهِ اجتماعی زندگی می‌کنند، که در آن هر فرد برای بقا و خیرِ خودش به دیگران وابسته است، در رفتارِ خود از منطقِ خاصّی پیروی می‌کنند. مطابقِ این منطق ـ که می‌توان آن را «وابستگیِ متقابل» نامید ـ اگر من به تو وابسته باشم، آنگاه به ‌سودِ من است که برای اطمینان از رضایتِ تو تلاش کنم. از منظرِ وسیع‌تر، اگر همۀ ما به یکدیگر وابسته باشیم، آنگاه باید مراقبِ همدیگر باشیم.
این موقعیت چطور پیش‌آمده‌است؟ پاسخ به این پرسش ناچار باید راجع به شرایطِ خاصی باشد که انسان‌ها را به‌سویِ همکاریِ بیشتر در زندگی سوق‌داده‌است، به‌خصوص هنگامی که ایشان به غذا و مایحتاجِ اولیه نیاز پیدا کرده‌اند

  • نقشِ همیاری

نزدیک‌ترین بستگانِ ما، شامپانزه‌ها و بونوبوها، در گروه‌هایِ کوچک دنبالِ میوه و غذا راه می‌افتند، ولی وقتی چیزی پیدا می‌کنند، هرکدام تلاش می‌کند آن را برای خودش بردارد. اگر کار به مناقشه بینجامد، قدرتْ برنده را تعیین می‎کند: بهترین جنگجو پیروز می‌شود. در شبیه‌ترین کُنش به خوراک‌جوییِ‌جمعیِ همیارانه، چند شامپانزه نر یک میمون را به‌دام‌می‌اندازند. البته این شیوۀ شکار، بیشتر به کارِ گرگ‌ها و شیرها شباهت دارد تا به خوراک‌جوییِ ‌جمعی توسّطِ انسان‌ها. هریک از شامپانزه‌ها با بستنِ یکی از راه‌هایِ گریزِ میمون، درواقع شانسِ خودش را در به‌چنگ‌آوردنِ شکار بیشینه می‌کند. شامپانزه‌ای که شکار را می‌گیرد، تلاش می‌کند همه را برای خودش نگه‌دارد، اگرچه معمولاً هم موفق نمی‌شود. سپس همۀ افرادِ حاضر در صحنه بر سرِ شکار می‌ریزند و تکّه‌هایی از آن را به‌چنگ‌می‌آورند. شکارچی باید اجازه دهد دیگران هم سهم خود را بردارند؛ یا اینکه با تک‌تکِ آنها درگیر شود که نتیجه‌اش احتمالاً ازکف‌دادنِ همه‌چیز در میانِ آن غوغاست. بنابراین نوعی تقسیمِ غذا در اینجا صورت‌می‌گیرد.
ولی انسان‌ها برای مدت‌هایِ مدید کارها را به‌شکلِ متفاوتی انجام داده‌اند. آدم‌سانان در حوالیِ دومیلیون سالِ پیش پیدا شدند، این گونه مغزِ بزرگ‌تری داشت و می‌توانست ابزارهایِ سنگی بسازد. کمی بعد، سردشدن و خشک‌شدنِ زمین به ازدیادِ جمعیتِ میمون‌هایِ زمینی انجامید که بر سرِ منابعِ غذایی با آدم‌سانان رقابت داشتند.
انسان‌هایِ نخستین باید راه‌هایِ تازه‌ای برای تأمینِ خوراکِ خود پیدا می‌کردند. یکی از این راه‌ها روی‌آوردن به پسمانده‌هایِ شکارِ دیگر جانوارن بود. اما بعد از آن، در حدود ۴۰۰هزار سالِ پیش، بنا به گزارشِ خانم «مِری سی. استاینِر»، انسان‌شناس از دانشگاه «آریزونا»، برخی از تیره‌هایِ انسان‌هایِ نخستین، و به‌احتمالِ زیاد آدم‌سانانِ هایدِلبِرگی، تهیۀ غذا از طریقِ همیاریِ فعال را آغاز کردند و بیشترِ غذایِ خود را از راهِ مشارکتِ افراد در شکار و گردآوریِ غذا به‌دست‌آوردند. درحقیقت، همیاری به یک وظیفه (کار اجباری) تبدیل شد که برای بقای افراد، حیاتی بود. افراد به‌منظورِ تهیۀ مایحتاجِ روزمرۀ خود، نسبت به یکدیگر وابستگیِ ضروری و بی‌واسطه پیدا کردند.
یک بخشِ حیاتی از فرایندِ خوراک‌جوییِ ‌جمعی عبارت بود از انتخابِ اعضای گروه؛ افرادی که به‌لحاظِ شناختی، یا نظایر آن، مناسبِ همیاری نبودند ـ آنهایی که تواناییِ مشارکت در رسیدن به هدفِ واحد را نداشتند، یا نمی‌توانستند همکاریِ کارآمدی با دیگر اعضا داشته باشند ـ برای عضویت در گروه انتخاب نمی‌شدند، و درنتیجه گرسنه می‌ماندند. به‌همین‌ترتیب، افرادی که در عمل، به‌لحاظِ اجتماعی یا اخلاقی اهلِ همکاری با سایرین نبودند ـ مثلاً آنها که می‌خواستند همه‌چیز را برای خودشان بردارند ـ کنارگذاشته‌می‌شدند و بدین‌ترتیب مجازات می‌شدند. نتیجه این می‌شد که انتخابِ اجتماعیِ فعالانه و سختگیرانه‌ای شکل گرفت که افرادِ شایسته و باانگیزه‌ای را که به‌خوبی با سایرین همکاری می‌کردند، برمی‌گُزید.

تصویر جوانی از قبیلۀ شکارچی
گردآورنده «هادزا» در تانزانیا که هنوز خوراک‌جویی جمعی بین آنها رواج دارد

نکتۀ کلیدی در تکاملِ اخلاق این است که افرادِ انسانیِ نخستین که به‌لحاظِ اجتماعی برای همیاری در پیداکردنِ خوراک، توسطِ سایر هم‌گروهی‌ها برگزیده می‌شدند، راه‌ورسمِ تازه‌ای در ارتباط با سایرین درپیش‌گرفتند. از همه ‌مهم‌تر اینکه ایشان انگیزۀ زیادی برای همکاری پیدا کردند؛ هم به‌منظورِ تعامل با دیگران برای دست‌یافتن به هدف‌های مشترک، و هم برای همدلی با شرکایِ فعلی و آتیِ خود و کمک به آنها. هنگامی که فرد برای موفقیت در یافتنِ خوراک، به شرکایِ خود وابسته می‌شد، یک مفهومِ ارزندۀ تکاملی هم شکل می‌گرفت که ایشان را ترغیب می‌کرد که هروقت لازم است به شرکایِ خود کمک کند، تا این اطمینان حاصل شود که برای مشارکت‌های آتی در وضعِ خوبی هستند. افزون بر آن، بقای هرکس به این بستگی داشت که دیگران او را شریکی شایسته و باانگیزه بدانند. از اینجا بود که افراد، نسبت به داوری دیگران دربارۀ خود حساس شدند. تجربیاتِ حاصل از آزمایش‌های ما حکایت از آن دارد که حتی برای کودکان کم‌سال مهم است که دیگران چگونه دربارۀ آنها داوری می‌کنند، درحالی‌که شامپانزه‌ها ظاهراً به این مسئله اهمیتی نمی‌دهند.
در غیابِ شواهدِ تاریخی و در بسیاری موارد حتی فقدان بازمانده‌هایِ فسیلی و مصنوعاتِ باستانی، آزمایشگاهِ ما در شهرِ «لایپزیگ» در آلمان، همچون بسیاری آزمایشگاه‌های دیگر، پژوهش پیرامونِ منشأ اندیشه و اخلاقِ انسان را با مقایسۀ رفتارِ خویشاوندانِ نخستینِ نزدیکِ ما [به‌لحاظِ زیستی] با رفتارِ کودکانی که هنوز هنجارهایِ فرهنگی در آنها متمکّن نشده، درپیش‌گرفته‌است.
از این پژوهش‌ها چنین برمی‌آید که انسان‌هایِ نخستین که در خوراک‌جویی‌هایِ همیارانه مشارکت داشتند، به‌شکلِ تازه‌ای از منطقِ همکاری رسیدند که ایشان را بر آن می‌داشت تا دیگران را چونان شرکایی شایسته و برابر بنگرند؛ یعنی نه‌تنها با حسّ همدلی، بلکه همچنین با حسّ نیک‌خواهی و انصاف (حسی برآمده از درکِ برابری بینِ خود و دیگران). شُرکا فهمیدند که می‌توانند اصولاً در جریانِ همیاری، هر نقشی را به‌عهده‌بگیرند، و هرکدام باید برای دست‌یابی به پیروزیِ مشترک، با دیگری همکاری کند. افزون بر این، با استمرارِ همیاریِ متقابل در جریانِ خوراک‌جویی‌هایِ جمعی، ایشان به این درک ـ یا «زمینۀ مشترکِ» ذهنی ـ رسیدند که شیوۀ مطلوب برای رسیدن به پیروزیِ مشترک این است که هریک از مشارکت‌کنندگان در کُنشِ جمعی نقشی را برعهده‌بگیرد. این الگوهایِ نقش‌محور، وظیفۀ هرکدام از مشارکت‌کنندگان را مشخص می‌ساخت؛ برای مثال، در شکارِ بُزِ کوهی، دنبال‌کننده باید وظیفۀ «الف» را انجام می‌داد، و نیزه‌زن وظیفۀ «ب» را. این الگوهایِ مطلوب، الگوهایی بر اساسِ نقش‌های برابر بودند و معین می‌ساختند که هر مشارکت‌کننده‌ چه وظیفه‌ای را باید برعهده‌بگیرد تا پیروزی مشترک در نتیجۀ انجامِ «صحیحِ» آن حاصل‌آید. نقش‌های اعضا ـ که برای طرفین مشخص بود و طبق الگوی اجراییِ منصفانه تعیین می‌شد ـ میان آنها قابل تعویض بود. بدین‌ترتیب، هرکدام از شرکت‌کنندگان در شکار به‌اندازۀ مساوی از آن سهم می‌بُرد؛ و در سویِ دیگر، متقلّب‌ها و راحت‌طلب‌ها، به‌علتِ عدمِ همکاری، بهره‌ای از آن نمی‌بردند.
انسان‌هایِ نخستین در هنگامِ گزینشِ شریک برای یک کارِ مشترک، مایل بودند فردی را انتخاب کنند که از عهدۀ نقشِ محوّله برآید و حاصلِ کار را منصفانه تقسیم کند. افرادی که می‌خواستند با هم مشارکت کنند و از این مهارتِ تازه‌آموختۀ تشریکِ‌مساعی برای رسیدن به یک تعهدِ مشترک بهره‌ ببرند، برای کاستن از ریسکِ ذاتیِ انتخابِ شریک، پیمان‌می‌بستند که از وظیفۀ محوّله سر باز نزنند و درعوض سهمِ منصفانه‌ای از نتیجۀ کار را بردارند. به‌عنوانِ بخشی از این تعهد، شرکایِ آتی همچنین به‌طور ضمنی متعهد می‌شدند که اگر هریک از آنها پیمان‌شکنی کند، مستوجب محرومیّت از نتیجۀ همکاری خواهد بود. (اخلاق در چارچوبِ مفهومِ فلسفیِ قصدمندی در کادرِ صفحۀ بعد ترسیم شده است.)
هرآن‌کسی که از مسیرِ موردِ انتظار منحرف می‌شد، و درعینِ‌حال می‌خواست که جایگاهِ خوبی در مقامِ همکاری برای خود حفظ کند، داوطلبانه به سرزنشِ‌ خویش می‌پرداخت؛ عملی که به‌لحاظ روان‌شناختی به‌مثابۀ احساسِ گناه، درونی می‌شد. بدین‌ترتیب اخلاق‌گراییِ «ما از من بزرگ‌تر است» متولد شد. در خلالِ همیاری، «ما»ی مشترک، فراتر از سطحِ فردِ خودخواه عمل می‌کرد تا اَعمالِ شرکای همیارِ «من» و «تو» را تنظیم کند.
نتیجۀ سازش‌پذیری‌هایِ انسان‌هایِ نخستین به‌منظورِ تعهدمندساختنِ خوراک‌جوییِ‌ جمعیِ همیارانه، سپس تبدیل به چیزی شد که از آن با عنوانِ «اصلِ اخلاقیِ دوم‌شخص» یادمی‌شود. این اصل را می‌توان این‌گونه تعریف کرد: گرایش به ارتباط با دیگران همراه با حس احترام و انصاف که مبتنی است بر تلقّیِ صادقانه از شایستگیِ یکسانِ خود و دیگری در یک فعالیتِ همیارانه مشترک. احساسِ تعهد، یعنی انگیزۀ اجتماعی در جهتِ تقویتِ همیاری با شریک و احترام به او، به‌نوبۀ‌خود حس انصاف را تقویت کرد. معنایِ این سخن آن است که اگرچه نُخُستی‌ها برای تعقیبِ هدف‌هایِ فردیِ خود، به ‌شیوه‌ای که آن را درست می‌پنداشتند، تحتِ فشار بودند، امّا وابستگیِ متقابلی که رشتۀ زندگیِ اجتماعی را در دست داشت، افراد را وادار می‌ساخت طوری با دیگران رفتار کنند که انتظار دارند همان‌طور با خودشان رفتار شود. این اصلِ اخلاقیِ دوم‌شخص، واجدِ همۀ وصف‌هایی که اصولِ اخلاقیِ مدرن بدان متصف است نیست، اما درعینِ‌حال، جوانۀ عناصرِ خیلی مهم اخلاقیاتِ مدرن را می‌توان در آن دید: احترامِ متقابل و انصاف.

  • تولّدِ هنجارهایِ فرهنگی
آموزش و دنباله‌روی سنگ‌بنای تکاملِ فرهنگیِ انباشتی را بنیان نهادند.

دومین گامِ حیاتی در تکاملِ اخلاقِ انسانی زمانی برداشته شد که خوراک‌جوییِ ‌جمعیِ انسان‌های نخستین که در اندازه‌های کوچک صورت می‌گرفت، سرانجام درنتیجۀ دو دگرگونیِ جمعیّتی، که به پیدایشِ انسان‌هایِ مدرن در بیش از ۲۰۰‌هزار سالِ پیش انجامید، دستخوشِ بی‌ثباتی شد. این دورۀ جدید در اثر رقابت میانِ گروه‌های انسانی پدیدآمد. تنازع به‌معنایِ آن بود که جمعیت‌هایِ همیاران ناچار بودند در گروه‌هایی با پیوندهای اجتماعیِ درهم‌تنیده‌تر مجتمع شوند تا بتوانند از خود در برابر هجوم متجاوزانِ خارجی محافظت کنند. هریک از این گروه‌ها در درونِ خود تقسیم ‌کارهایی انجام می‌داد که سرانجام به هویّتی جمعی منتهی می‌شد.
درهمین‌حال جمعیت، در حالِ رشد بود. همان‌طور که جمعیتِ تیره‌ها زیاد می‌شد، واحدهایِ بزرگ‌تر به زیرمجموعه‌هایِ کوچک‌تری تقسیم می‌شدند که کماکان احساسِ بستگی به مجموعۀ بالادستیِ خود را حفظ می‌کرد؛ آن چیزی که می‌توان آن را «فرهنگِ» متمایز نام نهاد. شناساییِ اعضای گروهِ فرهنگیِ خودی، که لزوماً از بستگانِ نَسَبیِ فرد نبودند، و متمایزساختنِ آن از اعضای دیگر تیره‌ها، جنبۀ حیاتی پیدا کرد. این قِسم بازشناسی اهمیّت داشت؛ چراکه فقط با هم‌گروه‌های فرهنگی می‌شد ارزش‌ها و مهارت‌ها را به‌اشتراک‌گذاشت و روی آنها حساب کرد؛ مخصوصاً هنگامی که پایِ دفاع از گروه در میان بود. درنتیجۀ این وابستگیِ افراد به گروه، حس هویتِ جمعی و وفاداری شکل گرفت. دراین‌حال، ناتوانی در افشای این هویتِ گروهی و عدمِ وفاداری می‌توانست به بی‌پناهی و مرگ در هنگامِ جنگ با رقبا بینجامد.
انسانِ معاصر راه‌هایِ گوناگونی برای ابراز هویتِ گروهی دارد، اما راه‌هایِ اصلی عمدتاً کنش‌هایِ رفتاری هستند و بر مبنایِ شماری از مفروضات بنا شده‌اند: مردمانی که مثلِ من حرف می‌زنند، مثلِ من غذا درست می‌کنند، و یا با من مشترکاتِ فرهنگی دارند، به‌احتمالِ خیلی زیاد متعلّق به گروهِ فرهنگی من‌ هستند. و از چنین فرضیّاتی بود که گرایشِ انسانِ مدرن به پیروی از رسومِ فرهنگیِ گروه شکل گرفت. آموزشِ فرزندان مطابقِ شیوه‌های سنّتی که توسط گروه معین می‌شد، تبدیل به امری شد که ضامنِ بقا بود.
بدین‌ترتیب، آموزش و دنباله‌روی سنگِ‌بنایِ تکاملِ فرهنگیِ انباشتی را بنیان نهادند. در این فرهنگ، یک سنّت یا یک مصنوع که برای مدت زیادی دوام می‌آورد و این فرصت را پیدا می‌کرد که بهبود پیدا کند، پس از چندی به‌عنوانِ یک نوآوری، به بخشی از سنت‌ها، هنجارها یا نهادهایِ آن فرهنگ تبدیل می‌شد و به نسلِ بعد انتقال پیدا می‌کرد. افراد در یک‌چنین ساختارهایِ اجتماعیِ همیارانه‌ای متولد می‌شدند و جز پیروی از آنها چاره‌ای نداشتند. ویژگیِ روان‌شناختیِ کلیدیِ افرادی که برای زندگیِ اجتماعی سازگاری یافته بودند، گروه-اندیشی بود که به‌موجبِ آن، مردم دیدگاهِ شناختیِ گروه را در تمامیّتِ آن اتخاذ می‌کردند تا از آن دنباله‌روی کنند و به سعادت برسند (این نتیجه از مطالعاتی حاصل شده است که بر رویِ رفتارِ کودکانِ سه‌ساله به‌دست‌آمده و در اواخرِ سال 2000 میلادی منتشر شده است).
افرادی که به یک گروهِ فرهنگی تعلق داشتند، می‌بایست از آداب‌ورسومِ رایج و هنجارهای اجتماعیِ گروه پیروی می‌کردند تا بدین‌وسیله از تعلق به گروه، کسبِ هویت کنند و پایبندیِ خود به رسومِ آن را ترویج نمایند. بعضی از هنجارهایِ اجتماعی، کارکردی بیش از همسان‌سازی و هویتِ گروهی داشتند. این هنجارها (که میراثِ انسان‌هایِ نخستین بودند) با حس همدلی و انصاف ارتباط داشتند و به هنجارهایِ اخلاقی مبدل شدند. بنابراین درست همان‌طور که برخی هنجارها درست و غلط را در شیوۀ شکار یا روشِ ساختِ ابزارها مشخص می‌کردند، هنجارهای اخلاقی هم شیوۀ صحیحِ رفتار با سایرین را طبقه‌بندی می‌کردند. از آنجا که هدف‌هایِ جمعیِ گروه و زمینۀ مشترکِ فرهنگیِ گروه‌هایِ انسانی، یک چشم‌اندازِ «عینی» ایجاد می‌کرد، که در آن «من» به ‌سودِ «ما» (مردم) کنار می‌رفت، اصولِ اخلاقیِ انسانِ مدرن در قالبِ عینیِ درست و غلط شکل ‌گرفت.
البته هر فردی می‌توانست راهِ تقابل با هنجارهایِ اخلاقی را درپیش‌بگیرد؛ اما هنگامی که مشارکت در یک فعالیتِ جمعی مطرح بود، گزینه‌ها محدودتر می‌شد: یک فرد می‌توانست با نادیده‌انگاشتنِ سرزنش‌ها و عقوبت‌ها، از پیروی از آئین و ارزش‌هایِ فرهنگیِ گروه سر باز زنَد، ولی این کار احتمالاً به اخراجِ فرد از گروه منتهی می‌شد. انسان‌هایِ مدرن هنجارهایِ فرهنگی را به‌مثابۀ وسیله‌ای مشروع می‌نگریستند که با آن می‌توانستند روابطِ فی‌مابینِ خود، و تمنیّاتِ فردیِ خودشان را تنظیم کنند و حسِ هویتِ جمعی را بروز دهند. اگر کسی از هنجارهایِ اجتماعیِ گروه منحرف می‌شد، مهم بود که عدمِ‌ همکاریِ خود با دیگران را در چارچوبِ ارزش‌های مشترکِ گروه توجیه کند («من از وظایفم سرپیچی کردم، چون می‌بایست جانِ یک کودک را نجات می‌دادم»). بدین‌ترتیب، انسانِ مدرن نه‌تنها کنش‌هایِ اخلاقی را، بلکه توجیه‌گری‌هایِ اخلاقی را نیز درونی‌سازی کرد و یک هویتِ اخلاقیِ عقلانی در درونِ اجتماع ایجاد کرد.

  • مردمِ «ما»

در کتابم با عنوانِ «تاریخِ طبیعیِ اخلاقیاتِ انسانی» (منتشرشده در سال 2016)، از اینجا شروع می‌کنم که بخشِ عمدۀ شرحِ روان‌شناسیِ اخلاقیِ انسان، برآمده از فرایندهایِ تکاملِ ناشی از انتخابِ طبیعی است. اما نکتۀ مهم‌تر این است که انتخاب، نه توسط محیطِ مادی، بلکه توسط محیط اجتماعی صورت می‌گیرد. برخلافِ رویکردهایِ تکاملی که اساسِ بحثِ خود را بر معامله‌به‌مثل و اعتبارِ فرد در اجتماع بنا می‌کنند، من تأکید دارم که انسان‌هایِ نخستین این را فهمیده بودند که هنجارهایِ اخلاقی، آنها را هم در مقامِ داور قرار می‌دهد و هم در مقامِ کسی که دربارۀ او داوری می‌شود. نخستین مسئله برای فرد این نبود که «آنها» چطور دربارۀ من فکر می‌کنند، بلکه آن بود که «ما»، شاملِ «من»، چطور دربارۀ من فکر می‌کنیم. بنابراین، گوهرِ چنین رویکردی یک گرایشِ روان‌شناختی است که در بطنِ آن گزارۀ «ما از من بزرگ‌تر است» قرار دارد. چنین رویکردی نیرویِ مشروعیّتِ خاصّی را در هنگامِ تصمیم‌گیری‌هایِ شخصی به مفاهیمِ اخلاقی تزریق می‌کند.
مناقشات در دنیایِ معاصر از اینجا برمی‌خیزد که سازش‌یافتگی‌هایِ زیست‌شناختیِ انسان در زمینۀ همکاری و اخلاق، عمدتاً متوجهِ زندگیِ گروهیِ کوچک، یا گروه‌های فرهنگی‌ای دانسته می‌شود که در درون خود همگن هستند و گروه‌هایِ غیرِخودی را مشمولِ اجتماعِ اخلاقیِ خود نمی‌دانند. از زمانِ پیدایشِ کشاورزی در حدود ۱۰هزار سالِ پیش، اجتماعاتِ انسانی از افرادی از اقشارِ مختلفِ سیاسی، نژادی و دینی شکل گرفته است.
نتیجۀ این امر آن است که زیاد مشخص نیست که آن «ما» از چه‌کسانی تشکیل می‌شود و چه‌کسانی خارج از گروه قرار می‌گیرند. پیامدِ بالقوّۀ این تقسیم‌بندی، تنش‌های اجتماعی در درون جامعه و بروز جنگ در سطحِ ملّت‌هاست؛ مثالِ اعلایِ درگیریِ درون‌گروهی و برون‌گروهی. اما اگر می‌خواهیم شرِّ بزرگ‌ترین چالشِ پیش‌رویِ خود را، به‌عنوانِ یک گونه، از سرِ خود کوتاه کنیم ـ چالشی که همۀ جوامعِ انسانی را به‌ یک‌اندازه تهدید می‌کند ـ بهترین کاری که می‌توانیم انجام دهیم این است که این آمادگی را پیدا کنیم که به تمامیِ بشریت چونان یک «ما» بیندیشیم.

 


1- Inclusive fitness
2- Interdependence
3- Collaboration
4- Foraging
5- Genus Homo
6- Terrestrial monkeys گونه‌ای از میمون‌های دنیایِ قدیم؛ در برابرِ میمون‌هایِ درختی. این گونه همه‌چیزخوار است، هم از گیاهانی که رویِ زمین می‌رویند و هم از میوه‌ها و هم از گوشتِ جانوارنِ کوچک مانندِ حشرات و پستاندارانِ کوچک تغذیه می‌کند.
7- Mary C. Stiner
8- Homo heidelbergensis از زیرگونه‌هایِ انسانِ (خردمندِ) باستانی، تقریباً معاصرِ انسانِ مدرن، که بینِ 770 هزار تا 126 هزار سالِ پیش روی زمین می‌زیسته‌اند.
9- Intentionality
10- Conformity به‌معنایِ پذیرفتن و دنباله‌روی‌کردن از رسوم و سنّت‌هایِ موجود، و گردن‌نهادن به توصیه‌ها و تجویزهایِ آن. م.
11- cumulative cultural evolutionتکاملِ فرهنگی ناشی از انباشتِ تدریجی مؤلّفه‌هایِ فرهنگی در یک اجتماع و تبدیل‌شدنِ آن به میراثِ فرهنگیِ اجتماع. م.
12- A Natural History of Human Morality
13- Individual Intentionality
14- Joint Intentionality
15- Aurochsنامِ علمی: (Bos primigenius) نامِ یک گونه از زیرخانوادۀ گاویان است. این حیوان نیایِ گاوِ اهلی بود و در اروپا، آسیا و شمالِ آفریقا زندگی می‌کرد.
16- رفتارِ شامپانزه‌ها هنگامِ شکارِ میمون، که طیِ آن هرکدام از حیوانات، بی‌اعتنا به سایر مشارکت‌کنندگان در شکار، تلاش می‌کند تمام، یا بیشترین سهمِ ممکن را برایِ خودش بردارد. م.
17- Second-person morality: گرایش به ارتباط با دیگران همراه با حسِّ احترام و انصاف که مبتنی است بر تلقّیِ راستین از شایستگیِ یکسانِ خود و دیگری در یک فعالیتِ همیارانۀ مشترک.

آخرین مقالات منتشر شده

تا بی نهایت و فراتر از آن!

«اوواین گریفین»[1] از محدوده اعداد فراتر می‌رود و به مفاهیم می‌رسد. معرفی نویسنده: «اوواین گریفین» اخیراً در مقطعِ کارشناسی ارشد منطق و فلسفة ریاضیات از دانشگاه «بریستول» فارغ‌التحصیل شده است.

ادامه مقاله »

جادوی هنر در آموزش ریاضی

فیثاغورس در نقاشی مکتب آتن[1]  اثر مشهور رافائل[2]، نقاش و معمار ایتالیایی دوران رنسانس در ایتالیا، مشغول آموزش ریاضی است.   از دید گروهی از هنرمندان و برخی از مخاطبان

ادامه مقاله »

ماجراهای آلیس در سرزمین جبر

کتاب «آلیس در سرزمین عجایب»[1] اثر معروف «لوئیس کارول»[2] بدون «گربه چشایر»، «دادگاه»، «کودک دوشس» یا «مهمانی چای کلاهدوز دیوانه»، چه خواهد بود؟ اگر به داستان اصلی که نویسنده یک

ادامه مقاله »

هنر، علم و محل تلاقی دانش

«اریک دورفمن»[1]، مدیر موزۀ تاریخ طبیعی «کارنگی». او بر ابتکارها، عملیات و تحقیقات استراتژیک موزه نظارت دارد. دورفمن از مدافعان میراث طبیعی و فرهنگی است و کتاب‌هایی دربارة «تاریخ طبیعی»

ادامه مقاله »

پایان هنر یا ظهور هنر بی پایان؟

در توئیتی به «گرایمرز»[1] گفتند: «فاشیست سیلیکون‌ولی»[2]، چراکه وقتی این خوانندة مشهور پاپ در برنامة پادکستِ یک اخترفیزیک‌دان اعلام کرد که ما در «پایان هنر و مشخصاً پایان هنر انسانی»

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist