تونی کوشنر، با نامِ کاملِ آنتونی روبرت کوشنر، متولد ۱۹۵۶ نیویورک است. نمایش‌نامه‌نویسی را در دهه‌ی 8۰ میلادی آغاز کرد و از همان ابتدا از تئاتر اپیک برشت و رئالیزم آمریکایی تاثیر بسیاری گرفت. امید به احیای تئاترِ اپیک، کوشنر را واداشت اشکالِ پیشین را با عواطفِ پست‌مدرنیستی خود درهم آمیزد و ترکیبی حاصل کند که می‌توان نام «تاریخ‌نگاری دراماتیک» بر آن گذاشت. او در آثارش، تکاملِ فرهنگی بشر را از زاویه‌ی فعالیت‌های سیاسی، اعتقادات مذهبی و آرمان‌های اجتماعی روایت می‌کند. شاید بتوان اشتیاق کوشنر به استفاده از صحنه، به‌مثابه‌ی ابزاری برای پیش کشیدن جدال‌های سیاسی-اجتماعی، و همین‌طور توجه ویژه به نقشِ فعالِ مخاطب در فرایند اجرا را وجوهِ اشتراک او با برشت دانست. نمایش‌نامه‌ی هوم‌بادی – کابل، در سه پرده و ۱۵ صحنه، به واکاوی زندگی زنی به همین نام می‌پردازد که به‌عنوانِ گردش‌گر به کابل، پایتخت افغانستان، سفر می‌کند و در آن‌جا مفقود می‌شود و بعد همسر و دخترش، برای یافتنِ ردی از او به افغانستان سفر می‌کنند. در خلالِ جست‌وجوی آن‌ها برای یافتنِ هوم‌بادی، نویسنده ما را به تماشای باورهایی می‌کشاند که جامعه‌ی کهن‌سال افغانستان را شکل می‌دهند. از خلال تک‌گویی بلند (۶۰ صفحه‌ای) هوم‌بادی در پرده‌ی اول، ضمن آشنایی با روحیه‌ی زنی در آستانه‌ی فروپاشی احساسی، تاریخ کشوری مرور می‌شود که از بدوِ تاسیس، گرفتار آشوب و بلا و تعصبات قومی بوده و هم‌چنان با مصائبی دست به‌گریبان است. ما او را می‌بینیم که کلاه و کُت‌اش را به تن می‌کند. آشپزخانه‌ی خانه‌ی انگلیسی‌اش را ترک می‌کند و به جهان افغانستان قدم می‌گذارد. ما در خیابان‌های کابل به‌دنبال او می‌رویم و در همین حال ناپدید می‌شود و ما می‌مانیم و همسر و دخترش، که مانند ما، در جست‌وجوی هوم‌بادی به افغانستان آمده‌اند. در مسیرِ پیدا کردنِ مکانِ این زنِ گردش‌گر که گم‌شده است، نویسنده ما را به مواجهه با تمامی باورهایی می‌کشاند که جامعه‌ی افغانستان را شکل می‌دهد و این‌گونه مسائل شخصی، سیاسی می‌شوند. درست‌تر آن است که افغانستان را کشوری سرشار از پیچیدگی ببینیم که در درازنای تاریخ، در معرضِ دگرگونی‌های همیشگی قرار داشته است، تا آن طوری ببینیم که انگار در گذرِ زمان، بدون تغییر مانده و زندگی در آن هم‌چون گذشته در جریان است. در خلالِ مونولوگِ بلندِ خانمِ هوم‌بادی، صحبت از این کشور ابزاری می‌شود برای طرحِ احتمالِ ناپدید شدنِ خود او و گریز از روابط عذاب‌آور و روزمره‌ی خانوادگی‌اش؛ لندن، شهری به‌غایت مدرن؛ و گریز از زبانی که هم او را بیان و هم منزوی‌اش می‌کند. در صحنه‌ی اول نمایش، که در لندن می‌گذرد، خانم هوم‌بادی در حالی‌که کتابِ راهنمای افغانستان را مطالعه می‌کند، تک‌گویی خود را چنین آغاز می‌کند: «هوم‌بادی: تحقیقاتِ من مثلِ شاپرک می‌مونه، پُراحساس، سراسیمه و محکوم به فنا. موضوعی تخیل‌ام رو درگیر می‌کنه: کابل. می‌فهمید چرا، چون همون قصه‌ایه که دارم می‌گم (اشاره به کتاب). این کتابِ راهنما چاپِ ۱۹۶۵ و حالا ۱۹۹۸ئه. یعنی ۳۳ سال پیش، بنابراین می‌شه گفت که کتاب به‌درد نخوریه، یعنی به‌روز نیست، ۳۳ سال، این زمان برای به‌دنیا آمدن تا به صلیب کشیده شدنِ مسیح کافیه. من عاشقِ دنیام. عاشقِ عاشقِ عاشقِ دنیام. کتاب‌های خیلی زیادی خونده‌ام و این خودنمایی نیست، می‌خوام بگم فقط کتابان که به مرزهای من نفوذ کردن. گفتن‌اش ناراحت‌کننده‌اس. این‌که فقط کتاب‌ها بِهِت نفوذ کرده باشن. غیر از این یه بار که گمونم همون قصه‌ایه که براتون می‌خوام تعریف کنم، یا بهتره بگم دارم سعی می‌کنم تعریف کنم. شوهرم نمی‌تونه صدای من رو تحمل کنه و سرِ همین موضوع تهدید کرده به ترک کردنم، و خب منم دیگه به‌ندرت باهاش حرف می‌زنم. ما هر دومون دوای ضدافسردگی می‌خوریم. قرص‌های اون یه اسم دارن و قرص‌های من یه اسم دیگه. ما از به‌خاطر آوردنِ دوره‌هایی که در طولِ آن‌ها زندگی کردیم به رعشه می‌افتیم، گذشته‌ی اخیر که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد بهش فکر کنه. آه حالا می‌فهمم چه چیزهایی از سر گذروندیم».
شخصیت گوینده‌ی این مونولوگ، یعنی هوم‌بادی، زنی است که میان وضعیتی وارونه و غمِ آگاهی از کمبودهایش در مقامِ همسر و مادر، گیر افتاده است. افغانستان در این تصویرِ خانوادگی، به‌مثابه‌ی گریزگاهی وارد می‌شود. نگاه خودِ هوم‌بادی به زندگی‌اش، مثلِ یک گردش‌گر است. و سپس هوم‌بادی، به‌اجمال تاریخ افغانستان، از سه هزار سال قبل را مرور می‌کند. از مستقر شدنِ آریایی‌ها در دوره‌ی هندوکُش و حکومت هپتالیان؛ و سپس برافراشته شدنِ پرچمِ اسلام در سال ۶۴۲ میلادی و احاطه‌ی کامل دین مبین اسلام طی چند صد سال بر کابل؛ بعد حمله‌ی چنگیزخان مغول که رودی از خون از خود بر جای می‌گذارد؛ و سپس آمدنِ تیمور لنگ و تیموریان. بعدتر سرانِ پیکارجوی قبایلِ افغان که برای خود حکومتی به‌راه انداختند و جنگ و کشتار؛ تا این‌که با اعلامِ پادشاهی احمدشاه، دوران ۲۵ ساله‌ای رقم خورده و سال ۱۷۴۷ آغازگرِ دوره‌ی به‌اصطلاح افغانستانِ مدرن گردید. در سال ۱۹۲۱ افغانستان اعلام استقلال کرد و شوروی اولین کشوری است که آن‌را به‌رسمیت شناخت. و بعد دوره‌ی پادشاهی امان‌الله خان؛ بعد اشغالِ افغانستان توسطِ ارتش شوروی و روی کار آمدن ببرک کارمل، دکتر نجیب‌الله؛ صبغت‌الله مجددی؛ گلبدین حکمت‌یار؛ تا پا گرفتنِ طالبان. به‌قول راهنمای خانم هوم‌بادی، «صحبت از سال‌های برباد رفته است و دوره‌های ناخوشایند». هوم‌بادی از روی کتاب راهنما می‌خواند: «افغانستان یکی از فقیرترین کشورهای دنیاست. با یکی از ویران‌ترین زیرساخت‌ها در جهان. بدونِ نفت و بدونِ گردش‌گر، کی توی دنیا دلش می‌خواد توی افغانستانِ امروز که باید سر تا پای خودت رو توی یه برقع (چادرها و پوشش آبی‌رنگ زنان که فقط چشمان‌شان پیداست) بپوشانی و از هر شش بچه‌ی تازه به‌دنیا آمده، یکی می‌میره، کی دلش می‌خواد سیاحت کنه؟»
صحنه‌ی دوم اتاقی در یک هتلِ کابل را داریم که میلتُن (۴۰ ساله)، شوهرِ خانمِ هوم‌بادی، با دخترش پریسلا (۲۰ ساله)، در پی ناپدید شدنِ هوم‌بادی، به جست‌وجو آمده‌اند و با چند شخصیتِ اصلی نمایش‌نامه در حالِ جویا شدنِ جسد و نحوه‌ی ناپدید شدن یا به قتل رسیدنش، مذاکره می‌کنند. ملا افطار علی دورانی (۵۰ ساله)، از صاحب‌منصبان طالبان؛ کوانجو (۳۰ ساله)، امدادگر بریتانیایی و رابط دولت بریتانیا در کابل؛ و دکتر قاری‌شاه (۵۰ ساله)، پزشک افغانی پشتون‌تبار؛ نیز حضور دارند. دکتر خطاب به آقای میلتن چنین اظهار می‌دارد: «همسرتان روی زمین کشیده شد و استخوانِ سرشانه از مفصل جدا شده و مکررا با چندین ضربه‌ی چماق و میل‌گردِ زنگ‌زده کتک خورده و با یک ضربه به پسِ سر، محتوی جمجمه‌اش بیرون ریخته». و صاحب‌منصبِ طالبان خطاب به آقای میلتن می‌گوید: «همسرِ شما کنارِ چشمه‌ی خدر (جایی‌که افغان‌ها باور دارند مقبره‌ی قابیل، پسرِ حوا، که دست‌اش به خونِ برادر آغشته است، در آن‌جاست) که منطقه‌ی مین‌گذاری شده است، کشته شد. اصلا همسرِ شما چرا به کابل میاد؟ بهش گفته شده بود توی خیابون، بدونِ لباسِ پوشیده نیاد، بدونِ برقع و بی‌حجاب (از پاکت، یک دستگاهِ پخشِ موزیکِ جیبی و یک سی دی، بیرون می‌آورد و نشان می‌دهد) موسیقی کفرآمیز که توهین به اسلامه، مایه‌ی تاسفه، البته ما دنبال مجرم‌ها هستیم و وقتی دستگیر شدن، حتما کشته می‌شن. اونا احتمالا اشتباهی فکر کردن که اون آمریکایی بوده. آدمای ما اونو می‌برن بیمارستان زنان که نه آنتی‌بیوتیک توش پیدا می‌شه و نه داروهای مشابه و نه حتی نخِ بخیه. کابل شهر مناسبی برای زنانِ گردش‌گرِ غربی نیست آقا. ما اون‌ها رو نمی‌خوایم. شما کافر هستید (و از اتاق بیرون می‌رود)».
از این صحنه به بعد، پریسلا جست‌وجوی بی‌امانش را برای یافتن جنازه یا نشانی از مادرش آغاز می‌کند. با مردی به‌نام خواجه‌عزیز (۳۵ ساله) که تاجیک‌تبار افغان است، آشنا می‌شود. خواجه‌عزیز شاعر و راهنماست و در ازای روزی ده پوند، می‌پذیرد پریسلا را به همه‌ی بیمارستان‌های کابل و پزشکی قانونی ببرد و در عوض از پریسلا می‌خواهد هنگام برگشتن به لندن، بسته‌ی شعرهای او را، در لندن به‌دست دوستی برساند. در پرده‌ی دوم در خلالِ گفت‌وگوی پدر و دختر (میلتن و پریسلا)، لایه‌های زندگی خانوادگی ورق می‌خورد و ما پی می‌بریم که پریسلا در ۱۸ سالگی، اقدام به خودکشی کرده و این اقدام او چه تاثیری بر مادرش گذشته است. پریسلا می‌گوید: «پدر، غم با خودش ویرونی میاره و به‌مرور شور و سرزندگی‌ات رو از دست می‌دی».
در صحنه‌ی بعد، پریسلا با مردی به‌نامِ زی ‌گارشی، کلاه‌فروش (۳۵ ساله)، آشنا می‌شود، یک افغان که قبل از به‌قدرت رسیدن طالبان، بازیگر تئاتر بوده و با آمدن طالبان و تعطیل شدنِ تئاترها، حالا کلاه‌های سنتی افغانی می‌فروشد. او برای پریسلا این‌طور تعریف می‌کند: «وقتی روس‌ها به افغانستان اومدن، من باهاشون همکاری می‌کردم، برای ببرک کارمل اطلاعات جمع می‌کردم، بعد یک گروه از دشمنای مجاهدین، انگشتای دستم رو بریدن (دستش را نشان می‌دهد) نگاه کن. به کشورم نگاه کن. به کابل‌ام نگاه کن، چی از شهر من مونده؟ حالا خیابونا به همون لختی کوه‌هان، این‌جا از زندگی خبری نیست. فقط ترس، فقط وحشت!» وقتی کلاه‌فروش از زخم‌های کهنه‌اش می‌گوید، به‌یاد این سخن آرتور میلر می‌افتیم: «احساسِ تراژدی هنگامی در ما برانگیخته می‌شود که پیشِ روی خود کسی را داشته باشیم که حاضر باشد در صورت لزوم حتی زندگی خود را بدهد تا یک چیز را حفظ کند، و آن شأنی است که احساس می‌کند دارد. یعنی به‌دست آوردنِ موضعِ «به‌حقِ» خویش است». این مرد در ادامه‌ی دوستی‌اش با پریسلا، امری را برملا می‌سازد که چون شوکی مخاطب را تحت تاثیر قرار می‌دهد. او به پریسلا می‌گوید مادرش نمرده، او زنده است و اکنون به همسری یک صاحب‌منصبِ افغان در آمده، مسلمان شده و زنی است محجبه که نمی‌خواهد شوهرِ انگلیسی‌اش را ببیند. خواجه زی‌ گارشی به پریسلا قول می‌دهد که او را به دیدن مادرش ببرد، به‌شرط آن‌که زنِ دیگرِ صاحب‌منصبِ افغان، به‌نام مهاله (۴۵ ساله) را که از کشور خارج کنند و با خود به لندن ببرند. در دیدارِ پریسلا با مهاله، زنِ پشتون‌تبار که قبل از آمدن طالبان کتاب‌دار بوده، ما با زنی فرهیخته و باجسارت آشنا می‌شویم که به‌شدت مخالفِ حضورِ آمریکا و انگلیس در افغانستان است و همین‌طور دشمنِ سرسختِ طالبان، چرا که معتقد است آن‌ها: «درصددِ پاک‌سازی قومی در افغانستان‌اند و غیر از پشتون‌ها، دیگر اقوام را نابود خواهند کرد. این طالبانی‌ها، مردایی بسیار سخت‌گیرند، بزرگ شدن تو اردوگاه‌ها، آدم رو بی‌عاطفه می‌کنه». به‌واقع نمایش‌نامه‌نویس می‌داند که هنرِ نمایش، رویدادی منحصر به‌فرد است. داستانی برای گفتن دارد و به‌روش خاصی آن‌را بیان می‌کند، هر گره‌ای که گشوده می‌شود، با گره‌ی دیگری مواجه می‌شویم. نمایش‌نامه، هم‌چون نمایش‌نامه‌ی «ادیپ‌شهریار»، اثرِ سوفوکل، درصددِ کشفِ حقیقت است. نویسنده می‌داند دانایی رهایی است، اما این دانایی با رنج به‌دست می‌آید. رنجی کاهنده. «کوانجو»ی بریتانیایی، که امدادگر است و ۳۰ سال بیش‌تر ندارد، اعتراف می‌کند برای تحملِ رنج‌هایش در کابلِ امروز به تریاک پناه برده و به‌خاطرِ تعلق‌خاطری که به پریسلا پیدا کرده است، حاضر می‌شود امان‌نامه‌ی خروجِ آن‌ها را فراهم نماید تا از طریقِ پاکستان به کشورشان بازگردند. بالاخره میلتن و دخترش پریسلا، ناامید از یافتنِ هوم‌بادی، با دادنِ دو هزار پوند رشوه به صاحب‌منصبِ طالبان، اجازه‌ی خارج شدن از افغانستان را به‌دست می‌آورند، در حالی‌که خانم مهاله را همراه با بسته‌ی نوشته‌های خواجه‌عزیز شاعر، که در حقیقت اسناد و اطلاعاتِ نظامی برای جبهه‌ی متحدِ افغانستان، معروف به ائتلاف شمال است، به آدرسی در لندن می‌رسانند. صاحب‌منصبِ طالبان، خبرِ اعدام خواجه‌عزیز را به پریسلا می‌دهد. آخرین تابلوی نمایش‌نامه، مثلِ نخستین تابلو، آشپزخانه‌ی خانه‌ی هوم‌بادی و میلتن در لندن است. خانم مهاله، اکنون در هیئتِ یک خانمِ خوش‌لباس اروپایی، گلدان‌ها را آب می‌دهد و اکنون به‌جای هوم‌بادی، زنِ میلتن است. او به پریسلا می‌گوید: «بالاخره همه‌مون جان به‌در بردیم. دارم قرآن رو دوباره می‌خونم، تو تمام اون سال‌های وحشت‌ناک، خیلی عصبانی بودم. دارم از نو مسلمان می‌شم، من حالا باغبونی هم می‌کنم، این باغچه‌های انگلیسی برای یه زنِ کابلی، خیلی جالبن. باغ‌ها نشون‌مون می‌دن چی تو بهشت منتظرمونه. تو‌ باغچه‌ی پشتی، همه‌ی دل‌مُردگی‌هام رو چال کردم». زنی که در انتهای نمایش‌نامه، در آشپزخانه‌ی خانه‌ی کاملا بریتانیایی نشسته است (هوم‌بادی تازه‌)، یک خارجی است. «زنی که خود را از فرهنگی بومی که کمر به نابودی‌اش بسته بود، بیرون کشیده است. کسی که امنیت‌اش در گروِ پناهنده بودن است».
نمایش‌نامه‌ی هوم‌بادی- کابل، اثری است هوش‌مندانه و مضمونی بسیار قابل‌تعمق دارد، با شخصیت‌پردازی‌های دقیق، ساختاری منسجم، گره‌افکنی و گره‌گشایی‌های تحسین‌برانگیز، همراه با تعلیق‌هایی رغبت‌برانگیز برای دنبال کردنِ ماجرا. اتفاقاتِ نمایش، سوای یک امرِ خانوادگی، به سیاست و درگیری‌هایی می‌پردازد که به دغدغه‌ای در جهان امروز تبدیل شده، یک تاریخ‌نگاری دراماتیک. نمایش‌نامه «جست‌وجویی است جای‌گرفته در زبانِ سیاست‌های معاصر. این‌که چطور می‌توان به مسافری ورای مرزهای‌مان بدل گردید». لذتی که از پیِ چندین بار خواندنِ نمایش‌نامه نصیبم شد، درک و کشفِ لایه‌های نهفته در اثر بود، آدم‌های نمایش‌نامه به چندین زبان و رمز (کُد) سخن می‌گویند: اسپرانتو، انگلیسی، زبان‌های محلی افغانستان (پشتون – تاجیک)، رده‌بندی ده‌دهی دیوئی، و زبان کامپیوتری میلتن، شوهر هوم‌بادی مفقودشده، که متخصص این رشته است.
تونی کوشنر با نگاهی تیزبینانه، ضمن واکاوی بحرانِ درونِ آدم‌ها، با نگاهی جامعه‌شناسانه، مخاطبش را با سرزمینی آشنا می‌کند که در گذرِ زمان، چه ادوارِ متنوعی را پشت سر گذاشته و زخم‌هایی که بر پیکرِ این جغرافیای آسیایی در طولِ تاریخ برداشته است و امروز به هر کجائی‌اش پا می‌گذاری، یحتمل مین‌گذاری شده و خطرناک است. کابلی که صائب تبریزی، شش قرن قبل، در وصفش سروده:
«خوشا عشرت‌سرای کابل و دامان کُه‌سارش
که ناخن بر دلِ گُل می‌زند، مژگانِ هر خارش»

امروز سرزمین انفجارهای انتحاری‌ست، هر آدمی که می‌بینی عضوی را از دست داده و نمایش‌نامه‌ی هوم‌بادی-کابل، تصویرگرِ این‌هاست. در خاتمه باید به ترجمه‌ی خوب و روانِ خانمِ کُرد کریمی اشاره کرد و به دقتِ نظرِ ایشان به اصطلاحاتِ به‌کار برده شده‌ی زبانِ پشتون در نمایش‌نامه و جایگزینی معادل‌ها در پی‌نوشت‌ها. و مهم‌تر انتخاب چنین نمایش‌نامه‌ی پُرمحتوایی برای ترجمه، که نشان از بصیرت ایشان دارد.

 

آخرین مقالات منتشر شده

تازه ها در تئاتر

«خاله مرجان و خروس» در فضای مجازی فیلم‌تئاتر «خاله مرجان و خروس»، به‌نویسندگی و کارگردانی مریم کاظمی، در گامِ سوم طرح «نمایش‌نما»، از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان،

ادامه مقاله »

نام نمایشنامه، دروازه ورود به متن

در نوشتار پیشین، شگردهای نام‎گذاریِ نمایش‌نامه‎ها بر اساسِ نامِ شخصیت‎های اصلی، مورد بحث قرار گرفت و نمونه‎های متعدد آن از آغاز تراژدی‎های یونانی تا دوره‎ی معاصر، بیان گردید. شگرد دیگری

ادامه مقاله »

تازه ها در تئاتر

هادی مرزبان و سرانجام دکتر نون هادی مرزبان که چند سالی هست درصدد اجرای نمایش دکتر نون است، به‌زودی تمرین‌های این نمایش را برای اجرا در تالار اصلی تئاتر شهر

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist