تحمل دو چیز را نداشتی؛ سیگار و مارمولک. در دنیای همه‌ی ما چیزهایی هست که تحمل‌شان را نداریم. یکی از تاریکی می‌ترسد، یکی از ارتفاع؛ یکی از جن و یکی از پیری و تنهایی. همه خیال می‌کنیم تحمل چیزهای ترسناک را نداریم ولی تاریخ نشان داده که آدمی تاب هر مصیبتی را دارد جز مصیبت‌های کوچک. فقط چیزهای کوچک می‌توانند ما را از پا در بیاورند. چیزهای کوچکی مثل سیگار و مارمولک.
« ـ يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت می‌شه؟»
اين را گفتي و آرام سمت دريا رفتي كه با موج‌های کف‌آلودش كم‌كم بالا مي‌آمد. شوخ و شنگ موهاي سیاه و کمندت را باز كردي و به باد سپردي و من هم روي شن‌های خیس و گرم دراز كشيدم و دست چپم را اينطوري گذاشتم زير سرم. دريا آرام بود و افق گرگ‌و‌میشش در دوردست تو را خيره كرده بود. باد، بوی ماهی مرده و لجن می‌داد و لابه‌لای هجوم مرطوبش، عطر تن و موهايت را هم ‌می‌آورد. چشم‌هایم را بستم و از آن لحظه‌ی کوتاه کیفم کوک شد. با اينحال هميشه از اينكه با تو بيايم كنار دريا و قدم بزنم، فرار می‌کردم. نه اینکه با تو بودن را دوست نداشتم، بلکه از عاقبت خوشبختی می‌ترسیدم؛ سال‌هاست که هر لحظه‌ی شادی‌بخشی برای من، شکنجه‌ی بی‌پایانی از ملال زندگی در پی دارد. برای همین با اين كارها میانه‌ای نداشتم. ترجیح می‌دادم روی راحتی فنردررفته‌ی خانه لم بدهم، زر زر بچه‌ی همسایه را تحمل کنم و سیگار بکشم و دعوای‌مان بشود تا اینکه کنار دریا دراز بکشم و همه‌چیز آرام باشد. به قول خودت در این فقرات گوشت‌تلخ و خودآزارم؛ دنبال چیزهای تحمل‌ناپذیرم؛ چیزهایی که وحشت خوشبختی را به دنبال نداشته باشند.
البته امروز فرق مي‌كرد؛ تولدت بود. هرچند خودت مي‌داني كه هيچ اعتقادي به اين مناسبت‌ها ندارم و برای من، روز تولد یا روز 12/12/2012 همان‌قدر ویژه‌اند که اولین شنبه‌ی آبان یا دومین دوشنبه‌ی اردیبهشت. به نظرم هر روزی که آدم را به حال خودش بگذارند، تولدش است و فقط کارهایی که با میل خود در آن روزها انجام می‌دهیم، زندگی است؛ مثل خاراندن جای زخم، تراشیدن شته‌ پنبه‌ای از ساقه‌ها، شاشیدن سرپا، غذا دادن به سگ و شکستن قلنج. تا امروز فكر مي‌كردم هيچ‌چيز شبيه هيچ‌چيز نيست و هرکه شکل و شباهت خودش را دارد اما حالا كاملاً گيجم و زبان به سقم چسبیده.
کمی در آب سرخ دریا پیش رفتی و دوباره درآمدی که: «يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت می‌شه؟»
نه باورم نمی‌شد. چون از این خیالات کم نداشتی. یک‌بار در توالت خانه‌ی خاله‌کوهی، تک‌شاخ دیده بودی، یک‌بار در آکواریوم آقا کمال، پری دریایی و تعطیلات گذشته، همین‌جا در همین ساعت، بشقاب پرنده. پس دیگر حتی گوش نمی‌دادم و لحظه‌ای که بوی عطرت بر بوی ماهی گندیده غلبه کرد فهمیدم کنارم نشسته‌ای و يك قلعه‌ی شني کج و معوج درست کرده‌ای. آخر هیچ‌چیزت به آدمیزاد نرفته بود. نگاهت کردم؛ طره‌ی موهایت روی صورت سفید و سوخته‌ات ریخته بود. چرا از هر چیزی دیوانه‌اش به تور من می‌افتد؟
سیگاری روشن کردم. دستت را جلوی صورت تکان دادی و گفتی:«کاش می‌تونستی بدون سیگار و زر زر از این دنیا لذت ببری.»
همان‌لحظه بود که انگار صدایت کرده باشند سراسیمه از جا پریدی و سمت دریا رفتی. ابری بزرگ در افق خورشید را پوشاند و امواج آرام انگار که یخ زده باشند از حرکت ایستادند. سرجایم نشستم. یک طرفم خیس و نمناک شده بود ولی رد تنم رو شن‌ها، در دم محو شد.
اول خيال كردم محكم مي‌خورد توي سرت. فرياد زدم و بلند شدم اما نشد. انگار فقط كارهايي شبيه بلند شدن و فرياد زدن انجام دادم. همه‌چیز مثل فیلم صامتی پیش چشمم نمایش داده می‌شد.
آمد پایين تا بالای سرت. هم تو را مي‌ديدم و هم صفحه‌ی پرنده را. اتاقكي کربنی و تخت بود به عرض دو متر و ارتفاع چند بند انگشت بدون چراغ و هیچ زلم زیمبویی. از بالای صفحه‌ی پرنده میله‌ای بیرون آمد و نوری به ساحل تاباند.
دوباره گفتی:«يه روز يه بشقاب پرنده ديدم ، باورت می‌شه؟»
نمی‌دانستم تو واقعيت داشتي یا زيباي عطرآگيني كه بوي مسحوركننده‌اش را باد از پيراهن تن‌نمايش می‌دزديد و در ساحل پخش می‌كرد و داشت با عشوه‌گري سحرآمیزی از صفحه‌ی پرنده پياده می‌شد. ریش به صورتم خشکیده بود. مثل شب‌هایی که وحشت‌زده از خواب می‌پریدم و با جسمی بیدار و ذهنی خواب می‌کوشیدم خودم را بیابم و از برزخ میان واقعیت و خیال رها شوم، نفسم را به زور بیرون دادم و گفتم: «می‌گم… اینا رو می‌بینی؟»
خانم فضایی جلوتر آمد. نه لزج بود و چهارچشم ، نه زشت و رنگ پريده و نه آنتن روي سرش داشت. صدايش بدون طنين بود مثل تو و لحظه‌ای که بوی عطرش بر بوی ماهی گندیده غلبه کرد فهمیدم کنارم نشسته‌.
« ـ کجا رفتي؟ من فقط رفتم يه كم موهامو باد بدم و آب بازي كنم. نكنه از اين كارم خوشت نيومد؟ مگه خودت نمی‌گفتي همه جا باهاتم حتي جهنم.»
شبیه‌تو، اين را گفت و زل زد به دماغم يا جايي در همان حدود. به هرچه چنگ می‌زدم کابوس تمام نمی‌شد. آن شب‌ها که بختک به جانم می‌افتاد، کورمال کورمال دستت را پیدا می‌کردم و کابوس تمام می‌شد اما این برزخ ول‌کنم نبود.
رو به تو که هنوز دست به کار باد و موها بودی داد زدم:«بهتره بريم، من دارم خل می‌شم، حالم یه طوریه. اثر درياست فكركنم. گوشت با منه؟ همه‌اش فکر می‌کنم يه بشقاب پرنده رو درياست .. اونجا. يه آدم فضايي هم از توش اومده بيرون و دنبال عشقش می‌گرده. ايناهاش؛ عین توئه. گوشت با منه؟ بيا بيرون تا بريم.»
اما تو آنچنان ميان دریای یخ‌زده ايستاده بودي و خیره به افق، كه انگار تو هم بخشی از آن کابوس شده بودی. پاچه هايت را هم مثل همیشه بالا نزده بودي. هميشه دلت می‌خواست دريا لباست را خيس كند، آفتاب خشك.
دختر فضایی نگاهش را بالا آورد و در اين ميان انگشتان سرد و تکیده‌اش را ميان موهاي باد زده‌ام سراند و گفت: «دلم برای بوی سیگارت تنگ شده بود. تو اتاق پرنده‌ام تنهام. اين چندوقت همينطوري می‌چرخيدم و ساحل رو نگاه می‌كردم بلكه برگردي. نمی‌خواستم بترسونمت.»
گربه‌اي شده بودم کیفور از نوازش صاحبش، که چشم‌ها را بسته و کیف می‌كند ولی در تاریکی خیال سگی به او حمله‌ور می‌شود. وحشت‌زده به خودم آمدم و کورمال دنبال دستت گشتم. باز هم صدايت كردم، چند بار و هر بار نااميدتر از دفعه‌ی قبل. فشگك دستان جادويي‌اش را بار دیگر جلو آورد و دست به کار ساختن يك قلعه‌ی شني شد.
بي‌آنكه بخواهم گفتم:«من که جایی نرفتم. همین‌جا بودم. تو رفتی اونجا… بعد اون اومد اونجا… بعدش اومد اینجا… بعدش…»
كار قلعه را تمام كرد؛ کج و معوج بود، لنگه‌ی قلعه‌ی تو. بعد ايستاد و دست به كار باز كردن موهای سیاه و کمندش شد. تو آنجا توي دريا و فشگك كنار من. انگار همزادان جهان به دیدار هم آمده بودند.
مثل بید می‌لرزیدم. کم مانده بود خودم را خراب کنم. به هر بدبختی بود بلند شدم. دخترک فضايي هم روبه‌رويم ايستاد؛ قد متوسط، موهاي صاف و سیاه، فاصله‌ی پف‌دار هلال ابروها و چشم‌هاي كشيده، فرورفتگي زیرگونه‌ها دركنار لبهاي قیطانی و صورتی که بر پوست سفید و آفتاب‌سوخته‌اش مثل خطی خونین بود. درست شبیه تو؛ مو به مو. در آن هزار توي توهم و واقعيت، چاره‌ای جز این نداشتم که باور کنم تویی. به چشمهايم خيره شد. کورمال کورمال دستش را پیدا کردم. شاید او از آن جهنم نجاتم می‌داد. شبیه تو، آرام دست دیگرش را بالا آورد و در سينه‌ام فرو كرد. پلك‌هايم از درد لذت‌بخشی بسته شد؛ مثل وقتی که جای زخم را می‌خارانی یا وقتی پای به خواب رفته‌ات را زمین می‌زنی که بیدار شود. درد در تمام بدنم پيچيد و به ناگاه با تسکین مست‌کننده‌ای رهایم کرد. صدايي جز جير جير تكثير سلول‌هايم نمی‌شنیدم. انگار تمام مراحل بسته شدن و رشد وتكامل نطفه‌ام و شكل‌گيري حيرت‌آور موجودي ديگر از گوشت و خون خودم‌، در همان لحظه و در رحمی ‌به وسعت رگ‌هاي شست پا تا شكستگي كهنه‌ی فرق سرم، طي شد. موسیقی غریبی رگ‌هايم را به ارتعاش در آورده بود و در سرم طنین می‌افکند.
خروش موج‌هايي كه پيدا بود دیگر ساکن و یخ‌زده نیستند، اولين صدايي بود كه بعد از سكوت آن سفر درونی شنيدم و همزادي كه از من زاده شده بود، اولين تصويري بود كه ديدم. کنار قلعه‌ی شني کج و معوج تو دراز كشيده بود و دستش را «اينطوري» زير سرش گذاشته بود. مردی بود سبزه و قد بلند با دماغ گوشتي و گونه‌هاي قلنبه و در يك كلام درست شبيه خودم، بدون سیگار. شاید همین برای خوشبخت کردنت کافی بود.
بی‌اختیار به فضایی گفتم:«مگه از سیگار و مارمولک بدت نمیومد؟ مگه واسه همینا از خونه نرفتی؟»
دختر فضایی اشاره كرد که دنبالش بروم. تو هنوز در درياي متلاطمی‌كه حالا موج‌هايش به زانوهایت می‌زدند‌، بي آنكه بفهمی‌چه بر سر مردي كه روزي عاشقش بوده‌اي آمده، دست به كار باد بودي و پيدا بود كه به شدت از جنگ با دريا و آب لذت می‌بري.
به آب زديم. فضایی پاچه‌هايش را بالا نزد. گفت، دوست دارد دريا لباسش را خيس كند، آفتاب خشك. به صفحه‌ی پرنده كه رسيديم، نه از افتادن نور موضعي خبري بود و نه از پرواز ژانگولري. خيلي راحت سوار شديم. چون ارتفاع در صفحه‌ی پرنده تا سطح دريا يك قدم بود. تو هنوز در آب بودی بودي و يك نفر كه ديگر هويتي مستقل يافته بود و نه تو، نه هيچكس ديگر باور نمی‌كرد كه شبیه من است و نه خود من، و برای خوشبختي تو خلق شده است، کنار قلعه‌ی شنی کج و معوج تو دراز كشيده بود و مشغول تماشايت بود. در بسته شد بي‌آنكه فرصت آن را داشته باشم تا يكبار ديگر در آغوشت بگيرم. بدبختي یعنی همین كه فكر كني همه چيز همان طور كه هست می‌ماند. سزای یک دم خوشبختی به سراغم آمده بود.
نور سبزآبي ناهمگوني كه فضاي سرد و چوبي داخل صفحه‌ی پرنده را روشن كرده بود رنگ پوست زن را به كبودي مخاطره آميزي تغيير داده بود، پس طبيعي بود كه وقتي دست‌هايش روي بدنم سر خورد و بالا آمد، ترسيدم. دكمه‌ی پيراهنم را باز كرد.
گفتم: «بذار برم. اونی كه مي‌خوامش اون پائين داره تو دريا موهاشو باد مي‌ده. هرچند از سیگار و مارمولک بدش بیاد.» جان از دست و پایم می‌رفت. لشکری از مورچگان در بدنم جابه‌جا می‌شدند.
« ـ اگه اون دختره مال توئه پس اون يارو كه كنار ساحل دراز كشيده و داره عشقتو ديد می‌زنه كيه ؟»
بغض كرده كنارش زدم و پشت پنجره رفتم. با انگشت بيرون را نشانش دادم و گفتم:«ولي اون منم!»
« ـ‌ پس تو كي هستي ؟»
خونم به جوش آمده بود ولی کاری از دستم ساخته نبود. اشك در چشمم حلقه زد. بدنم داغ شده بود و نفسم براي بازدم كم مي‌آمد. لشکر مورچگان هماهنگ به سمت جنوب می‌رفتند.
تته‌پته‌کنان گفتم: «ببين خانم محترم اولاً مگه آدم فضایی وجود داره؟ ثانیاً من از توهم می‌ترسم. بنابراين گور باباي اين كابوس. شما هم لطفاً بس كن. باور كن من اشتباهي شدم. ببین…! من كه منم .. اين درست .. اما خب… يعني قبلش… اوني كه اونجا دراز کشیده کنار قلعه‌ی شنی… چيزه … من بودم…»
ـ تو.
مورچه‌ها تمام تنم را گرفته بودند. موهاي مشكي‌ زن روي صورت و شانه‌هايش افتاده بود. ته دلم خالي شد. از بالاي شانه‌اش ديدم كه پنجره‌ی صفحه‌ی پرنده از تو و من و دريا و تپه‌ی شني دور مي‌شود. كم كم سبك مي‌شدم. لباس‌هايم در فضاي ماتم‌زده معلق شدند.
روي تخت خوابي دراز كشيدم و ناله كردم: «مي‌دوني بدترین چیز زندگی چیه؟ اينكه جلوي بلاهايي كه رديف و پشت هم سرت مياد كم بياري و فقط مثل يه افليج گنگ شاهد گذرشون باشي.»
– بدترین چیز زندگی همون بهترین چیز زندگیه. سخت نگیر.
– سخت نمي‌گيرم. بايد مثل من اشتباهي بشی تا بفهمی چه مصيبتيه…»
انگشت اشاره‌اش را روي لب‌هايش گذاشت. «هيچي نگو! حرف خودمونو بزن! اينجا فقط منم و تو.»
ـ اون پائين چي ؟
ـ اونجا هم فقط منم و تو. همه چيز شبيهشه.
دوباره بختک به جانم افتاده بود. عضلاتم را احساس نمی‌کردم. با دهان خشک گفتم:«نمی‌خواستم اینطوری بشه.»
ـ چيزهاي زيادي هست كه ما نمي‌خوايم ولي وجود دارن!

***

چرخيدم و براي اولين بار با دقت نگاهت كردم. انگار كه از کابوسی بیرون پریده باشم، ديدم آن زن، تويي! صدایت کردم، لبخند زدی.
گفتم:«چه کابوس افتضاحی دیدم. یه سیگار بکشم؟»
گفتی:«فقط چیزهای کوچیکه که زندگی آدم رو نابود می‌کنه؛ چیزهایی مثل سیگار و مارمولک.»
به عمرم اینقدر از بیدار شدن خوشحال نشده بودم.
گفتم:«امروز تولدته…پاشو بریم دریا… دیگه حوصله دارم.»
حرفم را بريدی و زل زدی به دماغم و گفتی: «دیگه خیلی دیر شده.»
نگاهي به اطراف كردم. تازه ملتفت شدم که هنوز هم در آن صفحه‌ی پرنده‌ایم. زندگي شايد مدام به دست آوردن و از دست دادن و افسوس خوردن است. افسوس از چیزهایی که دیگر هیچ‌وقت به دست نمی‌آیند. صفحه‌ی پرنده و پنجره‌ی بدون پرده‌اش خواب نبود. لباس‌هايم در فضاي عرق كرده و دمدار معلق بودند. بلند شدم و سيگاری گیراندم و پشت پنجره رفتم. با اينكه مدت زيادي مي‌گذشت اما هنوز آنقدر از زمین فاصله نگرفته بودیم كه شما را نبینم. تو آرام از دريا بيرون رفتي و كنار «شبيه من» نشستي. «شبيه من» هم خودش را جمع و جور كرد و با هم یک قلعه‌ی شنی کج و معوج درست کردید و خنديديد. بعد بلند شدید و دویدید سمت آب.
پکی به سیگار زدم و گفتم: «ممکنه به همین راحتی همه‌چی دود بشه و بره هوا.»

***

تحمل دو چیز را نداشتی؛ سیگار و مارمولک. در دنیای همه‌ی ما چیزهایی هست که تحمل‌شان را نداریم. یکی از تاریکی می‌ترسد، یکی از ارتفاع؛ یکی از جن و یکی از پیری و تنهایی. همه خیال می‌کنیم تحمل چیزهای ترسناک را نداریم ولی تاریخ نشان داده که آدمی تاب هر مصیبتی را دارد جز مصیبت‌های کوچک. فقط چیزهای کوچک می‌توانند ما را از پا در بیاورند. چیزهای کوچکی مثل سیگار و مارمولک.
همه چيز به هم شبيه است. من به شبيهم ، شبيهِ تو به تو. همه چيز مفهوم خودش را از دست داده. نمي‌دانم كسي كه آن پايين لب دريا، کنار توست منم يا كسي كه اينجا با شبیه‌تو تنها مانده و پشت پنجره سیگار می‌کشد.
پشت سرت مارمولکی از دیوار بالا می‌رود. به تو نگاه مي‌كنم. گفته بودي كه يك روز بشقاب پرنده ديدي.
من هم دیدم.

آخرین مقالات منتشر شده

داستان؛ بالهایی برای ایکاروس

درباره‌ی نویسنده: فندرسون ژلی کلارک، تخلص تاریخ‌نگار و نویسنده‌ی علمی تخیلی آمریکایی، دکستر گابریل است. وی داستان‌های تخیلی و غیرتخیلی خود را با نام‌های متفاوت منتشر می‌کند تا خوانندگان هر

ادامه مقاله »

داستان «امـــید»

می‌دانم هیچ فایده‌ای به حالم ندارد یا شاید حتی احمقانه باشد اما بازهم دلم می‌خواهد بدانم پیشنهاد چه کسی بود نامش را بگذارند امید. احتمالاً بین نود و نه هزارنفری

ادامه مقاله »

تازه ها

از خون‌آشام انتقامجو تا تابوت مرگ، چهار محصول جدید نتفلیکس در تولیدات جدید نتفلیکس ساختار انیمیشن، فیلم علمی تخیلی و ژانر وحشت نیز دیده می‌شود. در ادامه با چهار محصول

ادامه مقاله »

تازه ها

جنایت‌های آینده‌ی دیوید کراننبرگ ایران آرت: ویگو مورتنسن و کریستن استوارت در فیلم جدید دیوید کراننبرگ با عنوان “جنایت‌های آینده” جلوی دوربین می‌روند. لئا سیدو، اسکاد اسپیدمن، لیلی کورنوفسکی و

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist