محمدعلی و محمود فروغی با مولیر و گیلیرم فیگیردو چه کردند؟!

پیش‌درآمد: ملک‌الشعرای بهار، محمدعلی فروغی را این‌گونه توصیف کرده است:
شاها کنم از خُبث فروغی خبرت
خون می‌کند این جهود ناکس، جگرت
خطبه‌ی شهی و عزل تو را خواهد خواند
زان‌گونه که خواند از برای پدرت

به‌تعبیر ملک‌الشعراء، محمدعلی فروغی (ذکاء‌الملک) از چنان خبث و بدطینتی برخوردار بوده است که هم تاج‌بخش، هم تاج‌ربا بوده و شاه می‌بایستی از او حذر می‌کرده است. این سخن تا چه اندازه درست یا غلط است موضوع این یادداشت نیست و به همین جهت ورود به این مسأله و مبحث تاریخی را ضروری نمی‌دانم. هرچه بود قصدم این است که بگویم در زمانه‌ای که محمدعلی فروغی به کار سیاسی، در حد نخست‌وزیری مشغول بود، هرگز از یک وظیفه‌ی دیگر غافل نشد و آن غنی کردن فضای فرهنگی کشور از زاویه‌ی دید خود بود: تصحیح دیوان‌های شعرای بلندپایه‌ی ایران: سعدی و خیام و حافظ و …؛ تألیف کتب پایه‌ای: «سیر حکمت در اروپا» و … و ده‌ها مقاله‌ی علمی در خصوص زبان فارسی، تنها بخشی از خدمات اوست، بماند که در ساخت و مرمت بناهای آرامگاه فردوسی، حافظ و دیگران چه نقش مؤثری داشت یا در تأسیس دانشگاه تهران و فرهنگستان زبان فارسی و …، اما در حوزه‌ی ترجمه و آداپتاسیون، او سنتی مردود از خود به‌یادگار گذاشت که متأسفانه فرزند دیپلمات و ادیب‌اش نیز در ترجمه‌ی نمایش‌نامه‌ی «روباه و انگور»، اثر «گیلیرم فیگیردو»، این شیوه را به‌کار بست و هر دو بی‌نهایت ناموفق بودند، و اگر قصدشان نزدیک کردن این آثار دراماتیک به مخاطبان بوده است، که بی‌شک چنین بوده، بسیار ناموفق بوده‌اند و آثاری از خود به‌جا گذاشته‌اند که صرفاً به‌عنوان نمونه‌های غیرقابل قبول و سرمشق‌های نادرست باید از آن‌ها یاد کرد، و استادان تحلیل آثار دراماتیک، برای نمونه‌ی «بدترین»ها، می‌توانند دانشجویان‌شان را به آن‌ها ارجاع بدهند. تا دیگربار کسی دچار چنین خطاهای نابخشودنی نشود. و اما اصل موضوع:
محمود فروغی، فرزند محمدعلی فروغی، که او هم هم‌چون پدر، یک فعال دیپلمات بود، اما هرگز از نام و اعتباری در حدِ محمدعلی فروغی بزرگ برخوردار نبود، در مقدمه‌ی «سه نمایش‌نامه»، اثر مولیر می‌نویسد: در این مجلد، سه نمایش‌نامه اثر مولیر، که ترجمه و اقتباس محمدعلی فروغی است، منتشر می‌شود. «میرزا کمال‌الدین و بی‌جهاز (عروس بی‌جهاز)» یا «خسیس»، در حدود سال 1316 هجری شمسی، به فارسی درآمده و تنظیم گردید و در واقع سرگرمی متفننانه‌ی! مرحوم فروغی بوده و تاکنون انتشار نیافته است. دیگر نمایش‌نامه‌ی این مجموعه، «طبیب اجباری»‌ست که در سال 1306 هجری شمسی به‌چاپ رسیده و به‌احتمال قوی، از جمله کارهایی است که فرزند، ترجمه، و پدر نگارش کرده است و – به اعتراف خودِ محمود فروغی – با اصل تفاوت زیادی دارد. ایشان – فروغی بزرگ -، موضوع را گرفته‌اند و به فارسی نگارش و تحریر کرده‌اند … (صفحه‌ی 5 سه نمایش‌نامه، اثر مولیر. انتشارات یغما، 1345). بعداً به این تفننیات خواهم پرداخت.
در مقدمه‌ی «روباه و انگور» که محمود فروغی، کاملاً جدی و نه از روی تفنن، ترجمه کرده است و به‌عنوان سفیر ایران در پرتغال، و چنان‌که خود گفته است برای تحکیم ارتباط فرهنگی با کشورهای اسپانیولی‌زبان، به آستان محمدرضا پهلوی نثار کرده، می‌نویسد: … نمایش‌نامه‌نویسانی در این کشورها که هنر نمایش نوپاست، برخی از نویسندگان روش و سلیقه‌ی قدیم را با روش و سلیقه‌ی جدید توأم می‌کنند تا مطلوبِ نظرِ مردم باشند و از قضا بیش از دیگر نمایش‌نامه‌نویسان، موردتوجه و علاقه‌ی مردم – منظور مردم برزیل – هستند و نقادان ادبی آنان را برجسته‌ترین نویسندگان تئاتر می‌دانند. از میان این نمایش‌نامه‌نویسان، «گیلیرم فیگیردو Guilherme Figueiredo» را نام می‌بریم که نمایش‌نامه‌ی «روباه و انگور» را نوشته است. محمود فروغی در ترجمه، به‌سیاق پدرش، اسامی کاراکترهای نمایش‌نامه‌ی «روباه و انگور» را بی‌هیچ دلیل و منطقِ قابل‌قبولی، ایرانی کرده است: نرگس، فخری، جوهرالحکما، ملک‌الفصحا، بهرام، لقمان و …، جایگزین اسامی اصلی شده‌اند؛ تصور کنید که نام لقمان، در اصل ازوپو Esopo است و با این‌که شباهت‌هایی میان لقمان و ازوپ یا ایسوفوس وجود دارد، اما به‌صرفِ شرقی کردن، یا ایرانی کردنِ نام، نمی‌توان او را باور کرد. در این مورد، مترجم فراموش کرده است که «جوهرالحکما»، نقش محوری نمایش‌نامه، در دیالوگی، مکان رخدادهای نمایش‌نامه را به‌زبان می‌آورد:
جوهرالکحما: اتحاد شما دو نفر نقص نخواهد داشت. اتحاد زیبائی و دانایی که هدف عالی مردم اسپارت است.
لقمان: امید چنین موهبتی را ندارم.
و روشن است که نه لقمان و نه جوهرالحکما نمی‌توانند «اسپارتی» باشند. شاید این اولین نکته‌ای باید باشد که لازم است درام‌نویس جوان فرا بگیرد که اسامی اشخاص و محیطی که وقایع در آن رخ می‌دهد، تعیین‌کننده‌ی بسیاری از ویژگی‌های هر کاراکتر یا تیپ، و هر فرهنگی است. به این دیالوگ هم توجه کنید تا به میزان اشتباه محمود فروغی پی ببرید:
جوهرالحکما: (خطاب به بهرام) بنشین رفیق – بهرام می‌نشیند – زن! به او احترام بگذار. پاهایش را بشوی – فخری یک تُنگ آب و لگن برنزی می‌آورد – رفیق، تو در خانه‌ی یک فیلسوف هستی. اسم من جوهرالحکماست و مریدان بسیار در میان طلاب! این شهر دارم. زن من فخری است. این نرگس، کنیز من است. آن‌که رفته غذا بیاورد لقمان است و کار او قصه گفتن است – نرگس شراب می‌آورد. گیلاس‌ها را به بهرام و جوهرالحکما می‌دهد. فخری با لگن و تُنگ آب وارد می‌شود. آن‌ها را روی زمین می‌گذارد. زانو می‌زند و آب را در لگن می‌ریزد. بعد یک لنگه‌کفش بهرام را بیرون می‌کشد و شروع به شستن پا می‌کند، در حالی‌که او شراب می‌نوشد!!! – (پرده‌ی اول. صفحه‌ی 39. روباه و انگور.گیلیرم فیگیردو. بنگاه ترجمه و نشر کتاب). از عجایب آن است که مجتبی مینوی هم بر این کتاب، شبه‌تفریظی نوشته است و به تنها نکته‌ای که اشاره نمی‌کند، همین به‌ظاهر اقتباس است. و اگر خواننده بداند که مجتبی مینوی در ایام جوانی، بازیگری هم می‌کرده است، این تعجب بسیار بیش‌تر می‌شود؛ این دیالوگ محتوایی دارد که به هیچ‌وجه ایرانی نیست، هرچند که نام کاراکتر ایرانی است … با این‌که این نمایش‌نامه‌نویس و نمایش‌نامه‌اش در میانِ درام‌نویسان و در رپرتوار اجرایی، کم‌ترین شانسِ اجرا در سایر کشورها و حتی در برزیل و کشورهای اسپانیولی‌زبان را دارد، اما این معرفی ناشیانه، نه‌تنها باعثِ مودت فرهنگی نشده و نمی‌شود، بلکه اسباب مضحکه را فراهم می‌آورد که خارج از حد و اندازه است، اما در مجموع، خطای فرزند در قیاس با خطایِ عجیبِ محمدعلی فروغی – ذکاءالملک -، کوچک‌تر است؛ که در مورد آثاری رخ داده است که در رپرتوار بسیاری از گروه‌ها و تماشاخانه‌های مطرح جهان حضور دارند و بعد در سال‌های بعد، محمدعلی جمال‌زاده، داستان‌نویس معروف، ترجمه‌ای از خسیس ارائه کرده، که در حد خود قابل‌قبول است و یا محمود هدایت – برادر صادق هدایت – نمایش‌نامه‌ی «مردم‌گریز» را از این چهره‌ی مشهور و ماندگار جهان تئاتر، ترجمه؛ و بدری وزیری و حسین‌علی ملاح، «دختران فضل‌فروش» را ترجمه کرده‌اند و فعالان تئاتری، ترجمه‌های اخیر را بر «تفنییات» یک چهره‌ی ادبی ایرانی ترجیح داده و اگر تلاش محمدعلی فروغی را تلاشی غلط ارزیابی نکرده باشند، که نکرده‌اند، آن‌ها را مطلقاً به‌حساب نیاورده‌اند. محمدعلی فروغی، عنوان Avare «خسیس»، را «عروس بی‌جهاز» ترجمه کرده است و نام یک کاراکتر معروف جهان تئاتر، «هارپاگون» را، به «آقا محمدهادی» تغییر داده است؛ انگار که اسم «اتللو» را به «سردار رشیدخان» و «دزدمونا» را به «عصمت‌خانم» تغییر بدهند؛ و در نمایش‌نامه‌ی «تارتوف Tartuffe»، یک کاراکتر تثبیت‌شده در دنیای تئاتر را به «میرزا کمال‌الدین مقدس ریائی» تغییر نام داده است. بماند که این کاراکترها از چنان شمولیتی برخوردارند که بالاخره ارزش‌های نمایشی آن‌ها کمابیش باقی می‌ماند، اما در مجموع، اقدامی سخت بی‌بنیاد بوده و هست. «طبیب اجباری Medecin Malgre»، در میانِ این سه نمایش‌نامه، دارای مناسب‌ترین عنوان است، که به آن هم خواهم پرداخت. محمدعلی فروغی «ذکاءالملک»، در این رابطه دست به ابداعی باورنکردنی می‌زند و اثری از مولیر را که یکی از بهترین نمایش‌نامه‌های تاریخ تئاتر در مذمت خساست، دنیاپرستی و پستی ناشی از آن‌هاست را به پایین‌ترین حد خود تنزل داده و این اثر را از قدرت تأثیر انداخته است. جا دارد اشاره کنم که ترجمه‌ی عناوین در ایران دردسرآفرین بوده و هست، به‌عنوان مثال، Salesman آرتور میلر را، در نمایش‌نامه‌ی Death of Salesman، که معادلی در فرهنگ اقتصادی ما ندارد، یک مترجم، «پیله‌ور» ترجمه کرده و قطعاً فراموش کرده است که پیله‌وری مطلقاً مبنای شهری ندارد و پیله‌وران سوار بر الاغ، از دِهی به دِهی، برای فروش اجناس خود سفر می‌کرده‌اند و چنین عنوانی در مباینت کامل با حرفه‌ی «ویلی» است که دارای شغلی‌ست که هیچ معادلی در فرهنگ اقتصادی کشور ما ندارد، و پیله‌وری را مترادف Salesman تصور کردن، قیاسِ مع‌الفارق است و یا ترجمه‌ی ‌He said Yes He said No، آن‌که گفت آری و آن‌که گفت نه! کاملاً متناقض با نظر برشت است: او، چنان‌که در متن نمایش‌نامه هم دیده می‌شود، «یک نفر»، یعنی «او He» را در دو موقعیت قرار می‌دهد و در یک موقعیت جوابش آری و در موقعیت دیگر، جوابش نه است، و برشت در این نمایش‌نامه‌ی آموزشی می‌خواهد نتیجه بگیرد که همیشه و در هر موقعیتی، جواب و یا راه‌حل یک موضوع نه، و یا آری نیست، در حالی‌که مصطفی رحیمی، مترجم اثر، و پی‌آمد آن، کسانی چون عباس جوانمرد، اولین کارگردان این اثر، «نه» گفتن را ارزش و «آری» گفتن را سازش تلقی کرده‌اند و حتی این عنوان در فضای سیاسی اوایل انقلاب، به ستایش برتولد برشت از «نه»گویان و غیرسازش‌کاران تعبیر شد، که تلقیِ فوق‌العاده غلطی از برشت و اندیشه‌ی او بوده و هست؛ و عنوانی که می‌توانست «گاهی آری، زمانی نه» ترجمه بشود، به بدترین شکلِ تحریف، عرضه شد و یا در سینما، Ladri di biciclette را «دزد دوچرخه» و نه «دزدان دوچرخه»، ترجمه کرده‌اند و در یک برنامه‌ی تلویزیونی شاهد بودم که یک منتقدِ اسم و رسم‌دار، با ژستی فاضل‌مآبانه می‌گفت: به‌نظر من دزدان دوچرخه، عنوان درست‌تری است و نمی‌دانم چرا ویتوریو دسیکا!، از «دزد دوچرخه» استفاده کرده است!!! خلاصه، در تاریخ تئاتر و تاریخ سینمای فیلم‌های دوبله‌شده‌ی ما، از این مثال‌ها زیاد هست که با کمال تأسف، عناوین نادرستِ محمدعلی فروغی در صدر آن‌هاست. نکته‌ی دیگر، ایرانی‌سازی فضاست. در «طبیب اجباری»، واقعه در خانه‌ی محقری در میانِ جنگل، واقع در حدود قریه‌ی فیروزآباد! اتفاق می‌افتد و در ادامه، قریه‌ی هرون‌آباد، محلِ وقوعِ ماجراهای بعدی‌ست …
در این اقتباس‌های سه‌گانه تا دل‌تان بخواهد مسعودخان و زیورخانم و سهراب‌خان و خورشیدخانم، عفت‌خانم، میرزا کمال‌الدین، صاحب‌منصب نظیمه، صفرعلی، آقا محمدهادی، شهباز و موسی، حفیظ! و حتی ترانه‌ی شمالی:
ریکا که چاروادار نیه/ ور نه سرای او نه‌شمه
هفتا قاطر قطار نیه/ ور نه سرای او نه‌شمه
هست و مترجم ساده‌لوحانه – با عذرخواهی از روح آن بزرگوار و در مواردی بسیار خدمت‌گزار – با ایرانیزه کردن این آثار، یادگارهای تأسف‌برانگیزی از خود به‌جا گذاشته است. نمایش‌نامه‌، ایرانی ‌شده است، در حالی‌که متأسفانه اصل موضوع نابود شده است. به‌شوخی می‌توان گفت که محمدعلی فروغی پیش خود گفته است: من که در جلوس شاهانه و بیرون کشیدن تاج و تخت از یدِ قدرقدرتان ماهرم، چرا نتوانم تارتوف – ریاکارِ مزور را – میرزا کمال‌الدین بکنم و خسیس را در حدِ تنزلِ مقام، تا حدِ عروسی بی‌جهاز فرو بکشم!!! و چرا به‌عنوان مؤسس «فرهنگستان زبان فارسی»، همه‌چیز را «فارسی» و ایرانی نکنم! و به‌عبارت دیگر، قدرقدرتیِ خود را در هر عرصه‌ای و از جمله تئاتر، به نمایش نگذارم، که صدالبته ناکام و شکست‌خورده است. افسوس

آخرین مقالات منتشر شده

تاریخ نگاری دراماتیک

تونی کوشنر، با نامِ کاملِ آنتونی روبرت کوشنر، متولد ۱۹۵۶ نیویورک است. نمایش‌نامه‌نویسی را در دهه‌ی 8۰ میلادی آغاز کرد و از همان ابتدا از تئاتر اپیک برشت و رئالیزم

ادامه مقاله »

شگردهای نامگذاری نمایشنامه

نمایش‌نامه‌نویسان همواره به‌دنبال شگردهایی برای انتخاب نامی مناسب برای نمایش‌نامه‎ی خود بوده‎اند. گاهی نام نمایش‌نامه، برگرفته از نامِ شخصیتِ اصلیِ آن بوده است، مثل «هملت» یا «مکبث» و یا «فاوست».

ادامه مقاله »

گفتگو با دکتر شهرام گیل آبادی، مدیرعامل خانه تئاتر

شهرام گیل‌آبادی مدیرعامل خانه‌ی تئاتر است، اما فعالیت‌های گسترده‌ای در زمینه‌ی مدیریت رسانه، تهیه‌کنندگی رادیو و تلویزیون، تدریس در دانشکده‌های هنری، کارگردانی تئاتر و نگارش نمایش‌نامه، مقاله و کتاب نظری

ادامه مقاله »

خوش آمدید!

لطفا از طریق فرم زیر به حساب کاربری خود وارد شوید

بازیابی گذرواژه

لطفا جهت بازیابی گذرواژه، نام کاربری و یا ایمیل خود را وارد نمائید.

ورود / عضویت

Add New Playlist