وقتی خانم دونا ویلز رفت تا به پسر یک ساله‌اش سر بزند از آنچه دید غش کرد. بچه در حالت عمودی روی تخت خوابش شناور در هوا مانده بود و در حالی که لبخند می‌زد صدای خرناس از خودش در میاورد. وقتی کمی به خودش آمد به سمت بچه رفت. او را گرفت و در آغوش کشید. با خود گفت:« باید عقلم را از دست داده باشم. او نمی‌توانست در هوا شناور باشد… اما… شناور بود.»
پسرش را دوباره در تخت گذاشت، پسر دوباره بر روی دو پا بلند شد و روی هوا شناور شد. دوباره او را گرفت و به سینه اش چسباند. در همین لحظه در باز شد و همسرش از سر کار به خانه بازگشت. او رفت تا موضوع را به همسرش بگوید.
شوهرش گفت:«سلام دونا! حال خانواده من چطور است؟» بابی را از بغل مادرش گرفت و ادامه داد:« پسر من چطوره؟»
دونا گفت:«آرنی! می‌خوام یه چیزی نشونت بدم.»
«چی عزیزم؟»
«بچه رو زمین بذار.»
آرنی گفت:« باشه، بفرما!» و کودک را روی زمین گذاشت.«خب چی می‌خوای نشونم بدی؟»
«بچه رو نگاه کن.»
بعد هر دو با هم دیدند که بابی بلند شد و سر پا ایستاد، لبخند زد، صدایی از ته گلو خارج کرد، روی هوا بلند شد و به سمت پدرش پرواز کرد.
«دونا! این چیه؟ آه… بگذار قبل از این که از حال برم، بشینم.» آن‌ها با هم به سمت اتاق نشیمن رفتند. آرنی پرسید:« حالا با این بچه چه کار کنیم دونا؟»
«خب فکر کنم باید ببریمش پیش… آ… وای خدا! به کی می‌تونیم بگیم؟»
«بگذار اول به دکتر جونز بگیم. شاید اون بدونه باید چی کار کنیم؟»

***

دونا بابی را روی پای خود نشانده و در اتاق آزمایشگاه منتظر دکتر جونز نشسته بود. دکتر که وارد شد گفت:«آه… سلام آرنی. سلام دونا. چه مشکلی برای بابی به وجود اومده؟»
دونا گفت:« الآن نشونتون می‌دم دکتر!» سپس بابی را روی زمین گذاشت. بابی لبخند زد، صدایی از ته گلوی خود درآورد و پرواز کنان به سمت دکتر رفت.
«من… من نمی‌تونم… باورم نمی‌شه… اون چجوری این کار رو می‌کنه؟»
«ما نمی‌دونیم دکتر جونز! اما امیدواریم شما بتونین بهمون بگین کی میتونه در این مورد بهمون کمک کنه.»
«شاید باید به نیروی هوایی ارتش مراجعه کنیم. اما نه! اون‌ها بچه رو پیش خودشون نگه می‌دارند تا روش تحقیق کنند. اما دانشگاه مرکزی یه بخش روانشناسی فراطبیعه داره. میرم اونجا و با اون‌ها حرف می‌زنم. واو… این فوق العاده است.»
در دانشگاه آن‌ها بابی را به دکتر جیسون متخصص روانشناسی فراطبیعه نشان دادند. او گفت:«خب آقا و خانم ویلز! این یک پدیده‌ی فوق العاده است. اما متأسفانه نمی‌تونم به شما بگم چرا پسرتون پرواز می‌کنه. حتی نمی‌دونم برای فهمیدن دلیل این موضوع کجا باید برید. ما اینجا با مسائل و رفتارهای فراطبیعه سر و کار داریم. مثلاً اگر به ما می‌گفتین خونه تون تسخیر شده می‌تونستیم در این مورد به خوبی تحقیق کنیم… اما… آه… متأسفم! نمی‌دونم باید بهتون چی بگم.»
آرنی گفت:« خب دکتر از زمانی که در اختیارمون گذاشتین ممنونیم.»
پس از آن که دانشگاه را ترک کردند و در ماشین خود نشستند برای چند لحظه هر دو ساکت بودند. سپس دونا سکوت را شکست و گفت:« خب فکر کنم باید امیدوار باشیم که وقتی بزرگ شد این مسئله خود به خود حل بشه. جز این چه کار دیگه‌ای می‌تونیم انجام بدیم؟» آن‌ها به خانه رفتند و دیگر در مورد این موضوع با کسی حرف نزدند.
هر چقدر که بابی بزرگتر می‌شد این مسئله بهتر نمی‌شد که هیچ، بدتر هم می‌شد. او همیشه در حال پرواز بود و ویلزها نمی‌توانستند حتی لحظه‌ای از او غافل شوند. فکر می‌کردند ممکن است او پرواز کند و از دسترس‌شان خارج شود.
وقتی بابی پنج ساله شد دونا در خانه تدریس خصوصی او را شروع کرد. به خوبی به او درس می‌داد و بابی آنقدر باهوش بود و آن قدر سریع همه چیز را فرا می‌گرفت که دونا گاهی از او جا می‌ماند.
وقتی هشت سالش بود می‌توانست به راحتی به زبان‌های روسی و اسپانیایی حرف بزند. وقتی دوازده ساله شد یک اعجوبه فیزیک بود. وقتی پانزده شاله شد می‌توانست قدرت پرواز کردنش را کنترل کند. او هنوز هم می‌توانست پرواز کند اما فقط وقتی که خودش می‌خواست.
ویلزها فکر می‌کردند که او باید یک نخبه باشد. پس او را به یک مدرسه خصوصی خوب فرستادند. پس از مدتی همه معلم‌هایش تایید کردند که دیگر نمی‌توانند چیزی به او آموزش بدهند. چون او به لحاظ هوش و ذکاوت از همه‌ی آن‌ها بالاتر بود. پس او را در همان سن به دانشگاه فرستادند. وقتی بیست ساله بود مدرک دکتری خود را گرفت و به عنوان یک فیزیکدان نخبه در همه محافل علمی شناخته شد. تقریباً همه همکارانش اعتراف می‌کردند که نمی‌توانند نظریه‌ها و فرضیه‌های او را بفهمند.
حالا دیگر حتی وقتی با پدر و مادرش بود باز هم احساس غریبگی می‌کرد. حس می‌کرد در جای مناسب خود نیست اما نمی‌توانست بفهمد به کجا تعلق دارد. وقتی بیست و پنج ساله شد از طرف دانشگاه به او یک خانه مجهز به یک آزمایشگاه علمی در محوطه دانشگاه دادند تا بتواند به درستی به تحقیقات خود ادامه دهد.
دیگر هیچ کس مزاحمش نبود. ساعت‌ها در تنهایی می‌نشست و فکر می‌کرد. در این مدت هزاران مقاله و طرح علمی نوشت. کم کم شکل بدنش نیز تغییر می‌کرد. دست‌هایش کوتاه‌تر می‌شد و در هر دست یک انگشت اضافه رشد می‌کرد. پاهایش هم کوتاه‌تر می‌شد و قدش دیگر تقریباً یک متر شده بود. بالای هر کدام از چشم‌هایش بر روی پیشانی یک جسم آنتن مانند چهار اینچی در آمده بود. هر چقدر مغزش بزرگتر می‌شد، جمجمه‌ی سرش هم به موازات آن رشد می‌کرد. یک سال به همین منوال گذشت و هیچ کس بابی را در این یک سال ندید. بنابراین هیچ کس از تغییرات او خبری نداشت.
سرانجام یک روز کمیته‌ی علمی دانشگاه از رئیس دانشگاه درخواست کردند تا برای بابی یک سخنرانی علمی ترتیب دهد. مدیر دانشگاه با بابی تماس گرفت و او به شرط آن که سخنرانی پشت درب آپارتمان او و در فضای باز برگزار شود این دعوت را پذیرفت.
روز سخنرانی فرارسید. بزرگترین دانشمندان و فیزیکدانان کشور جمع شده بودند تا به سخنان بابی گوش کنند. بالاخره موعد مقرر فرا رسید. درب آپارتمان او باز شد و او بدون آن که به مخاطبانش نگاه کند خارج شد و به سمت میکروفن رفت. در همان نگاه اول همه حضار با دیدن موجودی که دیگر هیچ شباهتی به انسان نداشت ترسیدند و فریاد زدند.
او بدون اعتنا به فریاد آن‌ها پشت میکروفن ایستاد و گفت:« خانم ها و آقایان کمیته علمی! برای چندین سال من در حال تغییر بودم. من تغییر کرده ام و تبدیل به چیزی شده‌ام که دارید می-بینید. در همه‌ی این سال‌ها روی سیاره‌ی شما احساس غریبگی می‌کردم.
در واقع من روی سیاره‌ی شما یک غریبه هستم. در حقیقت تازه می‌دانم که من اهل یک سیاره دور هستم. سیاره‌ای که در آن‌جا هوش و ذکاوتم کاملاً عادی محسوب می‌شود. شما خیلی سعی کرده‌اید تا فرضیه‌های من را بفهمید اما هرگز نتوانسته‌اید. می‌دانید چرا؟ به این دلیل که من و همنوعانم از شما برتر هستیم. من از زمانی که یک نوزاد بودم پرواز می‌کردم. هیچ کس هم نمی-دانست چطور و چرا. اما حالا خودم می‌دانم چرا. بالای سرتان را نگاه کنید. می‌توانید یک شیء عجیب را بالای سرتان ببینید. این وسیله من را با خود به خانه خواهد برد. نترسید. این وسیله فرود نمی‌آید. من به سمت آن پرواز خواهم کرد. و وقتی به آن برسم شما و سیاره‌ی مسخره‌تان با همه‌ی زندگی جاری روی آن ناپدید می‌شوید. ما به این نتیجه رسیده‌ ایم که شما حق زندگی کردن ندارید. خداحافظ»
وقتی حرف‌هایش را تمام کرد مثل یک گلوله سریع پرواز کرد و به سمت سفینه‌ی خود رفت. وقتی از نظر ناپدید شد زمین منفجر شد و تکه‌های آن در کهکشان به هر سو پرتاب شدند.

آخرین مقالات منتشر شده

داستان حیرانی آرتور

حسین شهرابی فراهانی متولدِ ۱۳۶۰ است. او شیفته‌ی ستاره‌شناسی است و احتمالاً به همین دلیل به دنیای ادبیات علمی‌تخیلی وارد شده است. او کتاب‌های بسیاری از جمله سه‌گانه‌ی بنیاد و

ادامه مقاله »

داستان «امـــید»

می‌دانم هیچ فایده‌ای به حالم ندارد یا شاید حتی احمقانه باشد اما بازهم دلم می‌خواهد بدانم پیشنهاد چه کسی بود نامش را بگذارند امید. احتمالاً بین نود و نه هزارنفری

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist